کدخبر : 20933
پنج شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۴ - ۱۲:۵۸
۳ دیدگاه
+معنی و تلفظ

گلچینی از صدها نام زیبای ترکی پسرانه

کتاب-آموزش-زبان-ترکی-300x225
دورنانیوز- سرویس تاریخی و فرهنگی: بیش از 2600 نام زیبای ترکی پسرانه به همت پرویز زارع شاهمرسی پژوهشگر و نویسنده آذربایجانی گردآوری شده است که به ترتیب حروف الفبا در زیر مشاهده میکنید.

آباتای  – (Abatay) بزرگوار. (ناپ)
آبادان  – (Abadan) برپا. آباد. جایی که در آن آب و گیاه پیدا شود و مردم در آنجا زندگانی کنند. بزرگ. مسن. عظیم. ملافه. پوشش. در میان ترکان صفتی است برای اشخاص جوانمرد و بخشنده. (ناپ)
آبار  – (Abar) هیکل. هیبت. سرفراز. باشکوه. ایستادگی. (ناپ)
آباران  – (Abaran) مبالغه کننده. دروغگو. لافزن. ناظم.
آباغان  – (Abağan) عالیجناب.نجیب زاده.کبیر.(ناپ).
آبای  – (Abay) قهر.غضب. خشم. روشنی. روشنی بخش. شگرف. بصیرت. دقت. خواهر. خاله. زن لزگی.(ناپ).
آبچار  – (Abçar)کاردان. سربراه. مطیع. کسی که کار به چستی انجام دهد. فرز. گردآورنده. مباشر ضبط. مساعدت کردن. یکی از شاخه‎های ۲۴ گانه اوغوزها.(ناپ)
آبراما  – (Abrama) اداره. راهبری.
آبی  – (Abı) (آقابیگ) رنگ آبی. در زبان ترکی به معنای برادر بزرگ، آقا، جان، روح، عشق است.(ناپ)
آبیدان  – (Abıdan) با احساس. بزرگ. بسیار بلند. کار دشوار. بسیار(ناپ).
آبیز  – (Abız) روحانی. مربوط به روح.(ناپ).
آبیق  – (Abıq) اصیل. با احساس.(ناپ)
آبیقان  – (Abıqan) اصیل.(ناپ).
آبیقای  – (Abıqay) خاله. گرگ. روشن.(ناپ).
آبیل  – (Abıl) دوست داشتنی.(ناپ). کلنگ. پاروی بزرگ. تپه جنگلی داخل باتلاق.
آبیلاق  – (Abılaq) سفید و دوست داشتنی. حمله. (ناپ)
آبیلای  – (Abılay) سفید و روشن(ناپ).
آبین  – (Abın) امیدوار. ممنون. خوش.تخم. دانه. (ناپ).
آبیناق  -(Abınaq) کسی که به راحتی خیال رسیده(ناپ).
آبینچ  – (Abınç) آسودگی. تسلی. آرامش.(ناپ).
آپاچی  – (Apaçı) خرس باز.
آتاب  – (Atab) نامگذاری.
آتابای  – (Atabay) پدربزرگ. مربی. مقامی‌ در دربار سلجوقیان. پیران کارآزموده که تربیت شاهزادگان سلجوقی به آنان واگذار می‎شد. به صورت «اتابِک» وارد زبان عربی و به صورت «آتابای» و «اَتابک» وارد زبان فارسی و به صورت Atabeg و Atabek وارد زبان انگلیسی شده است.
آتار  – (Atar) سپیده صبح. شلیک کننده. پرتابگر. جسارت.
آتاسای  – (Atasay) احترام کننده به بزرگان.
آتاشا  – (Ataşa) ضمیمه. مربوط.
آتالا  – (Atala) مشهور. نامدار. مفتخر. آردابه. خمیر.
آتالان  – (Atalan) مشهور. نامدار. مفتخر.
آتالای  – (Atalay) مشهور. پدر من.
آتایار  – (Atayar) یار پدر.
آتلام  – (Atlam) مرحله. گام. قدم.
آتلان  – (Atlan) تند. جینقو.
آتمار  – (Atmar) قاپی که بتوان با آن بازی کرد.
آتیر  – (Atır) تپه بلند. مزرعه غیرقابل کشت. لوازم.
آتیلا – (Atıla) نامی. نامدار. مشهور. مبارز. چابک.(ناپ).
آجار آلپ  – (Acar alp) شیرمرد.(ناپ).
آجارای  – (Acaray) شیرمرد نورانی. (ناپ).
آجاربای  – (Acarbay) بزرگ مرد قوی. (ناپ).
آجارتان  – (Acartan) همچون دلاور.(ناپ).
آجارتای  – (Acartay) همچون دلاور. (ناپ).
آچابای  – (Açabay) سرور عالیمقام(ناپ).
آچابوْغا  – (Açaboğa) دلاور محترم. (ناپ).
آچاتای  – (Açatay) در کسوت محترمان. (ناپ).
آچاخان  – (Açaxan) بزرگ مرتبه. (ناپ).
آچالام  – (Açalam) سرآغاز. مقدمه.
آچامای  – (Açamay) زینی که به هنگام نخستین سوار شدن کودک بر اسب، بکار برند.
آچانا  – (Açana) مته. ابزار سوراخ کردن. گرسنگی.
آچای  – (Açay) زیبا و گرامی‌ چون ماه. (ناپ).
‎آچمان  – (Açman) گشاینده. فاتح.
‌آچون  – (Açun) دنیا.
آچون آلپ  – (Açun alp) جهان پهلوان. (ناپ).
آچونال  – (Açunal) به اندازه تمام جهان.(ناپ).
آچونتاش  – (Açuntaş) هم عصر. معاصر.(ناپ).
آچیل  – (Açıl) باز. گشوده. آواره. عاجز.(ناپ).
آچیلا  – (Açıla) گشاده. باز. متحیر.
آچیلان  – (Açılan) باز شدنی. گشودنی. سلاح آتشین.
آچیلای  – (Açılay) خنده رو و زیبا مانند ماه.
آچیم  – (Açım) زمان گل دادن. زمان گشایش. وحی. پیغام الهی. حاشیه.
آچین  – (Açın) ← آچون. مهمانی. عیش. احسان. آگاه. زیرک. وحشی. درنده.
آچینا  – (Açına) دوست. دانا. گشوده. به صورت «آشنا» وارد زبان فارسی شده است.
آخابا  – (Axaba) سرپایینی. سرازیری.
آخار  – (Axar) بستر رود. روند. جاری. جریان رود. سلیس. روان. آهنگدار. مایع. غربت. پرخور.
آخارا  – (Axara) گودال. حفره. آخور.
آخاری  – (Axarı) مسیر. بستر. جریان. فرزند نخست.
آخاریش  – (Axarış) هماهنگی.
آخان  – (Axan) جاری شونده. رونده. گذرا. خمار.
آخشام  – (Axşam) غروب. هنگام غروب. در زبان فارسی، فعلی به نام «آخشام زدن» یا «آقشام زدن» وجود دارد. منظور از آن این است که به هنگام غروب آفتاب طبل نوبت بر در پادشاهان و حکام نواخته می‎شد. در ادبیات نظامی ایران پیش از پهلوی، به معنای مراسم صبحگاه و شامگاه استفاده می‎شد.
آخمار  – (Axmar) خمار.
آخمان  – (Axman) جاری. رو به جلو. آغل رو باز.
آخنال  – (Axnal) جاری. روان.
آخیدان  – (Axıdan) جاری کننده.
آخیش  – (Axış) روند. بستر. مجرا. سیلان. عشوه. طنازی.
آخیل  – (Axıl) سوزن. پیکان. آبشش ماهی.
آخیم  – (Axım) بستر. روندکار. جریان.
آخین  – (Axın) آب جاری. سیل. جریان. بی‎قراری. سمتی که آب به آن جریان دارد. حمله. جریان الکتریسیته. حرکت انبوه انسانی. انبوه. سیل جمعیت.
آدار  – (Adar) آذر. آتش. نام خدای آتش. جستجوگر. نامدار.
آداش‎  – (Adaş) همنام. هم اسم. دو تن که یک نام داشته باشند، هرکدام نسبت به دیگری آداش خوانده می‎شوند. به همین صورت و معنا وارد فارسی شده است.
آدال  – (Adal) صادق. راستگو.
آدالان  – (Adalan) آد+آلان. نام آور.
آدالی  – (Adalı) اهل جزیره. جزیره نشین.
آدان  – (Adan) لیاقت. سزاواری.
آدانیر  – (Adanır) نام آور. خوشنام.(ناپ).
آدای  – (Aday) خشنودی. تشکر. خرسندی. نامزد. کوچکترین خویشاوند. سگ.
آدبای  – (Adbay) آد+ بیگ. بزرگنام.(ناپ).
آدرا  – (Adra) زمین بایر.
آدراش  – (Adraş) خداحافظی. وداع.
آدسای  – (Adsay) مرد محترم.
آدلی  – (Adlı) نامدار. بنام. دارای نام. به یاد ماندنی.
آدلیم  – ‌(Adlım) نامدار. مشهور.
آدی بای  – (Adı bay) آدی+ بیگ. بزرگنام.(ناپ).
آدین  – (Adın) دیگری. جدا. غیر. مشهور. نام آور.
آدینا  – (Adına) جمعه. از طرف. بنام. به نمایندگی.
آذرتاش  – (Azərtaş) سنگ آذرین.
آرات  – (Arat) شخص جسور. آبیاری زمین قبل از کشت و بذرپاشی. جسارت. ماهی مرگ یا ترسناک در باور ترکان.
آراتا  – (Arata) مزرعه‎ای که شخم خورده، آبیاری شده و آماده کاشت است. مزرعه‎ای که پس از کاشت، شخم و آبیاری شده.
آراتان  – (Aratan) ماهی مرگ یا ترسناک در باور ترکان.
آراتی  – (Aratı) امانت. جایزه.
آراز  – (Araz) غوغا. جار و جنجال. جنگ. بخت. اقبال. سعادت. نیک بختی. دشمن. پهلوان آذربایجانی. رودخانه ارس. قهرمان منسوب به قوم آس. قهر کرده. با فاصله. درد. بیماری. سرما. سیل. جریان شدید آب. رمضان.
آرازان  – (Arazan) خوشبخت. سعادتمند.
آراس  – (Aras) موی اسب. پشم ضخیم. طالع. بخت. پهلوان آذربایجانی.
آراسا  – (Arasa) سیار. بسیار گردش کننده.
آراستا  –  (Arasta) معصوم. بی گناه.
آراسیل  – (Arasıl) موازی. پارالل.
آراش  – (Araş) دو رگه. جستجو. کاوش.
آراشان  – (Araşan) آب معدنی.
آراشما  – (Araşma) جستجو. کاوش. خبرگیری.
آرال  – (Aral) دریایی که میان کوهها باشد. دریاچه. میانه بالا. اتاق. میانه. جنگل. نیزار یا خارزار دور برکه ها. جزیره. رشته کوه. کوهی که مرز میان اروپا و آسیاست.
آرالاش  – (Aralaş) متمرکز. پشته. انبوه. مخلوط. نیمه. جسمی شامل دو یا چند ماده ناهمگون و قابل جداسازی به روشهای مکانیکی. دو حالت متفاوت. دخالت.
آراما  – (Arama) تحقیق. کاوش.
آرامان  – (Araman) سمبل پاکی. مرد پاکیزه. هوس.
‎آران  – (Aran) جای گرم. دشت. هموار. قشلاق. طویله اسب. آخور. ناحیه‎ای در میان رودهای کور و ارس. در اغلب منابع جغرافیایی به صورت ارّان و آلبان آمده است.  نوعی مکتب فرش در قره‎باغ. سیخهایی که برای صید در رهگذر وحوش نصب ‎کنند. محوطه‎ای که برای خوابگاه دواب سازند.
آرانتا  – (Aranta) بسیار جستجو کننده.
آراوان  –  (Aravan) فلاخن. تیرکمان مخصوص بچه ها برای زدن پرنده. خاک انداز.
آرایان  – (Arayan) بررسی کننده. کنترلچی.
آرباس  – (Arbas) مرد بسیار قوی.
آربان  – (Arban) سعادت. کامروایی.
آربای  – (Arbay) آر+بیگ. دلاور و بلندپایه. حاکم.
آربیل  – (Arbil) آر+بیل. دلاور دانا.
آربین  – (Arbin) زیاد. بسیار. ژرف. بیشمار.
آرتا  – (Arta) مرتبه. رتبه. مقدس.
آرتابای  – (Artabay) سپهسالار.
آرتات  – (Artat) آشفته. خراب.
آرتاس  – (Artas) آبشار.
آرتاش  – (Artaş) همراه. دوست.(ناپ).
آرتالان  – (Artalan) پس زمینه.
آرتام  – (Artam) باارزش. رجحان. برتری. پایان. بهره.(ناپ).
آرتان  – (Artan) افزایش یابنده. افزوده. زمان طلوع خورشید. خرابکار.
آرتوت  – (Artut) ارمغان. هدیه.
آرتوم  – (Artum) تلاشگر. با ارزش. برتری.(ناپ).
آرتون  – (Artun) جدی. متین. باوقار. باوجدان. زیره (گیاه).
آرتیت  – (Artıt) ارمغان. هدیه.
آرتیلان  – (Artılan) زیاد شونده.
آرتیمان  – (Artıman) سمبل زیادت.
آرتین  – (Artın) معصوم. سرشار. بلور.
آرجان  – (Arcan) پاک نهاد. دلاور. قوی هیکل. (ناپ).
آرچان  – (Arçan) روشن. نورانی.
آرچیل  – (Arçıl) پاکیزه. تمیز. خجالتی. آزرمگین.
آرچین  – (Arçın) مأمور بلندپایه. کدخدا. کمان(ناپ).
آرخاداش  – (Arxadaş) پشتیبان. دوست. حامی. به صورت «آرقداش» به همین معنا وارد لهجه های عراقی و لیبیایی زبان عربی شده است.
آرخاش  – (Arxaş) پشت به پشت. هماهنگ. مداوم. جایی که باد آنجا را نگیرد.
آرخاما  – (Arxama) رسیدگی.
آرخان  –  (Arxan) رهبر پاک. عقب. پس. طناب. سو. جهت. طرف. دور. بعید. نهایت.(ناپ)
آرخانا  – (Arxana) آسوده خاطر. آب پنیر.
آرخاییش  – (Arxayış) پشتوانه.
آرخایین  – (Arxayın) مطمئن.
آردارا  – (Ardara) ادامه. دوام. پستو. پیچیده. مبهم.
آرداش  – (Ardaş) متوالی. پی در پی.
آرداشان  – (Ardaşan) کنده ای که روی آن هیزم شکنند.
آردال  – (Ardal) نایب قهرمان.
آردالا  – (Ardala) درشت. بزرگ. پس و پیش. کیف آویزی بغلی. زنگ بزرگی که به آخرین شتر کاروان بندند.
آردالان  – (Ardalan) مردافکن.
آردالی  – (Ardalı) نایب قهرمان.
آردانا  – (جان)(Ardana) گوساله یا شتر یک ساله.
آرداوان  –  (Ardavan) ماده. مؤنث.
آردای  – (Arday) ولیعهد.
آردل  – (Ardəl) پسوند.
آردیل  – (Ardıl) از عقب آینده. بچه دوم. خلوت. آردل. فرّاش. مأمور اجراء. چاپار. نوبت گیرنده. کاتب. نامه رسان. خادم مکانهای دینی. فردی که اسب افسر و مافوقش را می‎آورد و خود نیز سوار اسب خود شده و پشت سر او حرکت می‎کند. فرّاشی که برای خواندن و احضار سپاهیان یا گناهکاران و مدعی علیهم می‎فرستادند. به همین صورت و به معنای سرباز در خدمت صاحب منصبان و یا امربر وارد ادبیات نظامی ایرانی شده است.
آردیم  – (Ardım) گام. قدم.
آردین  – (Ardın) پی. پشت. پشتیبان.
آرسات  – (Arsat) معتدل.
آرسال  – (Arsal) حیوان دو جنسه. سخت. دلاورگونه. مردانه. برجسته. زنی که بسیار به شوهرش دلبسته و وابسته باشد.
آرسام  – (Arsam) عزت.
آرسان  – (Arsan) مانند قهرمانان. شاد. دلاور پرآوازه. پاکنام.(ناپ).
آرسای  – (Arsay) دلاورگونه.
آرسون  – (Arsun) افندی. سرور. به راحتی رسیده. آرام.
آرسیق  – (Arsıq) موخرمایی. مایل. خمیده. دختری که بکارتش به سختی زایل شود.  .(ناپ)
آرسیلان  – (جان)(Arsılan) شیر.
آرسین  – (Arsın) استقلال. رهایی. رها. آزاد. معصوم. تجزیه. آزمایش. دلاورگونه. همانند پهلوانان. (ناپ).
آرشات  –  (Arşat) تحقیق. پژوهش.
آرشاک  – (Arşak) پهلوان شکست ناپذیر. کاسه زانو.
آرشان  – (Arşan) آبگرم. آب معدنی. آب گازدار.
آرشین  – (Arşın) واحد طول برابر ۷۱ سانتیمتر یا ۳ وجب.
آرغاز  – (Arğaz) نه لاغر و نه چاق. (ناپ).
آرقان  – (Arqan) کمند. به صورت Аркан به همین معنا وارد زبان روسی شده است.
آرقای  – (Arqay) همه جانبه. شاخه شاخه.
آرکار  – (Arkar) حلقه گردن سگ. قلاده.
آرگون  – (Argün) روز تمیز. روز پاک.(ناپ).
آرلات  – (Arlat) نخستین پسر. پسر ناز پرورده مادر.
آرلان  – (جان)(Arlan) جنس مذکر سگ، گرگ یا روباه.
آرمان  – (Arman) قابل جستجو. باادب. نیکو. خواسته. هدف. خیال. رویا. در میان قزاقها به معنای دوردست و گذشته کاربرد دارد. به همین صورت و در معنای هدف بزرگ وارد زبان فارسی شده است.
آرمین  – (Armın) آرام. ملایم. نرم.
آرنا  – (Arna) رودخانه. نامزد. راه. جدول رودخانه. عداوت.
آرناش  – (Arnaş) توانایی. نیرو. درمان.
آرناو  – (Arnav) بخشش.
آرواش  – (Arvaş) افسون. جادو. فالگیر. جاوگر.
آریت  – (Arıt) مانده. بیات. خشک. تمیز. صاف. باناموس.
آریدان  – (Arıdan) تمیز کننده.
آریس  – (Arıs) صاف. زلال. شرم. عار.
آریسان  – (Arısan) دارای نام و شهرت پاکیزه.
آریستا  – (Arısta) معصوم. بی گناه.
آریش  – (Arış) حل. تجزیه. میله بین چرخهای اتومبیل. محور چرخهای ارّابه. چاودار. پاکیزه.
آریل  – (Arıl) پاکیزه. شفا. الهه پاکیزگی در باور ترکان.
آریم  – (Arım) دلاور. بزرگ. خستگی.
آریمان  – (Arıman) مرد پاکیزه. مرد درستکار.
آرین  – (Arın) تمیز. نیکو. بزرگ. سنگین. دشوار. ژرف.
آرینان  – (Arınan) پاکیزه شونده.
آزالان  – (Azalan) کاهش یابنده. نزولی.
آزنا  – (Azna) راه تنگ. گذرگاه تنگ.
آزیرال  – (Azıral) غذا. طعام.
آسابا  – (Asaba) پرچم. بیرق. وارث. خلیفه. مالی که از مرده به همسرش برسد. خویشاوند درجه دو. سطح مزرعه.
آسال  – (Asal) اصلی. بنیاد. چیستان. به همین صورت و معنا وارد زبان فارسی شده است.
آسالات  – (Asalat) اصالت. بنیاد.
آسانتا  – (Asanta) بسیار آویزان کننده.
آساو  – (Asav) سرکش. نافرمان. بی لگام. وحشی.
آساوان  – (Asavan) مأنوس. دقیق.
آسای  – (Asay) آویزان.
آسپار  – (Aspar) مفید. سودمند.
آستال  – (Astal) زیور . زینت.
آستام  – (Astam) فراوان. بسیار. فایده.
آسرا  – (Asra) پایین. زیر. پست. رذل.
آسلان  – (Aslan) شیر(حیوان). درصد. فایده.
آسلانتاش  – (Aslantaş) شیرآسا.
آسمار  – (Asmar) آواره.
آسمان  – (Asman) فضا. آویزان کننده. گاونری که پس از بزرگ شدن، اخته کرده باشند. جای آویختن فانوس و چراغ. به صورت «آسمان» وارد زبان فارسی شده است.
آسنو  – (Asnu) نازنین. طناز.
آسو  – (Asu) اسب ناآرام.
آسوا  – (Asva) ارزاق.
آسوتای – (Asutay) ناآرام چون اسب سرکش(ناپ).
آسیرا  – (Asıra) تربیت. پرورش.
آسیل  – (Asıl) عالی. ارزشمند.
آشات  – (Aşat) مهمانی. طعام. ولیمه. بیشتر. اضافه.
آشادا  – (Aşada) خوراکی. غذا.
آشار  – (Aşar) متلاطم. طغیان کرده. سرریزکنان. سرریزشده. غلطان. گله شتر. عامل. ترشی رسیده. همیاری.
آشال  – (Aşal) بسیار. فراوان.
آشاما  – (Aşama) مرحله. درجه. پله نردبان. پلکان. نردبان.
آشامات  – (Aşamat) تنومند. احتشام. حشمت.
آشامان  – (Aşaman) بزرگ قبیله. رئیس.
آشان  – (Aşan) افتان. باعزم.
آشانا  – (Aşana) ورودی خانه. داخل خانه. انبار ارزاق.
آشاوا  – (Aşava) داد و فریاد.
آشای  – (Aşay) نهایت. غایت. افتان.
آشنان  – (Aşnan) نام رب النوع غلات در سومر.
آشنو  – (Aşnu) صبح اول وقت. ابتدا.
آشنی  – (Aşnı) ازلی. پیشین. آشنا. دوست داشتنی.
آشوان  – (Aşvan) آسیابان.
آشور  – (Aşur) با غیرت. شکست ناپذیر.
آشولا  – (Aşula) مردی دارای اراده خلل ناپذیر.
آشیر  – (Aşır) زمان. دوره. عصر. قرن.
آشیرا  – (Aşıra) واسطه. وسیله. بالکن.
آشیرات  – (Aşırat) بسیار. زیاد.
آشیرال  – (Aşıral) کارآزموده. مجرب.
آشیل  – (Aşıl) آجیل. تنقلات.
آشیم  – (Aşım) جفتگیری حیوانات.غضب. قابلیت.
آشین  – (Aşın) تمدید. سبقت. برتر. گذرنده.
آشینا  – (Aşına) گرگ ماده. دختر زیبا. به معنای نزدیک نیز به کار می‎رفت. این واژه چینی یا در واقع «شئنی» شکل تحریف شده «قورت» در زبان مغولی است.
آشیو  – (Aşıv) خشم. مبالغه.
آغ ار  – (Ağ ər) پاک نفس. دلاور نیک سیرت. (ناپ).
آغ بولود  – (Ağ bulud) ابر سفید. تمیز چون ابر.(ناپ).
آغ پای  – (Ağ pay) پاکدامن.(ناپ).
آغ پوْلاد  – (Ağ polad) فولاد سفید. تمیز و محکم چون پولاد.(ناپ).
آغ چورا  – (Ağ çura) فرشته نیکی در دین شمنها. پاک نفس. (ناپ).
آغ خان  – (Ağ xan) نام خدای نیکی و روشنی در دین شمنها.(ناپ).
آغ دومان  – (Ağ duman) مه سفید.(ناپ).
آغار  – (Ağar) سنگین. متین. وزین. شادی دل. عروج. رفتن به آسمان.(ناپ). نوعی حشره از تیره عنکبوتها. (Acarina). بالا رونده.
آغامان  – (Ağaman) سربلند. حاکم. مالک.
آغای  – (Ağay) ماه بدر و سفید. ماه روشن. همچنین از ریشه (آقابیگ) به معنی آقا و سرور نیز به کار می‌رود.
آغایا  – (Ağaya) معقول. هماهنگ.
آغجا بیگ  – (Ağca bəy) انسان تمیز و پاکیزه.(ناپ).
آغچین  – (Ağçın) مردی دارای سخن معتبر. باناموس.
آغمان  – (Ağman) پاکدامن. مرد سفید چهره. بهانه. طرف سنگین بار. مرکز ثقل. پاکیزه. قصور.
آفشین  – (Afşın) زره. تن پوش جنگی فلزی.(ناپ). آپچین یا اوپچین نیز گفته می‎شود.
آلاتا  – (جان)(Alata) گوسفند یا بز مریض یا ناتوانی که با گله همراهی نکند. مخلوط. معجون. نانی از مواد مختلف. پرتگاه. دو رگه.
آلا تاش  – (Ala taş) شراره. آتشپاره. شرر. خسته.
آلاتاو  – (Alatav) زمین نیمه خشک. وضعیتی که آهن هنوز کاملاً ورنیامده است. متوسط.
آلاچا  – (Alaça) ابلق. رنگ به رنگ. نوعی قماش پنبه‌ای راه راه.
آلادا  – (Alada) انس. الفت. آلوده. مبتلا.
آلادان  – (Aladan) به هنگام طلوع شفق. صبح زود.
‌آلادی  – (Aladı) چوب مخصوص گردو زنی.
آلار  – (Alar) شفق. سرخ. طلایی. صبح کاذب. زردی. گیرنده. دریافت کننده.
آلارتی  – (Alartı) سیاهی. شبح.
آلاری  – (Aları) حاصل.
آلاسا  – (Alasa) کوچک. کوتاه.
آلاسام  – (Alasam) کوتاه.
آلاسان  – (Alasan) بزرگ. نوعی بیماری گیاهی.
آلاسی  – (Alası) گرفتنی. هدف. طلبکار. بستانکار. هدف.
آلاسیم  – (Alasım) لازم. آرام. ابله. بی فکر.
آلاشار  – (Alaşar) عقیم. جوانی که صورتش لکه سفیددارد.
آلاشمان  – (Alaşman) دو رگه.
آلام  – (Alam) شتاب. عجله. مهلت. فرصت. احترام. عزت. درمان. معالجه. صبر. طاقت. حوصله. نیرو. نفوذ.
آلامان  – (Alaman) بی‎خانمان. موش خاکستری. گروه مردم. حمله نامرتب. طایفه غارتگر بی‎خانمان.
آلامای  – (Alamay) اطراف. جوار. آغشته به روغن.
آلامیر  – (Alamır) لذیذ.
آلانا  – (Alana) میوه خشک شده که داخلش را بادام و گردو پر می‌کنند.
آلانتا  – (Alanta) بسیار گیرنده.
آلانتای  – (Alantay) گلگونه. سرخ فام.
آلانیر  – (Alanır) محصول.
آلاو  – (Alav) شعله. لهیب. به همین صورت و معنا وارد زبان فارسی شده است.
آلاوا  – (Alava) خاک سفید که برای سفید کردن دیوار خانه‌های روستایی استفاده می‌شود. پهنه آسمان.
آلاوان  – (جان)(Alavan) تمساح. نهنگ.
آلاوی  – (Alavı) حواله. پرداخت.
آلای  – (Alay) (هالای) صف. جماعت. دسته مردم. مراسم. هنگ. ماه سرخ. فلات. حمله. هجوم. مسخره. ریشخند. دیگر. متفاوت. تفاوت. فرق. به صورت «الالای» به معنای سپاه مرکّب از چند لشکر و ارتش مرکّب از چند لشکر وارد لهجه‌های عراقی، مصری و سوری زبان عربی شده است. در لهجه لیبی نیز به صورت جمع «الایات» کاربرد دارد. عربی آن الفیلق است. وگرنه. یا.
آلایات  –  (Alayat) زیبایی.
آلایدا  – (Alayda) حال آنکه. در حالی که.
آلایسا  – (Alaysa) محل جمع شدن آب در وسط قایق.
آلایلا  – (Alayla) دقیق. مو بمو.
آلبا  – (Alba) خدمت. سرویس. قرض. دِین.
آلبار  – (Albar) آخوری که از سه جهت با نی و شاخه بسته شده باشد. اتاق خدمتکاران. سالمند.
آلبان  – (Alban) باو و چادر سرخ. تمساح. غنیمت. خراج. خشنود. زور. اجبار.
آلبای  – (Albay) آلای بیگ. سرهنگ.
آلبیر  – (Albır) آراسته. شیک.
آلبین  – (Albın) دروغگو (گویش قرقیزی). فرشته محافظ شکارچیان(گویش خاکاس). تضرع هنگام معالجه.
آلپ  – (Alp) نیرو. توان. دلیر. پهلوان. سرسخت. لقب پهلوانان ترک. دشوار. سنگین.
آلپان  – (Alpan) حداکثر.
آلپایا  – (Alpaya) دلاور بی‎باک.
آلتار  – (Altar) محراب.
آلتام  – (Altam) گام. قدم.
آلتان  – (Altan) شفق سرخ. سرخ. آلتین در زبان مغولی است. حاکم یا امپراتور ساکن در پایتخت. حداکثر. شصت.
آلتای  – (Altay) روح والایی که بر گستره زمین فرمان می‎راند. کوه بلند در جنگل. کوهستانی در شمال چین.
آلتمان  – (Altman) پادشاه طلایی.
آلتون‎  – (Altun) زر. طلا. زر سرخ. از نامهای زنان ترک. معادل اولان مغولی است. به همین صورت و معنا وارد زبان فارسی و لهجه های مصری و سوری زبان عربی شده است.
آلتین  – (Altın) ← آلتون. زیرزمین. زیرین.
آلچین  – (Alçın) پهلو و کناره کوه. سرخ. قرمز. پرنده‌ای کوچک و قرمز رنگ.
آلخا  – (Alxa) گردنبند.
آلخان  – (Alxan) خان سرخ. خندقی که به صورت اریب کنده شده باشد.
آلخیم  – (Alxım) به صورت برکه درآمدن و جاری شدن. متمایل.
آلداس  – (Aldas) تند. سریع.
آلدان  – (Aldan) بسیار. فراوان. ضخیم. ژرف.
آلدیش  – (Aldış) پذیرش. قبول.
آلقاس  – (Alqas) پراکنده.
آلقاسان  – (Alqasan) تپش. ضربان. زحمت.
آلقاش  – (Alqaş)کننده. کوشا. رابطه. معتاد. نابود کننده. درهم برهم. ← آرغاج.
آلقان  – (Alqan) پیروز. فاتح.
آلقای  – (Alqay) درهم ریخته. پریشان.
آلقون  – (Alqun) تپه. بلندی.
آلقیش  – (Alqış) استقبال. پیشباز. دعا. دعای خیر. تسلی. تظاهرات. آرزو. خواسته.
آلمار  – (Almar) انبار.
آلماش  – (Almaş) ضمیر (دستور زبان). نوبت. دوره. داد و ستد. مشابه.
آلمال  – (Almal) لازم. ضروری.
آلموس  – (Almus) پیروز. فاتح.
آلمیش  – (Almış) خریده. گرفته. فاتح. پیروز.
آلمیلا  – (گیا)(Almıla) سیب.
آلمین  – (Almın) زیرک. ناقلا.
آلنات  – (Alnat) آماده.
آلناش  – (Alnaş) حافظه.
آلنام  – (Alnam) اقتباس. اخذ.
آلوان  – (Alvan) مالیات.
آلیب  – (Alıb) خواهان. خواهنده. دلاور.
آلیت  – (Alıt) محل دریافت. محل خرید.
آلیر  – (Alır) مزد. کارانه. دقیق. مُرده.
آلیس  – (Alıs) جایی که نور آفتاب به آنجا نخورد.
آلیستا  – (Alısta) تربیت شده. ورزیده. آماده.
آلیشار  – (Alışar) عادت پذیر.
آلیشان – (Alışan) شعله ور. نوعی گیاه. (Dictamnus).
آلیشیم  – (Alışım) دوستی. ائتلاف. رفتار.
آلیمان  – (Alıman) کلبه.
آلین  – (Alın) دریافت. خرید.
آلیندی  – (Alındı) قبض رسید.
آماج  – (Amac) نشانه. هدف. ابزار کشت. خاک توده کرده که نشان تیر را بر آن نصب کنند. آماجگاه. نشان. پرتاب تیر تا مسافت یک بیست و چهارم فرسنگ برابر با ۵۰۰ قدم یا ۲۵۰ متر. آهن گاو آهن که در زمین فرو شود و شیار کند. مجموع آهن جفت، گاو آهن و سپار. در اصل «آماچ» از ریشه «اومماق» یعنی امید داشتن است که به مرور زمان آماچ شده است. به همین صورت و معنا وارد زبان فارسی شده است.
آمارات  – (Amarat) کوشا. زرنگ. ماهر.
آمتان  – (Amtan) طعم.
آمران  – (Amran) خمار. شیفته. شیدا.
آمو  – (Amu  -Amuy) گاونر. جیحون. رودی در ترکستان.
آنا دال  – (Ana dal) وسیله چوبی سه شاخه بزرگ که برای حمل محصول از مزرعه به خرمن استفاده شود.
آناداش  – (Anadaş) خواهر. برادر. خویشاوند.
آنار  – (Anar) تیزهوش. فهیم. به آنجا. چنان.
آناشا  – (Anaşa) نوعی مادّه مخدر که از خشخاش به دست می‌آید. اندیشمند. فکور.
آنان  – (Anan) تیزهوش.
آندار  – (Andar) سرور آتش یا الهه گیاه در باور ترکان.
آنداش  – (Andaş) هم قسم.
آندال  – (Andal) پراکنده. سرسام.
آندای  – (Anday) معنی. مفهوم. محتوا.
آنسال  – (Ansal) عقلانی. ذهنی.
آنلار  – (Anlar) اطراف. محیط. فهیم.
آنلام  – (Anlam) فهم. احساس.
آنوشا  – (Anuşa) ابدی. دائمی. جاوید.
آنیت  – (Anıt) اثر. یادگار. بنای تاریخی. بنای یادگاری.
آنیش  – (Anış) تفاهم. یادآوری. خاطره. تصور. اندیشه.
آنیل  – (Anıl) تماماً. همگی. خفیف. آرام. حافظه.
آنیم  – (Anım) ادراک. یادواره.
آوال  – (Aval) قضا. جنگ. آواره. عامی. محلّه. انگل.
آوان  – (Avan) وضعیت. دشمن. بدخواه. عالی. بلند. زمینی که به سختی شخم بزنند. مأمور دولت. پرخور. درشت.
آوانا  – (Avana) اجتماع. تمرکز.
آوانتا  – (Avanta) وردست و کمک حال شخص آبیاری کننده مزرعه. (گویش خوی). آواره. ولگرد.
آوانی  – (Avanı) باتدبیر. محتاط.
آوای  – (Avay) آرام. آهسته.
آودان  – (Avdan) منطقه. قسمت. کشیش. متصدی. حکایت. داستان. یکشنبه.
آورال  – (Avral) اعزام شدن برای کاری با عجله و فوری.
آوراما  – (Avrama) پایش. مراقبت.
آوران  – (Avran) شکمو. پرخور.
آورانا  – (Avrana) لگن. دیگ بزرگ. سر گُنده.
آوسال  – (Avsal) ضروری. لازم. تند. علاقمند به شکار.
آوشار  – (جان)(Avşar) گوسفندی که شیرش زیاد باشد. جمعه. ژاندارم سواره. ماهر. قمه. جوشیدن شدید بکمز پیش از پختن.
آوشین  – (Avşın) آلت شکار. زره. سپر. رئیس قبیله.
آولام  – (Avlam) مجموعه. جُنگ.
آولان  – (Avlan) عادت. شکارچی.
آومان  – (Avman) لایق. سزاوار.
آویت  – (Avıt) مهربان.
آویر  – (Avır) لباس. پوشش. محیط. پیرامون. دایره.
آی بارس  – (Ay bars) ماننده ماه زیبا و چون ببر درنده.
آی گون گؤر  – (Ay güngör) روز روشن ببین. (ناپ).
آیابای  – (Ayabay) کاملاً. تمام و کمال.
آیاتا  – (Ayata) خدای آسمان در میان ترکان قدیم.
آیاتان  – (Ayatan) گودال کوچک پر شده از آب باران.
آیار  – (Ayar) استثناء. مهوش. خوش رو. نکته سنج. پر محصول. (ناپ).
آیارتا  – (Ayarta) کسی که کار دیگران را خوب نکند.
آیاز  –  (Ayaz) نسیم خنک سحر. هوای صاف و خیلی سرد. شب بدون ابر و سرد. کوشا. پرتلاش. دقیق. نام غلام محبوب سلطان محمود غزنوی که از طایفه ترک اوْیماق بود. به صورت ایاز و ایاس وارد فارسی شده است.
آیاش  – (Ayaş) روشنایی مهتاب. دوست. همراه.
آیام  – (Ayam) آرام. هوا.
آیاما  – (Ayama) لقب. لقب دهی.
آیان  – (Ayan) گردش کننده. ژرف. عمیق.
آیانا  – (Ayana) ژرف. عمیق.
آیانات  – (Ayanat) کمک. یاری.
آیانتا  – (Ayanta) تنبل.
آیبار  – (Aybar) همچون ماه. هیبت. شکوه. ماه تمام.
آیباش  – (جان)(Aybaş) قوچی دارای شاخی به شکل ماه.
آیبان  – (Ayban) کَل. نیرومند. نرینه.
آیبای  – (Aybay) لیاقت. سزاواری.
آیتات  – (Aytat) اندیشه. تفکر. تصمیم.
آیتار  – (Aytar) بشارت دهنده.
آیتاک  – (Aytak) خطیب. گوینده.
آیتان  – (Aytan) بشارت دهنده. مقارنه ماه و زهره.
آیتون  – (Aytun) ماه شب.
آیتیش  – (Aytış) گفتگو. خطاب. مذاکره. مشاعره.
آیتیم  – (Aytım) ترانه. جمله.
آیتین  – (Aytın) مبارک. مهتاب.
آیچین  – (Ayçın) برای ماه.
آیدار  – (Aydar) کاکل. پرچم. پرچم گل.
آیداس  – (Aydas) نیرومند.
آیداش  – (Aydaş) پوست و استخوان. بسیارلاغر. ضعیف. هم ماه (دو بچه که در ک ماه بدنیا آمده باشند). نوزادی که سالش تمام نشده باشد.
آیدال  – (Aydal) تحت مراقبت. تحت تعقیب.
آیدیل  – (Aydil) دارای زبانی پاک چون ماه.
‎آیدین  – (Aydın) نیرو. توان. روشن. واضح. نورانی. امیدبخش. مهتاب. روشنفکر. (ناپ).
آیراتا  – (Ayrata) بویژه. علی الخصوص.
آیرال  – (Ayral) استثنایی. برگزیده.
آیریم  – (Ayrım) مرز. فرق. تفاوت. محل انشعاب راه. موافقت نامه. قرارداد. قرار قضایی. حکم. سکانس. گردشی که در ممر آب و رودخانه‌ها باشد. نمد زین. سکه هایی که زنان برای زینت به سرشان بندند.
آیسار  – (Aysar) بی‎قرار. بوقلمون صفت. هر لحظه به شکلی.
آیغای  – (Ayğay) فریاد. لحظه بهترین شکل ماه. بانوی بزرگوار. (ناپ).
آیقان  – (Ayqan) صمیمی. بااحساس.
آیلام  – (Aylam) دایره. حلقه. زمان طولانی. دیرزمان.
آیلاما  – (Aylama) انتظار. تداوم. گردش. تاب (بازی).
آیلان  – (Aylan) همراه ماه. شبیه ماه. دایره. حیران. شگفت زده. آشکار. ویراژ.
آیلانا  – (Aylana) دایره. اطراف. محیط.
آیمان  – (Ayman) شخص پاکیزه چون ماه. اتاق رو باز. چشم گرد. الک. غربال. متحمل (اسب).
آیوا  – (گیا)(Ayva) میوه به.
آیواز  – (Ayvaz) خدمتکار مخصوص. مرد. شوهر. مهوش. زیبا. کل. بی مو. زمخت. ناشنوا. پزشک کشتی. نابینا. به صورت عیوض نیز نوشته می‌شود.
آیوان  – (Ayvan) میدان.
۸۰۰×۶۰۰
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:”Table Normal”; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:””; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:”Times New Roman”,”serif”;}
ائدین  – (Edin) مصمم. با اراده.
ائرتان  – (Ertan) سپیده صبح. هنگام طلوع خورشید.
اؤزجان  – (Özcan) جان خود. محبوب.
ائل آلدی  – (El aldı) فاتح ایل.
ائل بیگی  – (El bəyi) رهبر ایل. بزرگ طایفه.
ائل تپر  – (El təpər) ایل کوب. حاکمی که از طرف خاقان برای اداره اقوام سرزمینهای تازه فتح شده فرستاده می شد.
ائلتر  – (Eltər) وطن پرست. نگهبان وطن.
ائلتریش  – (Eltəriş) (ائل+دریش) کسی که حکومت و کشور را سامان دهد. سامان بخش. گردآورنده مردم.
ائلچی بیگ  – (Elçibəy) سرور و رئیس ایل.
ائلخان  – (Elxan) بزرگ ایل. به صورت «ایلخان» به همین معنا وارد زبان فارسی شده است.
ائلدار  – (Eldar) مردمدار.
ائلده گز  – (Eldə gəz) هر که در میان ایل گردش ‌کند.
ائلرچی  – (Elərçi) پیشرو.
ائلشن  – (Elşən) ارزش قبیله (ناپ).
ائله من  – (Eləmən) با نفوذ.
ائلیک  – (Elik) خانزاده. نجیب زاده. حکمران. پادشاه.
ائنل  – (Enəl) همقد.
ائو اوْغلو  – (Ev oğlu) پسر خاله. غلام خانه‎زاد. غلام معمولی و ساده که در خدمت شاهان صفویه بود. به صورتهای «اواغلی» و «اواقلی» به همین معنا وارد زبان فارسی شده است.
ائورن  – (Evrən) اژدها. دنیا. جهان.
ائوری  – (Evri) پادشاه. افندی.
ائوین  – (Evin) جوهر. اصل. خود. هسته یا دانه. تخم. مایه و اصل هر چیز. عصاره. زمان غذا خوردن. وعده غذایی.
ائیمن  – (Eymən) مطمئن.
اتابک  – (Әtabək) ← آتابای.
اردلان  – (Әrdəlan) ← آردالان.
اردم  – (Әrdəm) فضیلت. فرهنگ. معرفت. شخصیت. مردانگی. توانایی. به همین صورت و معنا وارد زبان فارسی شده است.
ار دوْغان  – (Әr doğan) نیرومند مانند پرنده شکاری.
اردیل  – (Әrdil) پردل. جسور. نترس. گنده. تنومند.
ارکنه  – (Әrkənə) کوه. کمر. سینه کش. معدن.
ارگن  – (Әrgən) بالغ. رشید. جوان دم بخت.
ارگیل  – (Әrgil) پس انداخته. پس انداز.
ارگین  – (Әrgin) مایع. مذاب. رسیده. بالغ. کامل. اراده. خواسته. قصد. میوه ای که رو پوسیدن نهاده باشد.
ارن  – (Әrən) دلاور. جوانمرد. جنگاور. دنیا دیده. مجتهد. پری دریایی. موجود افسانه‎ای دریایی. خوشبخت. هدف. دوست. بچه بابرکت.
اسریک  – (Әsrik) مست. سرمست. سر خوش. پرواری. به وجد آمده. جوشان. خروشان. پرخروش. غشّی. زن بلند قد و خوش هیکل.
اسریم  – (Әsrim) فالانژ. پرهیجان. فاناتیسم.
اسلان  – (جان)(Әslan) شیر.
اسلم  – (Әsləm) سالم.
اسیم  – (Әsim) نسیم. الهام.
اسین  – (Әsin) نسیم. الهام. رُخاء.
افشار  – (Әfşar) ماهر. چربدست.
امراه  – (Әmrah) کسی که ساز بزند و برقصد.
اوْبا  – (Oba) اوبه. چادر. محل برافراشتن چادر کوچ نشینان. خانه. مسکن. آبادی. ده. روستای شامل ۵ یا ۱۰ خانوار. گودال کوچک در بازی پیل دسته. نظام سنتی عشایر آذربایجان به ترتیب از بزرگ به کوچک بدین ترتیب است: طایفه ← تیره ← گؤبک ← اوبا ← خانوار. در واقع «اوبا» دومین واحد اقتصادی و اجتماعی پس از خانوار است که از چند آلاچیق یا کومه تشکیل شده است. معمولاً افراد ساکن اوبا، دارای سامان عرفی مشترک و رابطه خویشاوندی بوده و از مراتع به صورت اشتراکی بهره برداری می‌کنند. تعداد خانوارهای «اوبا» بین حداقل ۱۰ و حداکثر ۵۰ خانوار است. این تعداد از تعداد خانوارهای «اوبا» در قشلاق کمتر است. مدیریت هر «اوبا» با آغ ساققال (ریش سفید) است و هر «اوبا» با نام آن آغ ساققال مشخص می‌شود. گاهی حتی پس از فوت او نیز نامش بر «اوبا» باقی می‌ماند. هر «اوبا» دارای تأسیسات مشترک مانند جایگاه شیر دوشی، جایگاههای استراحت شبانه دامها و آبشخور آنها است. به صورت اُبِه به همین معنا وارد زبان فارسی شده است. بیگانه. مغازه. گردش. تقریح. مهمانی. تپه.
اوْبات  – (Obat) خشن. زمخت.
اوْباتای  – (Obatay) سالخورده. پیر.
اوْبادا  – (Obada) چوبهای گِرد مخصوص تیرک. همسایگی.
اوْبان  – (Oban) لوله آبرسان در چرخ آسیاب.
اوْتار  – (Otar) رمه یا گله بزرگ. چراگاه. مستعمره. فریب.
اوْتام  – (Otam) چراگاه. مرتع.
اوتامان  – (Utaman) محجوب.
اوْتان  – (Otan) وطن. (گویش قزاق).
اوْتوربا  – (Oturba) کپک. شوره.
اوْتورخان  – (Oturxan) شخصیت خیالی دارای ثروت و قدرت. حیوانی که تازه شروع به چرا کرده است.
اوْتورمان  – (Oturman) ساکن. یکجانشین.
اوْجار  – (Ocar) هیمه تاغ که آتش آن دیر بماند و «سوکسوک» نیز می‌گفتند. بازار. نوعی گیاه. نشان. اثر.
اوجار  – (Ucar) هجران. فرقت. دوری. سرنخ.
اوجاری  – (Ucarı) (اوجقاری) مرز. ساحل.
اوْجاق  – (Ocaq) آتشدان. دودمان. دیگدان. کانون مرکز. سرچشمه. منبع. منزل. خانه. خانواده. نسل. خاندان. دوده. زیارتگاه. پیر. افسونگر. بزرگ قوم. محل تبرّک. کوره. گودالی کوچک که برای کاشتن تخم کدو یا خیار حفر کنند. ماه برافروختن اجاق (ماه ژانویه). در اصل اوداق بوده و به صورت اُجاق به معنی آتشدان وارد زبان فارسی و به صورت Очаг به معنای مرکز و کانون وارد زبان روسی و به صورت «اوجاق» وارد لهجه سوری زبان عربی شده است.
اوجال  – (Ucal) اثر. رد.
اوجالار  – (Ucalar) بلند شونده. اوج گیرنده.
اوجالان  – (Ucalan) بلند شونده. اوج گیرنده.
اوجام  – (Ucam) پناهگاه.
اوجان  – (Ucan) بلند. مرتفع. رساء. کاسه. تشت. در گویش قزاقی به معنای بی نهایت می باشد. نام شهری در جنوب شرق تبریز که اکنون بستان آباد نام دارد.
اوجای  – (Ucay) قطب.
اوچار  – (Uçar) آبشار. پرنده. بازار. قلّه. نوک. فرّار. پروازکننده. پرنده. خبر. بازار. هیمه تاغ که آتش آن دیر بماند. محل تبادل نظر و گفتگوی اهالی روستا.
اوچاش  – (Uçaş) ناهموار. پست و بلند.
اوچان  – (Uçan) فرّار. پرنده. کشتی دو بادبانه و بزرگ.
اوچما  – (Uçma) دامنه‌ی کوه که تیز و یک لخت و پرتگاه باشد. پرواز. پرش. اوجگیری. بلند. مرتفع.
اوچمان  – (Uçman) چرخ فلک.
اوْخات  – (Oxat) شانس. (گویش قزاق).
اوْخپور  – (Oxpur) سریع. تند. تیرآسا.
اوْختا  – (Oxta) دانا. باسواد.
اوْختار  – (Oxtar) تیر ساز. دانا. باسواد. دعوت کننده.
اوْختام  – (Oxtam) مسافتی به اندازه پرتاب تیر.
اوْختای  – (Oxtay) همچون تیر. تیروش.
اوْختو  – (Oxtu) پر. سرشار.
اوْخچو  – (Oxçu) تیرانداز. تیرساز. تیرفروش. کمانکش.
اوْخسان  – (Oxsan) تیروَش.(ناپ).
اوْخشار  – (Oxşar) شباهت. نظیر. همانندی.
اوْخشان  – (Oxşan) شبیه. مانند.
اوْخلان  – (Oxlan) درخت ظریف کاج.
اودار  – (Udar) پیروز.
اودامان  – (Udaman) پیروز.
اودان  – (Udan) بلعنده. خورنده. عایق. جاذب. برنده.
اوْدمار  – (Odmar) آتشین. آتشفشان.
اودون  – (Udun) هنر. کارآیی. قابلیت. گستاخ.
اوْرات  – (Orat) اسبی به رنگ میان سرخ و سیاه.
اوراز  – (Uraz) هدیه. بخت. طالع. شرف. کمک. یاری. (ناد)
اوْراسان  – (Orasan) بزرگ. بسیار. گرامی.
اوْرال  – (Oral) پیر. سالخورده. مجعد. ژولیده. مچاله.
اوْرام  – (Oram) محله. کوچه. نشیمنگاه. گودال. خندق. راه. راه عریض و پهن. بزرگ. احاطه.
اوْرامان  – (Oraman) برازنده. مناسب.
اوْران  – (Oran) حد و حدود. قلمرو. ضریب (ریاضی). تخمین. مفهوم. آوار. نسبت. اندازه. نعره. دولت. حاکمیت. در زبان مغولی به معنی پیشه و صنعت است چون در میان ترکان رسم بر این بود که هر وقت می‌خواستند دسته و فرقه خود را در اردو پیدا کنند، آن تیره را به اسم پیشه‎اش فریاد می‌کردند، این نوع فریاد را اوران می‌گفتند.
اوْربانا  – (Orbana) درختی که برای کاشتن در جایی دیگر درآورده باشند.
اوْرتار  – (Ortar) شریک.
اوْرتام  – (Ortam) جو. فضا. محیط. وسط. مرکز.
اوْرتان  – (Ortan) جو. فضا. محیط. وسط. مرکز.
اوْرتای  – (Ortay) مرکز.
اوْردا  – (Orda) سازمان نظامی‌ و انضباطی ترکها و مغولها و قرارگاه مهاجرت ایلی. گله‎های انسان اولیه. گروههای غیرمتشکل انسانی. توده. شهر. لانه.
اوْرمان  – (Orman) جنگل. به همین صورت وارد لهجه مصری عربی و به صورت Urmən وارد انگلیسی شده است.
اوْرناش  – (Ornaş) استقرار. جایگیری.
اوْرنام  – (Ornam) مقام (در موسیقی).
اوْرون  – (Orun) جا. منزل. موقع. قرارگاه. منصب.
اوزار  – (Uzar) ماهر. استاد. همراه. روسری.
اوزال  – (Uzal) قبل. پیش. ابدی.
اوزام  – (Uzam) مکان. وسعت. پهنه.
اوزان  – (Uzan) خنیاگر. نوازنده.
اوزانار  – (Uzanar) دراز شدنی. امتداد پذیر.
اوزبای  – (Uzbay) توانا.
اوزلا  – (Uzla) مرز. خشم.
اوزلاش  – (Uzlaş) مطابقه. مسابقه.
اوزمان  – (Uzman) متخصص.
اوسار  – (Usar) معقول. دانا.
اوسان  – (Usan) خدای هوای گرگ و میش. سرور ارواح آب. خدای جنوب در باور ترکان. آرزومند.
اوسقان  – (Usqan) عاقل. دانا.
اوسلا  – (Usla) کارایی.
اوسلو  – (Uslu) عاقل. دانا.
اوسمان  – (Usman) با تجربه.
ایشانج  – (Işanc) باور. اعتماد.
ایلیاز  – (Ilyaz) سرتاسر بهار.(ناپ).
ایلیش  – (Iliş) تماس. برخورد. نزدیک. فضول. مونس.
ایلیشان  – (Ilişan) نشان. هدف.
ایلیشن  – (Ilişən) نشان. علامت.
ایلیشه  – (Ilişə) ریشه. بُن.
ایلیشی  – (Ilişi) نمد. تماس. برخورد.
ایلیم  – (Ilim) تور ماهیگیری.
ایلیم  – (Ilım) توانایی. حلیم. آرام.
ایلین  – (Ilın) ولرم. معتدل.
ایمرن  – (Imrən) آرزو. خواسته. هوس. شهوت.
ایمری  – (Imri) دائمی.
ایملی  – (Imli) نشاندار. مستند. نامزد. معین.
ایمیر  – (Imir) ملکه زنبور. بخاری که از زمین متصاعد شده و روی هوا را فرا گیرد.
اینات  – (Inat) دلیل. سند. باور.
اینار  – (Inar) عشق. محبت.
ایناش  – (Inaş) باور. اعتماد.
اینال  – (Inal) ولیعهد. شاهزاده. خان. همچنین رتبه‎ای در میان ترکان بود که معادل کنت و بارون در اروپاست. نجیب زاده. کسی که مادرش از تبار خاقان و پدرش از اهالی معمولی باشد.
اینام  – (Inam) باور. اعتقاد. ایمان. اخلاص. اطمینان.
اینجار  – (Incar) آسایش. پشتیبان.
اینجه  – (Incə) ظریف. خفیف. باریک. دقیق. موشکاف. ضعیف. زیبا. قلمی. نرم. ملایم.
اینجی  – (Inci) درّ. گوهر. گهر. مروارید. دردانه. لؤلؤ. گرانبها. پر ارزش. حس. درد.
اینجی تای  – (Inci tay) دُرسا. همچون مروارید.
اینجیلی  – (Incili) گل مژه.
ایندیر  – (Indir) خرمن.

************************

بئشیک: (Beşik) گهواره.
باباخان: (Babaxan) پدرسالار.
باباش: (Babaş) شبیه پدر.
بابال: (Babal) مربی. قوی. درست.
بابان: (Baban) پدر تو.
بابای: (Babay) پیرمرد. اجداد.
بابک: (Babək) ← بای بک.
بابور: (جان)(Babur) ببر. ← بارس.
باتار: (Batar) فرو رونده. خانه. وطن. خانه کرایه‌ای. نیرومند. شامگاه. خار. ذات الریه.
باتاریش: (Batarış) خار.
باتال: (Batal)متمایل. عظیم. خراب.
باتالاش: (Batalaş) همفکر. همیار.
باتاو: (Batav) دلیل. برهان.
باتای: (Batay) قربانی.
باتقا: (Batqa) آهستگی. سنگینی. زگیل. بلند. گِل. نیکوتین.
باتقار: (Batqar) کلوخ کوب.
باتقال: (Batqal) دسیسه. توطئه. خندق. چاه. کور.
باتقان: (Batqan) سنگین. حاکم.
باتلان: (Batlan) قهرمان. سلحشور.
باتماز: (Batmaz) زنده. مبارز.
باتی بنیز: (Batı bəniz) کسی که صورتی به رنگ سرخی شفق دارد.
باتیر: (Batır) دلاور. کوبنده. نفوذ کننده.
باتیش: (Batış) غروب. تأثیر و نفوذ. غوطه وری. غرق.
باتیشا: (Batışa) برتری. سخت گیر.
باتیل: (Batıl) جسارت. نیرومند. دلاور. پریشان. ساکن. خالی. واهی.
باتیم: (Batım) پیکان. غروب. ژرفا. عمق. جسارت.
باتین: (Batın) سرعت. جَلدی. باطن. درون. شکم.
باتینا: (Batına) آخور حیوان.
باجار: (Bacar) تدبیر.
باجارات: (Bacarat) توانایی.
باجاران: (Bacaran) کارآزموده.
باچان: (Baçan) روزه دار.
باخار: (Baxar) جای وسیع. ناظر.
باخارا: (Baxara) غار. حفره.
باخال: (Baxal) کاه.
باخالاش: (Baxalaş) ارزیابی. مراقبت. تقویم.
باخان: (Baxan) بیننده. ناظر. مدیر. مُشرِف. وزیر.
باخای: (Baxay) حشری.
باخشی: (Baxşı) خنیاگر. نوازنده.
باخلان: (Baxlan) نورسیده.
باخمان: (Baxman) ناظر. بازرس.
باخیم: (Baxım) دیدگاه. نقطه نظر. پرستاری. نگرش.
بادار: (Badar) مزرعه کوچک. پراکنده. متفرق. صدای بلند. مکرّر.
بادال: (Badal) خارزار. پایه نردبان. هرچیز گرد و قلنبه. خطر. زندان. بند. دام. تله. شاخه. پا. مربوط. همتا. کاملاً گشوده. دروغگو. رد پایی که در برف یا باران یخ زده و یا خشک شده باشد. خندق یا فرورفتگی در راه یا مزرعه. نخستین شاخه که از تنه درخت جدا شود. یک چهارم داخل گردو. زشت. درهم برهم.
بادالا: (Badala) هرس شده.
بادالان: (Badalan) برجسته. پهن.
بادان: (گیا)(Badan) نوعی گیاه دیرپا که دارای ریشه گوشتی و ساقه کوتاه و گلهای سفید یا سرخ است. مَجمع.
باراتان: (Baratan) مسبب. باعث.
باراخسان: (Barxsan) عزیز.
بارام: (Baram) گشوده. چاره. آچار.
باراما: (Barama) پیله ابریشم. پیله. تار. پیله بن دندان. ورم لثه. خیار کوچکی که گلش افتاده باشد.
بارانا: (Barana) گروه. دسته. چنگال آهنی. قسمت جلو عقب خاموت شتر. تیشه یا کلنگ مخصوص چاهکنان.
بارانتای: (Barantay) همسال. همقد. عاجز.
بارخال:(Barxal) جنوب. باد جنوب.
بارخان: (Barxan) تپه‌ای بشکل نعل اسب.
باردا: (Barda) برآمده. کوچک.
بارس: (جان)(Bars) ببر. پلنگ.
بارلاس: (Barlas) قهرمان. دلاور.
باریش: (Barış) سازش. صلح.
باریشار / باریشان: (Barışar) صلح کننده.
باریشماز: (Barışmaz) سازش ناپذیر.
باریشمان: (Barışman) سازشکار.
باریق: (Barıq) مسکن. بنیان. پرتگاه میان تپه های بلند .
باریم: (Barım) سرمایه. نیرو. جدول.
بارین: (Barın) سینه. تعلیف گاوهای نر.
باریناق: (Barınaq) پناهگاه. محل تغذیه.
بازدا: (Bazda) زیبا. نیکو.
باسات: ا.(Basat) مغلوب کننده یا رام کننده اسب. مهر. تمغا. همیشه یاور. مدد و تعاون. مهربان و شفیق. تک چشم.
باسار:(Basar)سیرکوهی(گیا). زیرگیرنده و غالب. فلانی. فلان.
باسارای: (Basaray) جای حصار شده مخصوص اسبها.
باسال: (Basal) گُوه(چوبک مخصوص که لای هیزم گذارند و چون بکوبند هیزم بشکافد). جوانمرد. میخ طویله.
باسالات: (Basalat) قهرمانی.
باساما:(Basama)پلکان. درجه. ارابه کودک.
باسان: (Basan) غذایی که پس از دفن مرده، خورده شود. غالب. پیروز. ستمگر. کوبنده. پخش کننده.
باسانا: (Basana) خیش گاوآهن.
باستا: (Basta) نانی که از آرد مصری یا برنج پخته شده باشد. مُهر. کُتک.
باستار: (Bastar) آستر لباس.
باسقا: (Basqa) وزن. سنگینی. درب. کلبه‌ای که از شاخه و ترکه درست کنند. سبد بزرگ.
باسقال: (Basqal) فشار دادنی.
باسلام: (Baslam) تکه. قسمت.
باسمار: (Basmar) فشار دهنده.
باسمال: (Basmal) آمیخته. کوبیده شده.
باسمان: (Basman) پیروز. ترازو. ناشر.
باسمیر: (گیا)(Basmır) شاهدانه. متجاوز.
باسنا: (Basna) ابریشم نامرغوب. محل فشار.
باسیل: (Basıl) رفتار. شیوه. مستملکه.
باسینا: (Basına) کمی بعد.
باسینار: (Basınar) آسیاب سنگ.
باشات: (Başat) منبع. برتر. حاکم.
باشاجا: (Başaca) تا آخر. آخر خوشبختی.
باشال: (Başal) پیشرو. کلاسیک. آزاد.
باشاما: (Başama) روسری. سربند. رئیس.
باشتار: (Baştar) داس.
باشتان: (Baştan) پیشرو. رهبر.
باشدا: (Başda) در رأس. نخست.
باشدان: (Başdan) از نو. از سر.
باشقات: (Başqat) حاکم. آغازگر.
باشقار: (Başqar) اداره. اقتصاد.
باشقال: (Başqal) فرمان. فرمانده.
باشقان: (Başqan) فرمانده. مدیر.
باشقایا: (Başqaya) صخره اصلی.
باشلات: (Başlat) افتتاح. گشایش.
باشلام: (Başlam) سرآغاز. ابتدا.
باشلاما: (Başlama) آغاز. افتتاح.
باشما: (Başma) اثر انگشت. مُهر.
باشمان: (Başman) رهبر. پرکلاه. سراسقف.
باشیل: (Başıl) گوسفندی که سرش سفید باشد. رهبر. پیشوا. ماه ژانویه. عاقل. برتر.
باغاتور: (Bağatur) دلاور. باتور.
باغار: (Bağar) چراگاه. کسی که شکمش از فرط بیماری باد کرده.
باغلاش: (Bağlaş) مجتمع.
باغلام: (Bağlam) علاقه. پیوند. اتصال. انسجام. نوعی تنبور کوچک. بُن.
باغلان: (Bağlan) دسته. قبضه. دسته گل. نوعی قاز وحشی قرمز رنگ شبیه به آنقوت. (Otis tarda). دین. شریعت. بره چاقی که پیش از موعد دنیا آمده است.
باغیش: (Bağış) بخشش. هدیه. عفو. آمرزش. فرمان. سرگین. فضله. آستانه چادر. وصل. لحاف ضخیم.
باغیل: (Bağıl) نسبی. تقریبی. بسته. محدود. خسیس. چمدان. محل بستن گوسفند.
بالات: (Balat) ریخت. وضع. فرم. بریده. مراسم. افق.
بالاتا: (Balata) خمیرمایه. محلولی مرکب از خاکستر، کپک و نمک که برای دباغی پوست بکار رود.
بالار: (Balar) چوبی که به سقف خانه و عمارت پوشند. ستون. باتلاق. تخته ظریف.
بالاز: (Balaz) شعله آتش که به باو رود. سوختن. سوزش. کرز. اسب تندرو و چابک.
بالاس: (Balas) پله. مرحله. درجه.
بالاش: (Balaş) فرزند یا مرد کوچک. عسلی. زخمی. پله. مرحله. پاداش.
بالاما: (Balama) شبیه. معادل. نوعی سنگ صاف.
بالامان: (Balaman) تنومند.
بالان: (Balan) بلند.
بالای: (Balay) اگر خدا بخواهد. انشاءالله. شاید. فرزند.
بالبا: (Balba) نوعی غذا که از سبزیجاتی چون قازایاغی و گشنیز تهیه می‌شود. نوعی گیاه صحرایی خوراکی.
بالبال: (Balbal) بسیارشیرین. سنگهای نوک تیز یا پیکره‎ای سنگی نمایانگر دشمن شکست خورده. یادبود. مجسمه. جنجالی.
بالبان: (Balban) پهلوان. نیرومند.
بالخان: (Balxan) سرور محبوب.
بالقاش: (Balqaş) گِل.
بالقان: (Balqan) شهردار. جنگل.
بالقای: (Balqay) دانا.
بامبان: (Bamban) تخم مرغ عسلی.
بانار: (Banar) دسته. قبضه.
بانلا: (Banla) بانگ خروس.
باویر: (Bavır) طناب. برادر.
باهادور / باهادیر: (Bahadur) دلاور.
بایات: (Bayat) نام بزرگ. کنایه از خدا. ثروتمند. کهنه. مانده.
بایار: (Bayar) کهن. عظیم. نامدار. جنتلمن. یکی از صفات خداوند در باور ترکان.
بایاز: (Bayaz) نیاب قلیان که سر قلیان بر روی آن قرار می‌گیرد. خشک. گوشت خشک. گوشتی که آویزان کنند تا خون و آب آن خشک شود.
بایاس: (Bayas) سست. ناتوان.
بایام: (Bayam) جدی. درست.
بایان: (Bayan) قدرتمند. بانو. باشکوه. از صفاتی که ترکان به خداوند نسبت می‌دادند. لقب فرمانروای قبیله آوار.
بایانا: (Bayana) خداوند. خدای معاش در باور ترکان. قربانی مخصوص برای خدا.
بایاندیر: (Bayandır) دارنده نعمت فراوان. آباد. آبادان.
بایبان: (Bayban) لاابالی. گستاخ.
بای بک: (Bay bək) شخص عالیمقام. بابک خرمدین. بیگ بزرگ. سرور عالیمقام.
بایبوْرا: (Bay bora) توفان بزرگ.
بایبورا: (Bay bura) سرزمین پهناور.
بایتاش: (Baytaş) مانند سرور.
بایتاق: (Baytaq) راه تنگ. گذرگاه تنگ. فراوانی. خداوند. بزرگ. آستانه. درگاه. پایتخت. گشوده.
بایتام: (Baytam) نشئه. خوشی.
بایخان: (Bayxan) سرور باشکوه.
بایدار: (Baydar) مقتدر. دارا.
بایرام: (Bayram) جشن. عید. خوشحالی. خوشبختی. زیبایی.
بایراو: (Bayrav) سریع. تند. جَلد.
بایسار: (Baysar) آسوده. مرفه.
بایسان: (Baysan) بسیار گرامی. برازنده.
بایسو: (Bayso) پر برکت. فراوان.
بایسین: (Baysın) قدرت. شکوه.
بایقات: (Bayqat) بزرگان. اعیان. دختر بزرگ.
بایقال: (Bayral) مادیان وحشی. دریا. پناهگاه. بی اثر.
بایقام: (Bayqam) پزشک. حکیم.
بایقان: (Bayqan) رسیده. تکامل یافته. سروری یافته. بزرگ شده. چادر. پرده. پوشش. دُم.
بایقرا: (Bayqra) دلاورمرد. شیرمرد.
بایقوت: (Bayqut) مرد خوشبخت.
بایلام: (Baylam) ثبات. قرار.
بایمان:(Bayman) مانند سرور. مرد پر افتخار.
بایندر: (Bayəndor) آبادان. برخوردار.
برکیش: (Bərkiş) استواری.
برکین: (Bərkin) استوار.
بسلی: (Bəsli) محکم. مؤثر. مقوی.
بسیر: (Bəsir) کافی. مکفی.
بسیل: (Bəsil) محکم. مؤثر. مقوی.
بسیم: (Bəsim) آتش بس. قابلیت. مه خفیف.
بسین: (Bəsin) کالری. ویتامین. غذا.
*بکتاش: (Bəktaş) فرمانده. امیر.
بکتای: (Bəktay) همراه استوار.
بکیر: (Bəkir) صبور. سالم.
بکیل: (Bəkil) ناظر. منتظر.
بکیم: (Bəkim) بزرگ. عظیم.
بلیک: (Bəlik) نشان. سند. ارمغان.
بلیم: (Bəlim) پوشال.
بندش: (Bəndəş) مشابه. همتا.
بنیز: (Bəniz) چهره. صورت. ظاهر.
بوخال: (Buxal) آویز چوبی که چوپان وسایل خود را از آن بیاویزد.
بودال: (Budal) جا و مکان. دلیر.
بوداما: (Budama) سهم. چوبدستی. چماق. ترکه. هرس. شاخه های درخت که برای سوزاندن بریده باشند. بزرگ.
بودان: (Budan) دقیق. چربدست.
بودای: (Buday) دلربا.
بودون: (Budun:Bodun) اندام. کشور. ایل. قوم. همه. تبعه.
بورار: (Burar) دسته منگنه.
بوراز: (Buraz) طناب کلفت.
بورال: (Bural) دیگ بزرگ.
بورام: (Buram) قطره ظریف(عرق). شیر آب.
بوراما: (Burama) پاکت. پیچ.
بوران: (Buran) باد سرد همراه با طوفان شدید. کولاک. کج. پیچاننده. سختی.
بورانا: (Burana) تیرک.
بوربا: (Burba) النگوی پیچی.
بورباش: (Burbaş) محاط. کمر.
بوْربای: (Borbay)امکان. دو طرف ران. ماهیچه ساق و ساعد. تحمل. نیرو. نیرومندی. سروری. رگ پا.
بورتا: (Burta) براده طلا. اسب بارکش. خیک.
بورتاش: (Burtaş) سنگ بزرگ و صاف زیر درب.
بورتال: (Burtal) خم و چم.
بورتان: (Burtan) زودرنج. عصبی.
بورتون: (Burtun) بی اقتدار. مجهول. کشتی باری.
بورچوم: (Burçum) خال گوشتی.
بورخاش: (Burxaş) پیچ راه.
بورخال: (Burxal) بت. صنم.
بورخان: (Burxan) روحانی اویغورهای بودایی. بودا. خدای راستین (تووا). ارواح نیکو (مغولی).
بوردا: (Burda) در اینجا.
بوردال: (Burdal) چم و خم.
بوردوم: (Burdum) توفان برف.
بورسا:(Bursa)پارچهابریشم دستباف.
بورسار: (Bursar) شراب.
بورسو: (گیا)(Bursu) گیاهی که در تابستان به هم پیچیده و خشک کنند و در زمستان به دواب دهند.
بورشا: (Burşa) فلاکت.
بورشان: (Burşan) پریشان.
بورشو: (Burşu) پریشان.
بورقا: (Burqa) لحاف. پرده. حجاب. مته. لوله. صدای ظریف و مؤثر کبک. صدای مشوّش.
بورقات: (Burqat) اثر تاریخی. آبیده. ایمان. باور. آتلیه. نگارخانه.
بورقام: (Burqam) قلعه. دژ. پیچ.
بورلات: (Burlat) قماش.
بوْرلان: (جان)(Borlan) برّه ای که در بهار متولد شده.
بورماس: (Burmas) پرچین و شکن.
بورمول: (Burmul) آیین نامه.
بورنا: (Burna) اول. ابتدا. مَقدم.
بورناش: (Burnaş) سبقت.
بورول: (Burul) صمیمی. مرحله. سفید شده. رنگ آهنی (اسب). منجوق رنگی که به گردن بندند.
بورولان: (Burulan) پیچان. متهم شونده.
بورولدای:(جان)(Burulday) پرنده کوچک.
بوروم: (Burum) توده حلقه‎ای شکل (ابر، بخار و دود). غل (جوشیدن). کاسبرگ. مدت. مرحله. کاکل. زلف.
بورونا: (Buruna) پیشرو.
بوری: (Buri) شاهزاده.
بوْزال: (جان)(Bozal) بز خاکستری.
بوْزان: (Bozan) گیاه غیر سبز. خاکستری. تاکستان.
بوزلا: (Buzla) یخچال طبیعی.
بوسا: (Busa) خیال. تصور.
بوسان: (Busan) مساوی. برابر.
بوْکا: (Boka) پهلوان. کُشتی گیر پیروز.
بولات: (Bulat) نیکو. خوب.
بولاتای: (Bulatay) نرم. لطیف.
بولار: (Bular) کاشف. یابنده.
بوْلام: (Bolam) فراوان.
بولاما: (Bulama) اولین شیر گوسفند یا گاو پس از زایمان. کاچی. اختلاط.
بوْلای: (Bolay) فراوانی.
بولای: (Bulay) فساد. حادثه. رویداد. چنین. این چنین.
بولجار: (Bulcar) میدان جنگ. میعادگاه. کاه.کوبیده شده. آرد شده.
بولدور: (Buldur) قطره. قطره درشت. ناهموار. مبهم.
بولوت: (Bulut) دیس. بشقاب بزرگ.
بولوتای: (Bulutay) ابر و ماه.
بولود: (Bulud) ابر.
بولور: (Bulur) مشهور. نامدار.
بولون: (Bulun) مرز. گوشه. زاویه. اسیر. زندانی. آماده. موجود. پشته کوچک علوفه. طرف. سمت.
بونات: (Bunat) منبع. منشأ.
بونار: (Bunar) چشمه.
بوْیار: (Boyar) رنگرز. نجیب زاده.
بوْیاش: (Boyaş) همرنگ.
بویان: (Buyan) ثواب. خیر. خوشبختی. بخت. مقاومت.
بوْیداش: (Boydaş) همقد. هم قبیله.
بویرا: (Buyra) پیچیده. مچاله.
بویرات: (Buyrat) فرماندار. انگل.
بویران: (Buyran) سخنور. سخندان.
بوْیسال: (Boysal) راست قامت.
بوْیسان:(Boysan) مهیب. گردنکش.
بوْیشان: (Boyşan) قد بلند.
بوْیلام: (Boylam) درازا. طول. گفتنی. گویا. سپس. نهایت.
بوینات: (Buynat) اساس. پدیده.
بؤیوک آغا: (Böyük ağa) آقا بزرگ.
بویوم: (Buyum) املاک. اشیاء. آلت.
*بهادر: (Bəhador) دلاور.
بیتر: (Bitər) روییدنی. رستنی.
بیتمز: (Bitməz) پایان ناپذیر. تمام نشدنی. بی‎نهایت. انجام نشدنی.
بیتیش: (Bitiş) اتمام. نهایت. سرشت.
بیتیک: (Bitik) قبض. قباله. نامه. مرسوله. کاغذ. به انتها رسیده. کفن.
بیتین: (Bitin) کامل. تمام. همه.
بیچل: (Biçəl) اندوه. حرفه ای.
بیچم: (Biçəm) طرز. شیوه. تناسب.
بیچیش: (Biçiş) برش. هدیه. وضعیت.
بیچیل: (Biçil) سربه هوا. لاابالی.
بیچیم: (Biçim) دوخت. بافت. شکل و ریخت و قیافه. قد و قامت. اندازه. حالت. درو. فرمت.
بیچین: (Biçin) درو. میمون. مبارک. بی جان. دیوار.
بیربادا: (Bir bada) یکباره.
بیرباش: (Bir baş) یکسره. مستقیم.
بیرچیت: (Birçit) سالم. نیرومند.
بیرچین: (Birçin) متجانس. همجنس.
بیردای: (Bırday) چاق. فربه.
بیرکیت: (Birkit) انبار.
بیرکیم: (Birkim) تراکم. ذخیره.
بیرگل:(Birgəl) حلقه گیسو.
بیرگیل: (Birgil) همسان.
بیریک: (Birik) تار عنکبوت.
بیریم: (Birim) واحد. مرکز. شخص.
بیرین: (Birin) یکی. تک. اول. ابتدا.
بیگ اوْغلو: (Bəy oğlu) بزرگزاده.
بیگسان: (Bəysan) همانند سروران.
بیلتان: (Biltan) دانا. آگاه.
بیلده: (Bildə) علامت. کلافپنبه.
بیلدیر: (Bildir) رسم. زینت. زینت روی دف شمن. پارسال. اشاره.
بیلرگی / بیلرمن: (Bilərgi) دانا.
بیلگر/ بیلگز / بیلگن: (Bilgər) دانا.
بیلگی: (Bilgi) دانش.
بیلگیت: (Bilgit) آگاهی. آگاه. دانا.
بیلگیر: (Bilgir) باخبر. آگاه.
بیلگین: (Bilgin) آشکار. دانا.
بیلیر: (Bilir) داننده. فهیم. آگاه.
بیلیش: (Biliş) آشنا. معرفت.
بیلیم: (Bilim) فهم. دانش. آگاهی.
بیلین: (Bilin) علم. دانش.
پاتار: (جان)(Patar) اردک نر.
پاتال: (Patal) بیش از حد بزرگ.
پاتان: (جان)(Patan) بچه خرس.
پاچان: (Paçan) ریشه کوچک و ظریف درخت.
پارامان: (Paraman) دیوار گِلی. تکه تکه. دریده.
پاران: (Paran) آتشی که روز قبل از عید برافروزند.
پارتان: (Partan) خشم. بهم ریخته.
پارخار: (Parxar) کومه. پشته.
پارخال:(Parxal)کیسه بسیار بزرگ. پلاسی که از طناب بافته شده.
پاردان: (Pardan) سلاح بلند.
پارلاش: (Parlaş) درخشان.
پارلاق: (Parlaq) درخشان. نورانی. برّاق. شفاف. تابان. خیره کننده. فروزان. روشن. برجسته. نمایان.
پازان: (Pazan) گردن کلفت.
پاسان: (Pasan) مه. گرفتگی. غبار.
*پاشا: (Paşa) (باش شاد) عالی‎ترین مقام لشگری و کشوری در عثمانی (در سابق). رئیس. خان خانان.
پالاز: (Palaz) نوعی زیرانداز نازک. زیرانداز. گونه‎ای قالیچه‎ که پرز ندارد. بچه اردک. زیبا (برای جوان). کرّه گاومیش. پراکنده. شلخته. فندق گرد. بیماری که حالش وخیم باشد. سنگریزه. کلیه. قلوه.
پالاما: (Palama) تیرک. پایه.
پالامان: (Palaman) تیرک. پایه.
پالتان: (جان)(Paltan) قورباغه.
پامپا: (Pampa) مو. گیسو.
پامپال: (Pampal) پیله ابریشم که در وسط بند ندارد. چاق.
پانار: (Panar) آتش فروزان.
پایا: (Paya) سرانه.
پایات: (Payat) لحیم.
پایان: (Payan) پارو.
پایدا: (Payda) مخرج (ریاضی).
پایداش: (Paydaş) سهیم. شریک.
پایلاق: (Paylaq) عید. جشن.
پایلام: (Paylam) پخش. توزیع.
پکین: (Pəkin) مطمئن.
پوْتال: (Potal) فراوان.
پوْران: (Poran) جوانه پای درخت. پاجوش. زشت.
پوْزان: (Pozan) پاک کن.
پوسام: (Pusam) مه. بوران.
پوسان: (Pusan) مه. بوران.
*پوْلاد: (Polad) فولاد. محکم. سرد و گرم چشیده.
پیتین: (Pitin) نوشته. صفحه.
تئزآل: (Tezal) چابک.
تئزآی: (Tezay) ماه شتابان.
تئلمار / تئلمان: (Telmar) مترجم. شیرین زبان.
تابالتای: (Tabaltay) ابدیت.
تابداش: (Tabdaş) برابر. همتا.
تابلا: (Tabla) پنجه کفش.
تابلاش: (Tablaş) تاب. تحمل.
تابون: (Tabun) روستا.
تاپات: (Tapat) هوس. کشف.
تاپارا: (Tapara) شکوه. عظمت.
تاپاش: (Tapaş) بلغور گلوله شده.
تاپال: (Tapal) چین و شکن و ناهمواری سطح چیزی مانند ناهمواری سطح بادام.
تاپان: (Tapan) یکی از وسائل آسیاب آبی. چوب بلندی که رویش را با رویه‎ای از فلز برنج پوشانده‌اند. یابنده. غلتک دستی. عابد. حصار بافته شده از نوی نی که برای حفاظت گوسفندان کاربرد دارد. ماله. خاک سفت شده.
تاپاناق: (Tapanaq) کشف. یافت.
تاپتا: (Tapta) معجون.
تاپتان: (جان)(Taptan) خرگوش. نوعی نان کلفت.
تاپتی: (Taptı) نیرو. توان. قدرت.
تاپدا: (Tapda) منفعت. کتیبه. اعلان. معجون. فعل امر به معنای «بکوب».
تاپدی: (Tapdı) نیرو. توان.
تاپدیر: (Tapdır) دوستدار.
تاپرات: (Taprat) منبع. جوشان.
تاپران: (Tapran) فقیر. بی چیز.
تاپسا: (Tapsa) در. دروازه. بیرون. خادم.
تاپشا: (Tapşa) قسمت بالای در و پنجره.
تاپقا: (Tapqa) رف. سکّو.
تاپقان: (Tapqan) عزیز.
تاپقین: (Tapqın) عبادت. ورد. مؤظف.
تاپلان: (Taplan) فساد معده.
تاپیر: (Tapır) مجموعه. یکجا. جای ناهموار. گود و سنگلاخ. جای هموار روی تپه. صدای ضربه. پُشت.
تاپیش: (Tapış) سپردن کار به دیگری و در عین حال بر عهده گرفتن کار او. کشف. اکتشاف. استفاده. سود.
تاپیل: (Tapıl) پشته کوچک علف. آشغال شانه پشم.
تاپیم: (Tapım) زیرکی. مهارت.
تاپین: (Tapın) پرستش. شهید. یافته. معبود. سود.
تاتار: (Tatar) نان ضخیم. مُشک. دورمانده. بیگانه شده. آنکه در بیرون روستا زندگی کند. پستچی. غنچه نشکفته. غیرقابل توجه. خارزار.
تاتاش: (Tataş) دور افتاده.
تاتای: (Tatay) لعنتی. حکمران طوفان و آذرخش.
تاخار: (Taxar) نصب کننده. فرو برنده. سرچشمه. خُمچه.
تاخاز: (Taxaz) چنگال چوبی. درخت کج در صخره زار.
تاخال: (Taxal) امکان. چاره. غلّه.
تاخان: (Taxan) ماهی تابه دسته دار. دشت. دولاب بدون کلید. پیشنهاد.
تاخانا: (Taxana) آشپزخانه.
تاخلا: (Taxla) کله معلق. پشتک وارو.
تاخلان: (Taxlan) محل مسطح در تپه زار.
تاخما: (Taxma) منصوب. غیراصیل. مستعار. مصراع.
تاخمان: (Taxman) نصّاب. بخشهای کوچک مزرعه.
تاخیل: (Taxıl) غله. گیاهانی هستند که دانه‌های آنها را آرد کرده یا آرد نکرد‌ه، به مصرف می‌رسانند مانند گندم، جو، برنج، ارزن و ذرت و .. مربوط. دارای ربط. جهیزیه. بقچه.
تاخیم: (Taxım) پوشش. تجهیزات. تیم. گروه. ران. قسمت داخل زانو. چوب سیگاری. مرز.
تاراش: (Taraş) غارت. تاراج.
تاراشا: (Taraşa) براده. تراشه.
تارال: (Taral) تنبل.
تارالا: (Tarala) خرسندی.
تاراما: (Tarama) استخوانِ گونه. غارت. شانه زنی. سایبانی از شاخهای درخت که در باغ و مزرعه بسازند.
تارامان: (Taraman) کشاورز.
تاران: (Taran) جای هموار و پهناور. گستره. منجنیق. ارزن.
تارانا: (Tarana) رشوه.
تارباس: (Tarbas) انگشت. پنجه.
تارپان: (جان)(Tarpan) اسب وحشی آسیای غربی.
تارتار: (جان)(Tartar) نوعی پرنده شبیه قمری. قاصد. (crex Pratensis).
تارتال: (جان)(Tartal) بلدرچین.
تارتالا: (Tartala) یغما. چپاول.
تارخام: (Tarxam) بی تربیت.
تارخان: (Tarxan) ← ترخان.
تارقان / تارکان: (Tarqan) موانعی که از چوب و ساقه درختان برای جلوگیری از هجوم دشمن ‌سازند. پراکنده.
تارلان: (Tarlan) پیشانی سفید.
تارمات: (Tarmat) انشعاب.
تارمال: (Tarmal) پریشان. مچاله.
تاری وئردی: (Tarıverdi) خداداد.
تاسار: (Tasar) طرح. نقشه. پروژه.
تاسال: (Tasal) خط در بازی چوگان.
تاسام: (Tasam) سناریو.
تاسلام: (Taslam) مدل. نمونه.
تاسمال: (Tasmal) چاق. بدترکیب.
تاسیم: (Tasım) قیاس. تخمین.
تالابا: (Talaba) هیجان.
تالابان: (Talaban) غارت کرده.
تالاس: (Talas) طنابی که در بازی چوگان یا اسب سواری برای مشخص کردن محدوده بازی ب‌کشند. توفان. توفان شن. گرد و غبار. گوشه. کنج. هیزم.
تالای: (Talay) دریا. اقیانوس. آینده. بی‎کرانی. برگزیده. نام خدای نگهبان دریاها در آیین شمنی. فراوان. پیشانی.
تالبا: (Talba) دیوانه. مجنون.
تالباس: (Talbas) خواسته. مطلوب.
تالبین: (Talbın) کوشا. پرتلاش.
تالماز: (Talmaz) خستگی ناپذیر.
تالیم: (Talım) درنده. غارتگر. دزد. حمله. غارت.
تامادا: (Tamada) ساقی. بزرگ. رهبر. صاحب نفوذ. انجمن آرا. بزم آفرین.
تامارا: (Tamara) نوعی رقص آذربایجانی. درخت خرما.
تاماسا: (Tamasa) (تاماقسا. داماقسا) چوب بست سقف. توفال. تخته باریک.
تامسا: (Tamsa) سجده.
تامو: (Tamu) جهنم.
تامیر: (Tamır) حرص. طمع. ریشه گیاه. شعله. پرتو.
تامیرلان:(Tamırlan)نورانی.نیرومند.
تانا: (Tana) قطعات به شکل حلقه یا نیم حلقه. قفل. نرمه گوش. آغل سرپوشیده گوسفند.
تانبا: (Tanba) مُهر.
تانتا: (Tanta) الک مخصوص جدا کردن آرد از سبوس.
تانتاق: (Tantaq) گوشت زمخت.
تانتان: (Tantan) پرحرف. لافزن.
تاندای: (Tanday) کام. خط یا شیار روی چیزی.
تانسو: (Tansu) معجزه. عجیب.
تانما: (Tanma) مُهر. نشان.
تانیت: (Tanıt) آشنا. تعریف. دلیل.
تانیر: (Tanır) نامدار. آگاه.
تانیش: (Tanış) آشنا. خودی. فامیل.
تانیشمان: (Tanışman) مشاور. معرف. استاد.حاذق.
تانیل: (Tanıl) نامدار.
تانیم: (Tanım) تعریف. شناخت.
تانیما: (Tanıma) شناخت. شناسایی.
تانیمال: (Tanımal) عارف. اعلامیه. فراخوان. دعوت.
تاوات : (Tavat) شاهزاده گرجی. کنیاز. مستقل.
تاوار: (Tavar) شاهین جوان. کوشنده. کارآمد. مال. جنس. بزرگ. درشت.
تاوارا: (Tavara) کج. خمیده.
تاواسار: (Tavasar) تابه با دسته بلند.
تاواشا: (Tavaşa) اخته شده.
تاوان: (Tavan) خسارت. غرامت. جریمه. هدیه زنان به مراسم عروسی از پارچه و یا غیره. گذرگاه سخت. سقف.
تاوانا: (Tavana) یاور. شخص نزدیک. طاقت. آشپزخانه.
تاوای: (Tavay)شکارچی خرس.
تاوسار: (Tavsar) شتابان.
تایات: (Tayat) پاسخ. جواب.
تایار: (Tayar) مرفه. ثروتمند.
تایپا: (Taypa) گونی بزرگ.
تایداش: (Taydaş) اقران. همانند.
تایسین: (Taysın) همسان پندار.
تایفور: (جان)(Tayfur) نوعی پرنده تیز پرواز. شخص تیز پر و تیزپای.
تایقال: (Tayqal) قلّه. نوک کوه.
تایقام: (Tayqam) فتیش یا روحی که در شکار حیوان پشمدار بکارآید.
تایقان: (Tayqan) جنگل از درختان مختلف. تکیه گاه. تندرو.
تایلاش: (Taylaş) همتا.
تایلی: (Taylı) دارای کرّه اسب.
*تایماز: (Taymaz) بی‎همتا. بی وجدان.
تایمان: (Tayman) لغزان. ضعیف. لنگ.
ترخان: (Tərxan) عالیجناب. والامقام.
ترسن: (Tərsən) بداخلاق. رموک. فراری. لجوج. تخته مخصوص باز کردن خمیر.
ترسین: (Tərsin) بداخلاق. فراری.
تکیل: (Təkil) مفرد. یگانه.
تکیم: (Təkim) حمله. یورش.
تکین: (Təkin) شاهزاده. همچون. پشتیبان. جای مهم. از کار افتاده. بیکار شده. هوشیار. مخفی.
توْپار: (Topar) کُره. کُروی. سالم. پشته. انبوهه. خانواده. جمع. تپه.
توْپال: (گیا)(Topal) نوعی گیاه، آن را سوزانده و از شیره‌اش سنگ قلیا درست می‌کنند. لنگ. آدم لنگی که پای او به زمین نرسد و با سرپنجه راه برود. براده نقره و مس و امثال آن.
توْپان: (Topan) توفان. چاق. آرد حبوبات.آلت هموار کردن زمین. خس و خاشاک زایدی که پس از غربال کردن غلات جدا می‌شود. ذراتی که از چکش کاری فلز داغ جدا شود. گرد و خاک.
توْپای: (گیا)(Topay) نوعی گیاه صحرایی علفی. استخوان قاپ حیواناتی مانند اسب و..
توْپتان: (Toptan) مجموعه. دسته. توده.
توْپلا: (Topla) چنگک. مقدار زیاد. خیلی. فعل امر به معنای «جمع کن».
توْپلار: (Toplar) گردآورنده.
توْپلام: (Toplam) مجموعه.
توْپلان: (Toplan) مفهوم. چاق. تنومند.
توْپور: (Topur) گِرد و قلنبه. درشت. آلت وجین. کُند.
توتا: (Tuta) خطر. پارچه ای از پنبه که برای ریسیدن آن را به شکل فتیله درآورند. قطعه. پارچه. هوس. خواسته. رگ. جمع.
توتاب: (Tutab) دوشاب. چسب.
توتار: (Tutar) توان. نیرو. تاب. گنجایش. ظرفیت. استوار. محکم. حکمران. حاکم.
توتاش: (Tutaş) پرپشت. انبوده. به هم پیوسته. بانوی کوچک خانه. خانم کوچک. مشغول. توافق. هماهنگی.
توتام: (Tutam) ظرفیت. گنجایش. سهم. حصه. بسته.
توتان: (Tutan) گیرنده. چیره. غالب. تب نوبه. مالاریا.
توتای: (Tutay) خاشاک دودناک باشد که بدان آتش افروزند. خسوف. ماه گرفتگی. دختر جوان.
توتباس: (Tutbas) تکه خمیر.
توتقا: (Tutqa) قبضه. دسته. حجم. ظرفیت کف دست.
توتقان: (Tutqan) فناتیک. دلباخته. انبوه. شورا. عهد.
توتماز: (Tutmaz) فلج. ناگیرا. لال. بیگانه. بی ثبات. بی ارتباط. نامربوط.
توتور: (Tutur) بند. بست. رهن.
توتوش: (Tutuş) تطبیق. مصادف. شکار. رفتار.
توتول: (Tutul) شرایط. محیط. فرصت.
توتوم: (Tutum) اندازه یک جیره. دسته. گنجایش. حجم. انبار. اقتصاد. روش. قاعده. وضعیت. آلوچه و زردآلو خشک.
توْخار: (Toxar) چنگال چوبی.
توْخبا: (Toxba) هاون. دام. تله.
توْختار: (Toxtar) دیرپا. دیرزی.
توْختاش: (Toxtaş) استراحت. میهمان. صلح. ثابت.
توْختام: (Toxtam) قرار. قرارداد.
توْختان: (Toxtan) خیک. مَشک.
توْختای: (Toxtay) کنفرانس. استراحت.
توْخسای: (Tox söz) سخن بی توجه به احساس.
توْخمار: (Toxmar) تیری که به جای پیکان، گرهی دارد.
توْخمان: (Toxman) سبد.
تور قوش: (جان)(Turquş) باز بیابانی.
توراج: (جان) (Turac) درّاج. قاعده. تکیه گاه چیزی.
تورال: (Tural) جاوید.
تورامان: (Turaman) بچه چاق و تپل. افتخاری. خشن. زمخت. سرشار. سالم. قوی. سرمست.
توْرتان: (Tortan) سنگدان.
تورجان: (Turcan) تُرک جان.
تورخان: (Turxan) عالیجناب. والامقام.
تورغان: (Turğan) خوش ترکیب.
تورگوت: (Turqut) جاوید. سالم.
توْزان: (Tozan) گرد. ذرّه. طوفان برف.
توشار: (Tuşar) مواجه. مبتلا. پابند. طرف زیرین پاهای جلوی اسب.
تولان: (Tulan) هیزم. جنگل انبوه.
*توماج: (Tumac) چرم دباغی شده.
توْمال: (Tomal) گِرد. جمع.
تومای: (Tumay) ساکت. آرام.
تومر: (Tümər) دلاور مرد.
تومرول: (Tumrul) پیکان. مه آلود.
توْنار: (Tonar) هیمه فراوان که بر هم چیده شعله ور سازند.
توْنام: (Tonam) چاق. فربه.
توندار: (Tundar) عقبدار سپاه.
توْیان: (Toyan) صاحب جشن.
توْیقان: (Toyqan) عضو کنگره. مهمانان عروسی. جوان. تازه.
توْیمار: (Toymar) چوبی که به بلندی یک متر بریده باشند.
توْیمان: (Toyman) بدون شاخ.
تیرپان: (Tırpan) نوعی داس دسته بلند. فنی در کُشتی.
تیرکیش: (Tirkiş) کاروان. قافله.
تیرمان: (Tırman) مرز مزرعه.
تیکیت: (Tikit) چکنده.
تیکیم: (Tikim) دوخت. ساختمان. لقمه. معماری.
تیکین: (Tikin) شاهزاده.
تیکیش: (Tikiş) دوخت. احداث. جای دوخت. درز. بخیه.
تیلیم: (Tilim) تیغه آلات برنده.
*تیمور: (Teymur) آهن.
تیناتا: (Tinata) اجداد. نیاکان.
تینار: (Tinar) امید. پشتیبان.
جادای: (caday) نوعی غذا که داخل آن را با گردو پر کرده باشند.
جایماز: (caymaz) انحراف ناپذیر. جسور. دلاور.
*جوانشیر: (Cəvanşir) شیر جوان.
جوْشار: (coşar) پرهیجان.
جوْشغون: (coşğun) آتشین. پرشور. پرهیجان. جوشان. متلاطم. توفانی.
جوْشقار: (coşqar) پرهیجان. آتشین.
جوْشون: (coşun) زره.
جومار: (Cumar) حمله ور. تکاور.
جیحون: (ceyhun) خروشان.
جیدان: (cıdan) تیز.
چاپار: (Çapar) نامه رسان. قاصد. خبررسان. پیک. سوار. سواره. مرد زردفام. انسان خالدار با چشمهای سبز.
چاپاشا: (Çapaşa) کوشش. تقلا.
چاپال: (Çapal) جایی که برای درست کردن اجاق، کَنده باشند. ارمغان. پراکنده. مخلوط. زباله. ناخالص. ویرانه. ضعیف. ناعلاج.
چاپالا: (Çapala) چارق.
چاپان: (Çapan) سواری که چهارنعل می‌تازد. غارتگر. چپاولگر. لباس ژنده و پاره. پیک. قاصد. نامه. مکتوب. پرانرژی. کوشا. لباس کار. استاد. ماهر. پالتو. نخ قلاب ماهیگیر. مهاجم. جوان. فرز. چوپان. کف (زدن دست برای تشویق).
چاپای: (Çapay) ماه نامدار.
چاپدار: (Çapdar) اسبی که چهارنعل تازد.
چاپرا: (Çapra) ابزار برش چرم در کفاشی.
چاپراب: (Çaprab) تند. سریع.
چاپراز: (Çapraz) حالتی در کُشتی که از زیر بغل طرف را بگیرند. خط متقاطع. غلط انداز. مبهوت. انگل. مخلوط گندم و جو. ناسازگار. برف آبدار.
چاپراش: (Çapraş) درهم فرو رفته. پریشان. خالدار.
چاپسال: (Çapsal) تند. تیز. کوشا.
چاپلا: (Çapla) قلم دیوار کنی.
چاپلان: (جان)(Çaplan) نوعی شاهین.
چاپمان: (Çapman) باران. بارانی.
چاپیل: (Çapıl) یغما. غصب. کفش.
چاپین: (Çapın) تاراج. نوعی بیلچه کوچک. نوعی پاپوش چرمی که بر روی کفش پوشند. ستم. تاراج.
چاتا: (Çata) ارتباط. دو رگه. کفش مخصوص به شکل راکت تنیس مناسب برای برف نوردی.
چاتار: (Çatar) تقاطع. کافی.
چاتارا: (Çatara) لاپایی. میان پاها.
چاتاش: (Çataş) جنگ. وصول. تصادف.
چاتال: (Çatal) چنگال دو شاخه. چوب دو شاخه. محل انشعاب رود یا راه و غیره. گاوآهن. خیش. لب چاک دار. چانه چاک دار. پیچیده. ابزار پنبه ریسی. رنگارنگ. دو رنگ. کلنگ دو سر. بست. میخ. دشوار. اندام. قواره. هیکل. دو رنگ. مقعد. شدید.
چاتالا: (Çatala) چوب خط. حفر شده. بریده. چوب دو سر بهم آمده.
چاتام: (Çatam) هِرَم.
چاتان: (Çatan) سبد. سقف.
چاتانا: (Çatana) قایق موتوری کوچک. مزاحم.
چاتلا: (Çatla) چوبدستی.
چاتماز: (Çatmaz) غیرکافی. نارسا.
چاتیش: (Çatış) وصول. گلدوزی سرسری و نامرتب. رابطه خویشی دور. پیوستگی.
چاچار: (Çaçar) مبارز. جنگاور.
چاچال: (Çaçal) برهنه.
چاخمان: (Çaxman) آبی شیری.
چاخین: (Çaxın) آذرخش.آتش. آبی چشم. خدای آتش در باور ترکان.
چاراش: (Çaraş) کاربرد. استفاده. جای مخصوص جوشاندن بکمز.
چارال: (Çaral) کم بازده.
چاران: (Çaran) پیشنهاد. راهکار. راه حل. خاک نمدار.
چارای: (Çaray) غذا. آذوقه. یدک.
چارپان: (Çarpan) سبد کوچک کاه. ضرب شونده. جالب. گیرا.
چارتان: (Çartan) قعر پرتگاه.
چارلان: (Çarlan) آب روان شدید.
چارمان: (Çarman) انسان خنده رو.
چاشار: (Çaşar) مبهوت. سرگردان.
چاشال: (Çaşal) استخوان چانه. مبهوت.
چاشقار: (Çaşqar) سنگلاخی.
چاشماز: (Çaşmaz) قطعی.
چاشمای: (Çaşmay) عیناً. مطابق.
چالاب: (Çalab) خداوند. آبدوغ خیار. نمود. جلوه.
چالاپ: (Çalap) آتش.
چالاپا: (Çalapa) باران پراکنده.
چالات: (Çalat) بال. شاخه. قیمت. بهاء. عصاء. چاپلوس.
چالاتا: (Çalata) کسی که لباس را زود کهنه و پاره کند.
چالار: (Çalar) متمایل به رنگ .. شباهت نزدیک. اختلاف جزیی (بین دو رنگ). زنگدار. شماطه‎دار. لهجه. تُن (صدا). نوع. جنس. جارو.
چالاسین: (Çalasın) دلاور. برنده. قاطع.
چالاش: (Çalaş) مزد. اجرت. برهنه. بدون زین. اتاق یا بنایی که با چوب درخت و کاه پوشانده شود. تلاش.
چالاما: (Çalama) طناب یا زیور قیطانی روحانی شمن.
چالامان: (Çalaman) تاب (بازی)
چالان: (Çalan) زمینی سیاه که در آن علف نروید گویا که آنجا را سوزانده اند. زننده. نوازنده. خسته. برهنه. بدون زین.
چالانتا: (Çalanta) بسیار نوازنده.
چالبا: (Çalba) حلوا. مبارز. برعکس. محدود. همیار. صلیب. کودتا. ضربه. خدا.
چالبات: (Çalbat) درگیری. جنگ.
چالپا: (Çalpa) گِل آلود. پُشت. صلیب. آبدار. موضعی که آب افتاده، گل و خلاب شده باشد. کفش. شاخه. بی دست و پا.
چالپاش: (Çalpaş) دعوا. چسبنده.
چالپان: (Çalpan) گیرا. جالب.
چالپانا: (Çalpana) همزن. کمربند قدیمی زنان.
چالپاو: (Çalpav) گودال. اسب رمنده.
چالپیر: (Çalpır) رنگارنگ.
چالتا: (Çalta) دستار. قیمت. ارزش.
چالتاش: (Çaltaş) جَلد. تیز. گلوله.
چالچا: (Çalça) جوال. جای صخره زار در کوهها.
چالچات: (Çalçat) قد. قامت. شکل.
چالچار: (Çalçar) کسی که کج راه برود یا پاهایش به هم بگیرد.
چالچال: (Çalçal) دوبهم زن.
چالخار: (Çalxar) الک لرزان دستگاه بوجاری و هر چیز شبیه به آن. همزن. الک گندم پاک کنی در سیلو. مُسهل. مخلوط کن. مَشک.
چالخام: (Çalxam) به اندازه یک بار به هم زدن (مَشک یا خیک). هیجان.
چالخان: (Çalxan) جای خروشان رود. غیور. هیجانی.
چالدابان: (Çaldaban) لافزن.
چالدار: (Çaldar) درهم برهم (رنگ).
چالقا: (Çalqa) ناودان. میدان جنگ. دیگ بو دادن ذرت.
چالقاب: (Çalqab) موج. یکباره. نیمه.
چالقات: (Çalqat) وجود. بدنه. دارای رنگ درهم برهم.
چالقار: (Çalqar) گزنده. بزرگ. وسیع. پیر. قدیمی.
چالقان: (Çalqan) ترب (گیاه). پیشرفت و یا حرکت زخم از جایی به جای دیگر. پریشان. بی دقت. پراکنده. غیور. کشتی جنگی. بستر سنگی و متمایل رود.
چالقای: (Çalqay) انتهای بالهای پرنده. دور. بعید. هر چیزی که نه در کنار راه بلکه در جای بیراهه پیدا شود. غربال ذرت.
چالمار: (Çalmar) چپر رو باز.
چالمان: (Çalman) دیوار. برجسته. بسیار. زننده. گزنده. چپر از ترکه های ظریف.
چالیب: (Çalıb) بت. صنم.
چالیت: (Çalıt) سنجاب. سریع. کوشا.
چالیر: (Çalır) کج. خمیده.
چالیش: (Çalış) زد و خورد. جنگ و جدال. کوشش. غیرت. مبارزه.
چالیم: (Çalım) مخلوط. خودنمایی. دریبل (در فوتبال و ..). سرقت. قابلیت. توانایی. هوای سنگین. زمان. فرصت. اخلاق. رفتار. شباهت. ژست. ادا. لبه شمشیر. لبه تیغ. تقلید.
چالیمان: (Çalıman) شیک.
چالین: (Çalın) علف چین. درو. آتش زنه. آذرخش. ژاله. گرد و غبار. نیمه رسیده. رها.
چاما: (Çama) تخمیناً. شعر. سروده. سیر وحشی (گیاه). پوست. تفاله چای مانده در فنجان. قدرت. درجه.
چامار: (Çamar) انسان یا حیوان کوتوله.
چامال: (Çamal) سمت سرما. شمال.
چامان: (Çaman) کباب. تنبل. شفق. سرخی غروب. جادوگر.گوشت خرد شده.
چامای: (Çamay) حلقوم. سیب آدم.
چامپا: (Çampa) عصبی.
چامچیل:(Çamçıl)مشفق.زودجوش.
چاناش: (Çanaş)خیک از پوست بُز.
چانتا: (Çanta) کیف. ساک. کوله پشتی. رفیق سرباز.
چانتال: (Çantal) جلّاد. لباس زنانه. سه دامن.
چانتای: (Çantat) کیسه بزرگ کتانی.
چانچاق: (Çançaq) مفصل. بند. مرفق. خراب. ویران شده. سوراخ.
چانچان: (Çançan) فضول. مراقب.
چانقار: (Çanqar) مدوّر.
چانقارا: (Çanqara) غوغا. جنجال.
چانقال: (Çanqal) ناخن حیوانات وحشی. چنگکی که وقتی پنجره را باز می‌کنند آن را گیر می‌دهند تا جلوی بسته شدن آن را بگیرد و هرگاه که پنجره را ببندند، با آن چنگک بسته می‌شود. میخهای کوچکی که به دیوار کوبند و لباس و غیره را به آن آویزان کنند.
چانقای: (Çanqay) تمیز. صاف. بدون ابر.
چانقیر: (Çanqır) پرجنب و جوش.
چانقیل: (Çanqıl) ← چاقیل.
چاوار: (Çavar) هرچیزی که برای آتش روشن کردن مناسب باشد. هیزم. کبریت.
چاواش: (Çavaş) خورشید. نامدار. بالغ.
چاوان: (جان)(Çavan) آلت مادگی حیواناتی مانند گاو یا گاومیش. اسب سرکش. اسب بی لگام.
چاولان: (Çavlan) آبشار. نامدار.
*چاووش: (Çavuş) منادی.
چایان: (جان)(Çayan) صدپایه. عقرب. (Scorpion). آهن خام. چشم آبی. خوشه جو. سورتمه.
چایبات: (Çaybat) سیل. آب باقیمانده از سیل. آب مانده در ته ظرف. ته مانده.
چایپان: (Çaypan) جای بلند.
چایقون: (Çayqun) جنبش آب و هوا.
چایمان: (Çayman) سرماخوردگی.
چرکس: (Çərkəs) پیکان. نوک تیز. لباس بلند زنان. قانع. عقاب. (ناپ)
چکیر: (Çəkir) سرباز. مرز. لکه چشم.
چکیل: (Çəkil) درخت توت. برگ توت. ارمغان. سازه.
چکیم: (Çəkim) جاذبه. ظرفیت. توان. کشش. اندازه. تسبیح. نیرو. برتری. الاغ درشت هیکل تخمی.
چنگیز: (Çəngiz) دریا. دوست. پشتیبان. فرستاده آسمان.
چنگیل: (Çəngil) ظرف مسی.
چنگین: (Çəngin) باشکوه.چشمگیر.
چوبال: (Çubal) سلسله. ردیف.
چوْتان: (Çotan) میوه ای که همراه با شاخه کنده شده.
چوچا: (Çuça) پالتو بچه.
چوخال:(Çuxal) لباس زیر زره.
چوْخان: (Çoxan) معمولی. عادی.
چوْخسون: (Çoxsun) اغلب. غالباً.
چوْخمار: (Çoxmar) گرز. خسیس.
چورا: (Çura) خدای زمین. جن. پری. روح. پرنده شکاری.
چورام: (Çuram) نوعی پرتاب تیر در مسافت دورتر.
چوران: (Çuran) روحانی. معنوی. بوقلمون.
چورای: (Çuray) طرف خوب هر چیزی. شرمگاه.
چولان: (Çulan) آغل. آشپزخانه.
چوْلپان: (Çulpan) ستاره زهره. آنکه چشمش دوربین است. آشنا. تپه زار. کوهک. خدای سیارات.
چوماش: (Çumaş) گردوی خام کوبیده که اگر در آب ریزند، ماهیها را بیهوش کند. موش کوهی.
چوْنقاز:(Çonqaz)پرشاخ وبرگ(درخت).
چوْنقال: (Çonqal) نعره. سنگ رودخانه که به کنار آمده.
چوواش: (Çuvaş) دیندار. آرام.
چیبار: (جان)(Çibar) اسبی که گلهایی به رنگ دیگر در اعضای بدن داشته باشد. دُمل.
چیپا: (Çıpa) سُرمه درب. وسط.
چیپار: (Çıpar) خال. ابلق. ترکیب.
چیتا: (Çıta) ابزاری که یک طرف آن شن کش و طرف دیگری تبر باشد. کوچک.
چیتار: (Çıtar) نوعی پارچه. تاج خروس.
چیتام: (Çıtam) استواری. صبر. سبدی از ترکه چوب.
چیتان: (Çıtan) محل نگهداری شیر.
چیچان: (Çıçan) دانا. عاقل.
چیخار: (Çıxar) لیاقت. شایستگی. پشتکار. درآمد. سود. دررفت. مصرف. خروج. نجات. منتهی. دختر. چاره.
چیخای: (Çıxay) جلای وطن کرده.
چیدار: (Çıdar) قید و بند. شرط و شروط. لنگ (اسب).
چیدال: (Çıdal) صبر. تحمل.
چیدام: (Çıdam) صبر. شکیبایی.
چیران: (Çıran) یخچال طبیعی.
چیرای: (Çıray) رخسار. زیبایی.
چیرپان: (Çırpan) چوب حلاجی. چماق ظریف. ضارب.
چیرتان: (Çırtan) ظرف آب چوبی.
چیرقا: (Çırqa) طعمه. سالاد گوجه فرنگی.
چیرقاو: (Çırqav) بلند قد. حساس.
چیرلان: (Çırlan) تنگنا.
چیرمار: (Çırmar) بخشهای مزرعه که بوسیله رد خیش تقسیم شوند. جویی که برای آبیاری مزرعه گشایند.
چیرماش: (Çırmaş) پیچ و خم.
چیرنا: (Çırna) زمین نامناسب برای کشت. خس و خاشاک. بوته.
چیسان: (Çısan) پیچک.
چیلاپ: (Çılap) مانند. همانند. شبیه.
چیلای: (Çılay) همچون. مانند.
چیلدام: (Çıldam) تند. چابک.
چیلدیر: (Çildir) خالدار.
چیلقان: (Çılqan) تاج عروس. زنگدار.
چیلقین: (Çılqın) دیوانه. شیدا. واله. بی‎پرده. ناآرام.
چیلک: (گیا)(Çilək) توت فرنگی. دوش حمام. نسل. تبار.
چیلن: (گیا)(Çilən) بهمن. ژاله. عضو. نوعی گل کوهی. جای کم عمق آب.
چینا: (Çına) زانو. جوان (حیوان).
چینار: (Çinar) پنجه دار. درخت دارای برگهای شکافته. ابدیت.
چینگیت: (Çingit) دوره گرد.
چینگیر: (Çingir) فاحشه. بُز با گوش کوچک. خشک.
چینیک: (Çinik) حقیقی. محقق شده. اصل. نمد ظریف. طبق.
چینیل: (Çinil) سنگریزه.
خاپان: (Xapan) تله. خالی. دور از توجه.
خاتای: (Xatay) خشک رود. پوشال رود.
خاتون: (Xatun) بانو.
خارات / خارال: (Xarat) جوال.
خاران: (Xaran) دیگ کوچک غذا. جوال بزرگ.
خاسای: (Xasay) ماه بلند. قهرمان تنومند.
خالتا: (Xalta) قلاده. تسمه. بقچه.
خالخال: (Xalxal) حلقه فلزی که زنان برای زینت به مچ پا می‌اندزند. پا آورنجن. جایگاه ویژه دامها برای ساختمان. کپه کردن سنگها به منظور ساختن خانه ابتدایی. تیرکی که میان تیرکهای دو شاخه گذارند.
خان اوْغلان: (Xan oğlan) پسر شایسته.
خانای: (Xanay) خانه بزرگ دو یا سه طبقه.
خینار: (Xınar) شیار. جوی کرت بندی. محل شخم. مرز. حد. سامان.
دؤنر: (Dönər) چرخان. دوره. روزگار. برگشت خورنده. چرخنده. غسالخانه. سیلندر. توپ پارچه.
دابار: (Dabar) حوضچه.
دابارا: (Dabara) جشن. شکوه.
دابال: (Dabal) کوتاه قد. کوتوله.
دابان: (Daban) پاشنه. اساس. بُن. سینه. برگهای نزدیک به ریشه در توتون. فاحشه. آهن نیکو برای شمشیر سازی. مزرعه بدون سنگ و حاصلخیز.
داباندا: (Dabanda) فوراً. در حال.
داپاندی: (Dapandı) جشن پاییزی چوپانها.
داخال: (Daxal) کلبه‎ای از نی و جگن. اتاق میهمان.
دادال: (Dadal) فهیم. حساس. با ذوق. احمق.
دادان: (Dadan) معتاد. خو گرفته.
دادای: (Daday) گودال در الک دولک.
دادلی: (Dadlı) خوشمزه. لذیذ.
دادیم: (Dadım) ذائقه. ادویه. غذا. ذوق.
دارابا: (Daraba) پاراوان. تیغه دیوار چوبی. ظروف چوبی. هیکل. قوطی بزرگ برای نگهداری غله.
دارات: (Darat) تصمیم. دسته. بسته.
دارار: (Darar) قپان.
داراش: (Daraş) فاصله. خیره سری. منازعه.
داراشیل: (Daraşıl) گوشه گیر.
دارال: (Daral) تنبل.
دارام: (Daram) خیلی تنگ. سفت کشیده شدن. یک شانه گیسو. بشکه. قسمت. جزء. نوعی آلاچیق.
داراما: (Darama) شانه زنی. راه راه.بشکه پر، بزرگ و گنده. جدول. چهارخانه. ویرایش.
دارامات:(Daramat) خوراکی منزل.
دارامان: (Daraman) کشاورز.
داران: (Daran) لانه. گروه ماهیها. پهناور.
دارانا: (Darana) رشوه.
دارای: (Daray) ابریشم ظریف.فلاحت.
داربان: (Darban) مغرور. متکبر.
دارتا: (Darta) بی حیاء. بی صاحب. معده. پسوند.
دارتار: (Dartar) پستچی. قاصد.
دارتاش: (Dartaş) جدال. نبرد.
دارتالا: (Dartala) فراوان. سرشار.
دارتان: (Dartan) ترازو. ناقل.
دارتای: (Dartay) وسیله کشیدن نفت از چاه.
دارتیش: (Dartış) تشنج. کشش. زمان. مدت. مباحثه.
دارتیم: (Dartım) میزان کشش. تنش. ریتم. آهنگ.
دارتین: (جان)(Dartın) کرم. سوغات. تحفه. پوشش.
داردار: (Dardar) پرحرف. لافزن.
داردای: (Darday)سالخورده. گُنده.
دارقات: (Darqat) ناظر.
دارقان: (Darqan) آخرین روز زمستان. بچه ای که از شیر مادر سیر نشده. زندگی آرام. آهنگر. چاودار.
دارقیش: (Darqış) تیرکش. تیردان.
دارقین: (Darqın) رنجور. خشمگین. پریشان. خجالتی.
دارلین: (Darlın) منفعل.
دارمال: (Darmal) مچاله شده.
دارمیش: (Darmış) عروس.
دارناو: (Darnav) جدول. آبراهه. ناودان.
داروا: (Darva) خوراکیهای منزل.
داریل: (Darıl) تحت فشار.
دارین: (Darın) قابلیت. به زور.
دازان: (Dazan) تپه بادگیر.
داشار: (Daşar) جوشان. متلاطم.
داشال: (Daşal) بسیار. فراوان.
داشان: (Daşan) سرریز. عطا. بخشش. جوشان. لبریز.
داش دمیر: (Daşdəmir) محکم.
داشدی: (Daşdı) جوشان.
داشقام: (Daşqam) خاک خشک وکلوخدار.
داشقان: (Daşqan) جوشان. آتشین. چشمه.
داشقیر: (Daşqır) غربال چشم درشت. سنگریزه داخل غله. خانه سنگی.
داشقیل: (Daşqıl) زگیل. قلّه. کوه بلند. رشته کوه. کوه جنگلی.
داشقین: (Daşqın) لبریز. پر. سرریز. طغیان کرده. پرهیجان. متلاطم. سیل.
داشلی: (Daşlı) سنگلاخ. محکم.
داشما: (Daşma) کته. دم پخت. طغیان. سرریز. لبریز. بثور. آشی که حلیم آن گرفته نشده است.
داشنات: (Daşnat) قصد. خواسته.
داشیت: (Daşıt) وسیله حمل و نقل.
داشیتان: (Daşıtan) حمّال. ناقل.
داشیر: (Daşır) خیک.صدای پای اسب.
داشیل: (Daşıl) فسیل. مرصّع.
داشیم: (Daşım) سرریز. حمل. بسیار.
داشین: (Daşın) هدف.
داشینار: (Daşınar) منقول.
داغار: (Dağar) جنگ. کیسه چرمی. طغار. لاوک. گونی. جوال. کیسه بوکس. شکم گنده. ظرف سفالی دراز که در آن ماست ریزند. ظرف گلین که در آن آرد گندم و جو خمیر کنند. انبار آرد. شکم.
داغازا: (Dağaza) بلند. تنومند.
داغاشار: (Dağaşar) مقاوم. پاینده.
داغال: (Dağal) متقلب. خسی که در چشم رفته باشد. لاف زن. خشن.
داغام: (Dağam) ریزه نان یا طعام.
داغان: (جان)(Dağan) نام نوعی پرنده است که دولاشا نیز گویند. سه پایه. متلاشی شده. درهم ریخته. ضعیف. ناتوان. باز شده. غارت.
داغانا: (Dağana) پراکنده. مختلف.
داغدان: (Dağdan) چوب تراشیده به شکل مستطیل با سه ضلع که برای رفع چشم زخم از آستانه درب آویزند.
دالاب: (Dalap) سرخاب.
دالابان: (Dalaban) گَزیده شده. زیبا.
دالات: (Dalat) استخر. برکه.
دالار: (Dalar) گزنده. مطلق. کامل.
دالاز: (Dalaz) باد شدید. شعله. قلب. اندوه.
دالاس: (Dalas)شاخه نازک. مفتول.
دالاش: (Dalaş) نزاع. برخورد.
دالاشا: (Dalaşa) تراشه.
دالاشمان: (Dalaşman) دلیر. دلاور.
دالاغا: (Dalağa) گرز. چوب. دگنک.
دالاغان: (گیا)(Dalağan) گزنه. خارشتر. غارتگر.
دالاما: (گیا)(Dalama) گزنه.
دالای: (Dalay) دریا. اقیانوس. قول بزرگ. بخت. مباحثه.قسمت. نصیب.
دالایان: (Dalayan) گزنده.
دالبار: (Dalbar) طناب رخت.
دالباسا: (Dalbasa) لغو. آنکه نداند چه باید بکند و بیهوده تلاش کند.
دالباسار: (Dalbasar) سرمه پنجره. پشتیبان.
دالتا: (Dalta) قلم درودگران.
دالدار: (Daldar) الیاف.
دالداش: (Daldaş) گزینش.
دالدالا: (Daldala) عقب عقب.
دالدالان: (Daldalan) پشت سرهم.
دالدام: (Daldam) خلوتکده.
دالدای: (Dalday) پشت. حامی.
دالغا: (Dalğa) موج. ارتعاش. اهتزاز. نوسان. خیزآب. صفحه دفتر.
دالغان: (Dalğan) وامانده. سست. درمانده. پیچنده.
دالغین: (Dalğın) مواج. متلاطم. متفکر. در فکر فرو رفته. حواس پرت. پریشان خاطر. آدم بی‎تفاوت.
دالقان: (Dalqan) خمیر. آرد. جو کوبیده شده. محل ورود و خروج. صرع. غش. خسته. کوشا. کوفته.
دالماز: (Dalmaz) خستگی ناپذیر.
دالمان: (Dalman) پالتو. ضربه.
دالوا: (Dalva) دیوانه. مفتون.
دالیار: (Dalyar) ظرف سفالی گود.
دالیش: (Dalış) غوطه وری. خلسه. تلاش.
دالیمان: (Dalıman) برگزیده.
دام داش: (Dam daş)دخمه و کوخ.
دامادا: (Damada) رهبر. پیشوا.
دامار: (Damar) رگ. زردپی و رگ و ریشه گوشت. ریشه. اصل. منبع. نهاد. نبض. رگه. خلق و خوی. غیرت. قسمت خام مانده پوست. مجمع. محفل. نوع.
داماس: (Damas) امید.
دامان: (Daman) ضلع. پاشنه. کرایه.
داماندا: (Damanda) محتاج.
دامبا: (Damba) بند. سدّ.
دامجی: (Damcı) قطره. چکه.
دامغا: (Damğa) مُهر. نشانه. علامت. آلت داغ زدن. تهمت. افتراء. داغ یا مهری که بر ران اسب یا چهارپایان دیگر می‌زدند. سنگ و کلوخ.
دامقان: (Damqan) همواره چکنده.
دامقیل: (Damqıl) خال. لکه. خالدار.
داملا: (Damla) قطره. چکه. بیماری نقرس. چکیده.
دامو: (Damu) جهنم.
دامیر: (Damır) ریشه. پستان. عیب. رذالت. رگ. اصل. بن.
دامیز: (Damız) قطره. مایه. برکت. چکیده. آخور گاو.
دامیش: (Damış)تراوش.
دامیل: (Damıl) استراحت. تنفس.
دامیم: (Damım) قطره.
دامین: (Damın) قطره. زیرین. دامن.
دان: (Dan) سپیده. صبح. سپیده سحر. با ارزش. فوق العاده. زمان یا مکان دوشیده شدن حیوانات شیرده.
داناپا: (Danapa) قاپ بزرگ.
دانادا: (Danada) تله. دام.
دانار: (Danar) دانه توأم با ساقه و برگ خشک گیاهان دانه دار. انکار کننده.
داناس: (Danas) پشته خرمن.
داناش: (Danaş) زن. دختر.
داناوار: (Danavar) بر باد رفته.
دانچا: (Dança) سپیده. سحر.
داندا: (Danda) فردا.
داندای: (Danday) لب. پهنه آسمان. کام.
داندی: (Dandı) شیک. طناز.
دانسارا: (Dansara) سرخی شفق.
دانلا: (Danla) سپیده دم. فردا.
داوان: (Davan) راه تنگ.
داوانا: (Davana) آستانه.
دایات: (Dayat) ریشه. سند.
دایار: (Dayar) آماده.
دایاق: (Dayaq) پشتیبان. شمع. تیر. پایه (درساختمان). پایگاه. اتکا. حائل. پشتگرم. پشتوانه. عصا.
دایالی: (Dayalı) دایه دار. همیشه. مستند.
دایالیش: (Dayalış) توقف. تعطیل.
دایام: (Dayam) دوام.
دایاما: (Dayama) تکیه دهی. سنگ برجسته کنار تنور. آغل گوسفند یا بز.
دایانبا: (Dayanba) تکیه گاه.
دایانتی: (Dayantı) توقف. صبر.
دایاندار: (Dayandar) صبور. پایدار.
دایانما: (Dayanma) توقف.
دایانیش: (Dayanış) طرز ایستادن. یا قرار گرفتن. ایستادگی.
دایانیم: (Dayanım) پایداری.
دایسو: (Daysu) شاهزاده.
دایقین: (Dayqın) عظمت. شوکت.
دایلان: (Daylan) نیرومند. مشکل پسند. ساقه بلند و بدون شاخه.
دایماز: (Daymaz) مقاوم. محکم.
دایمای: (Daymay) همواره. همیشه.
داینا: (Dayna) برادر. علامت تأکید. امین. مادر.
دایناب: (Daynab) استناداً.
درگل: (Dərgəl) در باغی که از ترکه بافته شده باشد.
درگم: (Dərgəm) تصور. فرض.
درگن: (Dərgən) انبوهه. مجموعه. آنکه همه به دور او جمع می‌شوند و از وی اطاعت می‌کنند. ارابه اسبی.
درگیش: (Dərgiş) شرکت. سبد. کاروان.
درگیل: (Dərgil) گلچین.
درلم / درلن: (Dərləm)مجموعه.
درمت: (Dərmət) کوچه.
درمن: (Dərmən)معالجه.
درنک: (Dərnək) انجمن. محفل.
دریان: (Dəryan) سبد بزرگی که از ترکه درخت بافند.
دریش: (Dəriş) بیرونی. چینش.
دریل: (Dəril) بافته پراکنده و غیر فشرده.
دریم: (Dərim) خوشه‎ای که بعد از درو، در مزرعه بماند. برداشت. درو. جماعت.
درین: (Dərin) گروه. گود. عمیق. همه جانبه. پیچیده.
دمرن: (Dəmrən) آهن نوک تیز.
دمیر: (Dəmir) آهن. سخت. استوار.
دمیر گوجو: (Dəmir gücü) نیروی آهن.
دمیرای: (Dəmiray) سالم چون آهن و زیبا چون ماه.
دمیرتاش/دمیرداش: (Dəmirtaş) محکم.
دمیرتای: (Dəmir tay) مانند آهن.
دمیرل: (Dəmirəl) آهن پنجه.
دنکتاش: (Dənktaş) همتا.
دوبان: (Duban) منطقه. حوضه.
دورا: (Dura) نقطه. دیوار. استقامت. پایداری. دارو. شهر. خانه. مسکن. آشکار. طرف زیرین ناخن اسب. سپر.
دوراب: (Durab) معاون. دستیار.ته مانده. عصاره. دُرد.
دورات: (Durat) تصمیم. ایستگاه.
دوراس: (Duras) بلند. مرتفع.
دوراسان: (Durasan) جاوید باشی.
دوراش: (Duraş) استقرار. آرام.
دورال: (Dural) زندگی. عمر.
دورام: (Duram) مکث. توقف. پشتیبان. حامی. هدف.
دورامان:(Duraman)نوجوان تنومند.
دوران: (Duran) استوار. جاوید.
دوراناق: (Duranaq) پشتیبان. حامی.
دورای: (Duray) گوشه در طرح یا رسم.
دوربا: (Durba) لوله بخاری. دودکش کوره آجرپزی.
دوربات: (Durbat) شکل. هیکل.
دورباش: (Durbaş) قانون. قاعده. ثابت. متین. همین.
دورباشان: (Durbaşan) مأمور.
دورسات: (Dursat) ستون. تیرک.
دورسون: (Dursun) جاوید باد.
دورشاق: (Durşaq) جوانه. سبزه نو.
دورقا: (Durqa) پرهیز. اخطار. منزل.
دورقاب: (Durqab) قالب.
دورقال: (Durqal) محیط. آسایش. قالب.
دورقان: (Durqan) سالم. مقیم.
دورقای: (Durqay) سالم. مقیم.
دورقوت: (Durqut) سالم. مانا. مسکن. منزل. ابله.
دورقون: (Durqun) راکد. ساکن. متوقف. انتهای روده بزرگ. انتهای مخرج چهارپایان.
دورما: (Durma) توقف. ایستایی.
دورمان: (Durman) زمانی. وقتی. آویزهای زینتی زین. قهرمان.
دورموش: (Durmuş) پایدار. برخاسته.
دوروت: (Durut) مسکن. زندگی.
دوروش: (Duruş) طرز ایستادن. حالت. ژست. استواری. مقاومت. توقفگاه. ایستگاه. کردار. درگیری.
دورول: (Durul) دولت. حضور. خویشاوند. بقاء. شفاف. عصاره. دُرد.
دورولان: (Durulan) زلال شونده. زیستگاه.
دوروم: (Durum) ایستادگی. وضع. وضعیت. حالت. پایداری. شرایط. غلظت در مایعات. دوام. ثبات. تاب تحمل. منزلگاه. استراحتگاه. ریگ. پاشنه در.
دوزن: (Düzən) زمین صاف. دشت. سیستم. ترتیب. آکورد. حیله. کلک. نظم. بی ضرر.
دوْغا: (Doğa) طبیعت.
دوْغار: (Doğar) زاینده. بچه زا. صبح. سحر. گوسفند یا بز.
دوْغالان: (Doğalan) مدوّر.
دوْغان: (Doğan) باز. قوش. شاهین. (Falco) زاینده. آفریننده. سدّ. مانع. برادر. شجاع خصم افکن. خویشاوند. برادر یا خواهر.
دوْغای: (Doğay) پیچ و خم رودخانه.
دوْغرول: (Doğrul) راستی. درستی.
دوْلات: (Dolat) تابه. ظرفی برای برگرداندن و پختن.
دوْلاتار: (Dolatar) حجیم. درشت.
دوْلادای: (Doladay) تپه. بلندی.
دوْلار: (Dolar) تابستان. جنگ.
دوْلاشان: (Dolaşan) پیچنده.
دوْلام: (Dolam) به اندازه یکبار پیچیدن. حلقه. پیچ. تاب. محیط. اندازه طول در بافندگی برابر با ۸ متر.
دوْلاما: (Dolama) پر پیچ و خم. مارپیچ. شرایط. پیچ در پیچ. پیچ. عقربک انگشتان. پیشبند کار. بند قنداق. شال یا تسمه‎ای که دور کمر پیچند. نوعی دامن زنانه. نوعی غذا که برگ تاک و مانند آنها را بر گوشت قیمه پیچند. آماس انگشت. پیچ خوردگی (پا). مانور.
دوْلامان: (Dolaman) نوعی قارچ خوراکی شبیه به سیب زمینی. بی انتها. بی سرو ته. کودن. فربه. لاله.
دوْلان: (Dolan) بی همتا. جنگل انبوه. گرداب. دایره. هیزم. جهان. گیتی. پُر. کامل. جای نگهداری سگهای نگهبان. متین. چرخان.
دوْلانا: (Dolana) آلوچه جنگلی.
دوْلانات: (Dolanat) ابزار شکار ماهی.
دوْلای: (Dolay) گروه. راه باریکه. راه پرپیچ و خم. غیر مستقیم. اطراف. حوزه. ناشنوا. سرشار. همه. شمول. عمومیت. دنیا. مردم. خرگوش. جهانگیر. قضا (نماز و روزه). مشورت. فتنه. فاسد. مَشک.
دوْلبار: (Dolbar) تخمین. برآورد.
دوْلدا: (Dolda) حصار. پناهگاه. جایی که آفتاب نبیند. حمایت. منقار. لبه کلاه. برآمده. باد کرده.
دوْلدان: (Doldan) محلّی که آب از آنجا به روی پروانه آسیاب می‌ریزد و پروانه را می‌گرداند.
دوْلقا: (Dolqa) کلاهخود. آهن گردی که محور ارابه در آن باشد. فایده. مفهوم.
دوْلقام: (Dolqam) توانایی حل مسئله.
دوْلقان: (Dolqan) پر. سرشار.
دوْلقای: (Dolqay) اطراف. محیط. درد. رنج. زیگزاگی.
دوْلقوم: (Dolqum) تلاطم. تموّج. سلاح. تجهیزات.
دوْلقون: (Dolqun) غنی. سرشار. پرمضمون. همه جانبه. بلوغ. کمال. چاق. پر باد کرده. متأثر. گرفته. قهرآلود. اشک آلود (چشم). موج.
دوْلمان: (Dolman) سرگشته. چاق.
دوْلمای: (Dolmay) گرز. تخماق.
دوْلوش: (Doluş) انباشتگی. آکندگی. شتر ماده سه ساله.
دوْلون: (Dolun) ماه شب چهارده. بدر تمام. تمام. بی‎نقص.
دوْمال: (Domal) تپه. تل.
دومان: (Duman) مه غلیظ. بخار. ابر. دود. گرد و غبار. غم و اندوه. غصه. کدر. مبهم. مه آلود.
دومرول: (Dümrül) تیزی نوک تیر. پیکان. اندیشمند. آفریننده. آغازگر زندگی. گرداب. گردباد.
دوْناتا: (Donata) پارچه منقش.
دوْنار: (Donar) فصل زمستان. منجمد شونده.
دوْنان: (جان)(Donan) کرّه اسب چهار ساله. لباس تازه. لباس پوشیده.
دوْندار: (Dondar) جای سرپوشیده. جای ساکت. فعل امر به معنای «منجمدکن».
دوْندورا: (Dondura) صحرای یخ زده. پیمانی. مقاطعه.
دوْندورما: (Dondurma) بستنی. یخ زده. یخی. منجمد. هوای صاف و بسیار سرد. بتون. ماست گوسفند.
دوْنقار: (Donqar) گوژ. برآمدگی پشت یا سینه. غوز. قوز. انحراف و کجی. حدبه. سرپایین.
دوْنقال: (Donqal) لجوج. سمج. یخچال طبیعی. دارا. بسیار سالخورده. ثروتمند. ترکه باریک چوب.
دوْنقور: (Donqur) کلاف. بهم چسبیده. بی شاخ. بی دم. کله شق. نفهم. دیرفهم. توله سگ. پشم زمخت.
دوْنقون: (Donqun) سرشار. منجمد. خسوف. گرفته.
دوْنمار: (Donmar) تیر شکار.
دؤنمز: (Dönməz) استوار.
دوْنول: (Donul) بلند. مرتفع.
دووال: (Duval) خط دار. خراشیده.
دویار: (Duyar) احساس.
دویانا: (Duyana) علنی. آشکار.
دویغون: (Duyğun) حساس. متأثر.
دوْیلان: (Doylan) زیبا. کامل.
دوْیلون: (Doylun) ارزشمند. شیک.
دوْیول: (Doyul) کمک خرج. مدد معاش. تیول.
دویوم: (Duyum) احساس. مکاشفه. ادراک. الهام. غنیمت.
دوْیون: (Doyun) راهب. کافی. معتمد. سیری. خدا.
دیبین: (Dibin) تماماً. کلاً. کاملاً.
دیپچین: (Dipçin) کامروا. سالم.
دیدیش: (Didiş) جدایی. کوشش. تحریک. نزاع.
دیدیم: (Didim) تاج عروس. خراشیده. جسارت.
دیدین: (جان)(Didin) زنبور وحشی. سعی.
دیرمان: (Dırman) رنگ آبی تند. جن. دیو. مرز مزرعه.
دیریت: (Dirit) بخش. قسمت. گندمی که سبوس آن گرفته شده.
دیریش: (Diriş) غیرت.
دیریل: (Dırıl) کنار درّه.
دیریم: (Dirim) خون. زندگی. چوبهای دور آلاچیق.
دیزیل: (Dizil) درجه.
دیزیم / دیزین: (Dizim) رشته. ردیف. بسته. لیست. سیاهه.
دیکش: (Dikəş)شاخه. بازو.
دیکمن: (Dikmən) قله. ستیغ. دارای شاخ عمودی.
دیلبان: (Dilban) مترجم.
دیلداش: (Dildaş) همزبان.
دیلمار: (Dilmar) خطیب. سخنگو.
دیلمان / دیلمانج: (Dilman) مترجم. سخنگو. رابطه. میانجی. زبان آور. گستاخ در سخن گفتن.
دیلن: (Dilən) خواستار. محبوب.
دیلیز: (Diliz) جوانه.
دیلیش: (Diliş) ایجاد شیار.
دیلیم: (Dilim) قاچ. برش. قطاع در دایره. دندانه. مزغل.
دیلین: (Dilin) قاچ. دندانه. خطوط و شِعب‌هایی بود که از اثر پای اسب و انسان در جاده‌ی زمین به هم رسد.
دینلر: (Dinlər) مونس. همدم.
دینلش: (Dinləş) سازش. استماع.
دینیش: (Diniş) تخته کلفت. آسوده.
دینیل: (Dinil) قاپی که بریده ونصف شده تا راحتتر بیفتد.
دینیم: (Dinim) آرامش. توقف.
زرداش: (Zərdaş) سنگ طلا.

**************************************

سئزر: (Sezər) حساس.

سئلان: (Selan) هوای سرد زمستان.

سئلن: (Selən) جای نزدیک. ثروت. دارایی. مسیل.

سئور: (Sevər) دوستدار. طرفدار. پرستنده. عاشق. نقطه ضعف.

سئیوان: (Seyvan) ایوان. چادر.

ساباتای: (Sabatay) کیسه مخصوص نگهداری نقره. درجه. حدّ.

سابار: (Sabar) انگشت. کوبنده.

سابان: (Saban) خیش.

سابای: (Sabay) فالبین.

ساپات: (Sapat) رفو.

ساپار: (Sapar) بیراهه. کجراهه. جای گریز. راه فرار. تفاوق. فرق. کناره شهر. آزاد. تغییر دهنده راه.

ساپال: (Sapal) نخ لباس. نخ. قیطان.

ساپالان: (Sapalan) برجسته.

ساپان: (Sapan) فلاخن. پلخم. گاوآهن. فهم. درک.

ساپانتا: (Sapanta) خشن. زمخت.

ساپتال: (Saptal) یک رشته نخ.

ساپدار: (Sapdar)رنگ خاکستری.

ساپدال: (Sapdal)مویی که بیرون از حلقه گیسو بماند.

ساپقا: (Sapqa) سنگلاخ. صخره زار.

ساپقان: (Sapqan) فلاخن.

ساپلام: (Saplam) نصب. نخی که در سوزن کنند.

ساپلیم: (Saplım) علاوه. ضمیمه.

ساتار: (Satar) فروشنده. جای پشته کردن هیزم در جنگل.

ساتاش: (Sataş) تعرض. تصادف. برخورد.

ساتاشان: (Sataşan) باران خورده.

ساتای: (Satay) دلاورمرد. دلیرمرد.

ساتقان: (Satqan) بسیار فروشنده.

ساتقین: (Satqın) خودفروخته.

ساتیت: (Satıt) محبوب. دلدار.

ساتیر: (Satır) نمد بزرگ دور چادر.

ساتیش: (Satış) فروش. فروشی.

ساتیم: (Satım) فروش.

ساتین: (Satın) قیمت. بهاء. نذر.

ساچا: (Saça) گشوده. پهن. فایده. بهره. اسراف.

ساچارا: (Saçara)غذایی که بین دو ساج پوشیده از خاکستر پخته شود.

ساچاران: (Saçaran)پرحرف.

ساچان: (Saçan) افشاننده. جوانمرد. بخشنده. نیکو. خطیب.

ساچمار: (Saçmar) کاه درشت.

ساچیر: (Saçır) افشان.

ساچیش: (Saçış) تابش. حل. تحلیل.

ساچیل: (Saçıl) پخش شده. رها شده. قربانی بی خون.

ساچیم: (Saçım) نوعی گلیم بسیار لطیف تر و ظریف تر از جاجیم و از پشم بهاری گوسفندان که لطیف ترین و درخشنده ترین پشم است، بافته می‌شود. نوکر. تابع. تقسیم. پراکنش. تراوش.

ساچین: (Saçın) پراکنده. افشانده.

ساچینا: (Saçına) تا صبحدم.

ساخات: (Saxat) چلاق. لنگ. توقف.

ساخان: (Saxan) ظرف مسی گود با ظرفیت نیم لیتر.

ساخاو: (Saxav) نگهبان.

ساخلام: (Saxlam)پرونده.

ساخلانا: (Saxlana) راز. سرّ.

ساخلوْو: (Saxlov) پادگان. محل استقرار گروهی نیروی نظامی.

ساخلیم: (Saxlım) مانند هم ساخته شده. کارآمدی.

ساخمان: (Saxman) پاپوش.

ساخنا: (Saxna) تخم دانه دار. سبوس.

سادار: (Sadar) ستون. پشتیبان.

سادانا: (Sadana)احمق. بسیار بلندقد.

سادای: (Saday) مرد محترم.

ساراب: (Sarab) آبراه یا کانال سر پوشیده.

سارات: (Sarat) غربال بزرگ.

سارار: (Sarar) بافنده. تابنده.

ساراسان: (جان)(Sarasan) نوعی آهو با پوست قیمتی. خدای زمستان.

ساراقا: (Saraqa) تجهیزات. صف. ردیف. تفریح. مجلس. استهزاء. تحکّم.

سارام: (Saram) کبریت. آتشگیره.

ساران: (Saran) ضعیف. خسیس. صمیمی. بافنده. تابنده.

سارانا: (Sarana) چماق.

سارای: (Saray) سرا. کاخ. ساخته شده. ماه درخشان.

سارپان: (Sarpan)رومیزی.پشته بزرگ کاه.

سارپین: (Sarpın)صندوق. چمدان.انبار.انبار بزرگ غله.

ساردام: (Sardam) نوعی پارچه ظریف.

سارسار: (Sarsar) گردباد.

سارقان: (جان)(Sarqan) نوعی ماهی. خدای اژدها. جاری شونده چون آب. نوعی غذا از شیر آغوز. لنگان. فنر.

سارقیم: (Sarqım) برف ریزه.

سارقین: (Sarqın) قطره. محبوب.

سارماش: (Sarmaş) آویختگی یا وابستگی چیزی به دیگری. پُرس (واحد غذا). سرویس. جنگ.

سارماشان:(Sarmaşan) پیچنده.

سارماشیق: (گیا)(Sarmaşıq) نیلوفر وحشی. عشقه. پاپیتال. پیچنده.

سارمال: (Sarmal)حلزونی.مارپیچ. دشوار.بغرنج.

سارمای: (Sarmay) خانه. روغن نباتی.

سارناشا: (Sarnaşa) کاسه. جام.

ساریشین: (Sarışın) زردفام. بلوند.

ساریل: (Sarıl) مغفر. کلاهخود اسب.گرامی.محبوب. آواره. پیچنده.

ساریلان: (Sarılan) ساری. مسری.

ساریمان: (Sarıman) زرد فام.

سارین: (Sarın) ترانه. کدر. غصه. متصل. سلسله. وضعیت. روند. روش.

سازان: (جان)(Sazan) ماهی کپور. باد سرد. باران کوتاه، شدید و ریز دانه. جوش جوانی.

ساغال: (Sağal) دست راست. معاون. دوست نزدیک. امکان. تمکن. دوشش. دورنگ. چرکین.

ساغام: (Sağam) اکنون. هم اینک.

ساغان: (Sağan) دوشنده. شیردوش. نوعی پرنده شکاری. بشقاب بزرگ و گود. پیکان. دکتر. پزشک.

ساغانا: (Sağana) دخمه. گور. سردابه.

ساغانار: (Sağanar) هریک از قسمتهای انبار غله.

ساغای: (Sağay) روغن نباتی. اندیشمند.

ساغایان: (Sağayan) مردّد. دودل.

ساغدای: (Sağday) تماماً. کلاً.

ساغرات: (Sağrat) چنبره. کلاف. سرحد.

ساغلام: (Sağlam) سالم. تندرست. زنده. سرحال. درست. درسته. دست نخورده. کامل. امین درستکار. پولی که به راحتی در بازار خرج شود.

ساغلای: (Sağlay) تمام. همگی. زنده. بیمارستان. سالم.

ساغلیم: (Sağlım) نجات. سالم.

ساغین: (Sağın) شیرده. مقداریک بار شیردوشی. درستکار.سالم.ظرف شیردوش. زیبا. گورخر. شراره. آذرخش.

ساقالای: (Saqalay) حیوانی که چوپان بنوبت برای تغذیه ذبح کنند.

ساقان: (Saqan) ظرف بزرگ برای نگهداری ارزاق.

ساقانا: (Saqana) هاون.

ساقانار: (Saqanar) هرقسمت از انبارهای روستایی.

سالاب: (Salab) شیاری که سیل گشوده.

*سالار: (Salar) دلاور. مردافکن.

سالاغات: (Salağat) نشان. راهنمایی.

سالاغان: (Salağan) حمله کننده.

سالاقای: (Salaqay) منگوله حلقه گیسو.

سالاما: (Salama) پُشته. انبوهه. قطران. زفت. آلاچیق.

سالامان: (Salaman) آزاده. برازنده.

سالاوان: (Salavan) گودالی که بر اثر ریختن آب درست شده باشد. آبراهه.

سالای: (Salay) دوخت لحاف.

سالبا: (Salba) لکّه بزرگ. گاوآهن. فلاخن.

سالبات: (Salbat) تکبر. غرور.

سالبار: (Salbar) کفش برف نوردی. زنی که به مهر و محبت شوهرش اعتماد ندارد.

سالباش: (Salbaş) سربهوا.

سالبان: (Salban) پیچک. پیچیده.

سالتا: (Salta) نوعی ژاکت.

سالتار: (Saltar) تأثیر. ترس. واریزه.

سالتان: (Saltan) پاکیزه. تنها. فقط.

سالتین: (Saltın)مطلقاً.

سالچا: (Salça)تکه بزرگ.

سالخاج: (Salxac)نوسانگر.

سالخیم: (گیا)(Salxım) خوشۀ انگور. باشنگ. خوشه. نوعی گیاه با گلهای بنفش آویزان. (Bunch)

سالدات: (Saldat) سرباز. سپاهی.

سالدار: (Saldar) نتیجه. سبب. پایان ناخوشایند.

سالدام: (Saldam) جلوه. جدّی. سرسنگینی. وزن. ردیف. زمینه.

سالدان: (Saldan) چوب بلند دو شاخه برای ارتباط دادن محور ارابه به یوغ.

سالدی: (Saldı) فرق درآمد و مصرف در زمان معین. روح بد.

سالسال: (Sal sal) سمسمی. شخص شل و سست. آنکه کارها را به کندی و تأنی انجام دهد. ابله.

سالسامان: (Salsaman) لایعقل. سرخوش.

سالقا: (Salqa) لباس. چموش و سرکش (اسب). شُل. آویخته. سرنوشت.

سالقادا: (Salqada) صاحب ثروت زیاد. میراث. ماترک. مالی که فروش نرفته و باقی بماند.

سالقار: (Salqar) فرمانده. آرام. قدیمی.

سالقارا: (Salqara) بیهوده. افتراء. آزاد.

سالقاش: (Salqaş) سرکش.

سالقام: (Salqam) حمام. کهنه.

سالقان: (Salqan) شلغم. ساختمان. بعثت. خنک. سالار. سریع. راه خمیده. لنگر. متانت.

سالقور: (Salqur) حمله ور.

سالقین: (Salqın) حمله. هجوم. یورش. اپیدمی. نسیم خنکی که در روزهای گرم بوزد. مسری. سرایت کننده. تند. شدید. سریع. بیهوده. یکباره. ناگهانی. آزاد. سراب. خیال. سایه. سرد. مزاحم. شلغم.

سالما: (Salma)پرتاب. قربانگاه. کنایه. مالیات. آزاد. کمند. آبگوشت خمیری گوشت دار. روسری بزرگ. آبی که از جویباری به جویبار دیگر بیاورند. سربهوا. آغل سرپوشیده. چای شیرین.

سالماتا: (Salmata) سربهوا.

سالماش: (Salmaş) جنگ. درگیری.

سالمان: (Salman) واریزه. خرد و ریز. سربهوا. آهنگر.

سالوا: (Salva) چوب بلند برای زدن میوه از شاخه های بلند.

سالیان / سالیانا: (Salyan) مالیات.

سالیش: (Salış) قیاس. تطبیق. دامن.

سالیم: (Salım) کم. کافی برای یکبار مصرف. جایزه. نیرو. توان. آزادی. شمشیر. عادت. قانون. آیین. منطقه. سَمت. سن. بادخشک پاییزی.

سالین: (Salın) جَست. ادا. آزاد. آویخته. تشک. انبار. خزانه.

سالینا: (Salına) به سلامتی. به نیکی.

سامارا: (Samara) نامه. مکتوب.

سامال: (Samal) نسیم. باد خفیف.

سامالا: (Samala) زفت. قطران. نوعی میوه شبیه به هندوانه. بوستان گؤزلی نیز گویند.

سامای: (Samay) قسمتی از سر میان گوش تا پیشانی.

سامپال: (Sampal) ضامن. پراکنده.

سامتار: (Samtar) لباس کهنه.

ساملا: (Samla) زفت. قطران.

سانات: (Sanat) عیار. حساب.

ساناتا: (Sanata) مفتون. شیفته.

سانار: (Sanar) همتا. معادل.

سانال: (Sanal) مجازی. موهوم. غیرواقعی. نامدار.

سانالپ: (Sanalp) دلاورمرد.

سانام: (Sanam) ستایش. شمار. حساب کتاب. رؤیا.

ساناما: (Sanama) شمارش. تخمین.

سانامال: (Sanamal) بی شمار.

سانجار: (Sancar) شمشیر کوچک. فرو کننده. الصاق کننده. نوعی پرنده شکاری. کسی که سلاح خوبی دارد یا از آن به خوبی استفاده می‌کند.

ساندا: (Sanda) توخالی. سبک سر.

سانداش: (Sandaş) هم شمار.

سانقان: (Sanqan) دارای مزه نامناسب و غیرخوشایند.

سانلی: (Sanlı) نامدار. معتبر. معیّن.

سانمال: (Sanmal) نوعی نوشیدنی حاصل از تخمیر شیر.

سانیر: (Sanır) خیال. قله کوه. برگه مخصوص تقسیم آب.

سانیم: (Sanım) احتمال.

ساوات: (Savat) نقش روی اشیاء طلایی و نقره ای. شلغم. صورت. رخ. گوشه یا چارچوب در و پنجره.

ساوار: (Savar) گندم دیرکاشته شده. جنگجو. جوشن. دفع کننده.

ساواش: (Savaş) جنگ. پنبه زنی.

ساوالا: (Savala) سیاق. هماهنگی.

ساوالان: (Savalan) جذب کننده صدا. وحی گیر. گیرنده هدیه. باجگیر. کوه نوک تیز. نام بلندترین کوه آذربایجان.

ساوام: (Savam) مقدار پنبه یا پشمی که برای هر نوبت حلاجی بکار رود.

ساوان: (Savan) نوعی گلیم ضخیم که از نخ ابریشم بافته می‌شود. جُل. پوشش.دفع کننده. سفیر. فرستاده.

ساوای: (Savay) سوا. دیگری.

ساورین: (Savrın) تحفه. عهد.

ساوقان: (Savqan) حافظ. سایبان.

ساولا: (Savla) راه. روند. مصلحت. انعکاس. رفلکس. داستان. حکایت. نوعی ابزار ماهیگیری.

ساوما: (Savma) دفع.

ساوین: (Savın) شهرت. آوازه.

سایا: (Saya) نوعی شعر. صاف. هموار. ساده. یکدست. یکنواخت. یکرنگ (پارچه). آدم ساده. قطعات شعر فولکوریک. نغمه‎های ایام نوروز و اعیاد ملی. پستایی کفش. رویه کفش. بی‎ریا. دراز. بلند. سبُک. جای کم عمق در آب. بدون آهنگ. آغل روباز. آخور. چاقوی ظریف. لقب. از مراسم پیش از نوروز در آذربایجان.

سایات: (Sayat) نامدار. جای خشک کردن میوه. حصار.

سایار: (Sayar) مؤدب.کوشا. شمارنده.

سایام: (Sayam) حساب. شماره.

سایان: (Sayan) ارجمند. مؤدب. شمارنده. توجه کننده. کنتور.

سایبا: (Sayba) علامت. مشهور.

سایپای: (Saypay) مدارا. رعایت.

سایتا: (Sayta) کمان. سیم.

سایتاش: (Saytaş) زیبا.

سایتال: (Saytal) بزرگ. چهارشانه. تنومند. تناور. عالی. سالم. برگزیده.

سایخاش: (Sayxaş) ساکت. بی‎حرکت (هوا). خلوت.

سایخان: (Sayxan) دلاور مؤدب.

سایداش: (Saydaş) هم شمار.

سایرا: (جان)(Sayra) سهره.

سایرام: (Sayram) کم عمق. کم مایه. جلوه گر. گِل.

سایران: (Sayran) تفریح. سخنور.

سایسانا: (Saysana) نانی که به عنوان ارمغان به جشن برند.

سایقات: (Sayqat) سیاحت.

سایقار: (Sayqar) دقت. توجه.

سایقال: (Sayqal) شفاف. درست. صحیح. ساییده. غذای چربدار. قهوه شکردار. پایه ای که زیر شاخه درخت بزنند. جویبار فرعی. خوش ترکیب. ریاکار. زن آهسته رو. تعمیر و نگهداری اسلحه.

سایقان: (Sayqan) زیبا.

سایقین: (Sayqın) محترم. گرامی.

سایلار: (Saylar) اعداد.

سایلام: (Saylam)لوله. گلوله پشم. کلاف پشم. انتخاب.

سایلان: (Saylan) گرامی. پرتگاه.

سایما: (Sayma) شمارش. ارزش گذاری. دوخت و زینت روی لباس.

سایمان: (Sayman) محاسب. حسابدار. دلاور گرامی. ادوات. سلاح و یراق.

سپیل: (Səpil) افشان. قلعه.

سپین: (Səpin) کاشت. بذرافشانی. تخم پاشی. جهیزیه.

سرگن: (Sərgən) ویترین. رف. طاقچه. ارتفاع از زمین. میوه ای که برای خشکاندن پهن کرده باشند. جاهای هموار در تپه ها. خسته. پریشان. کلاه لبه پهن. خسته. پریشان.

سرین: (Sərin) خنک. بی‌علاقه.

سلین: (Səlin) خبر. اطلاع.

سمیر: (Səmir) صدا. نوا. غلیظ. سنگین. بزرگ. رشته کوه. دامنه. کوهپایه.

سوبار: (Subar) سدّ آب.

سوبای: (Subay) سواری که مایحتاج خود را بسته و مسلح و مکمل یراق می‌راند. سابی سوار. زبده سوار. افسر. آجودان. تنها و بی‎همسر. نازا. بیکار. عزب. ظریف. ارتشبد. ریاکار.

سوتال: (Sutal) سربهوا. بیکار.

سوتای: (Sutay) دلاور.

سوْخار: (Soxar) بدون شاخ. بدون مو.

سوْخام: (Soxam) انگشت.

سوْخان: (جان/گیا)(Soxan) عقرب. پیاز.

سوْخمان: (Soxman) چکمه. جنتلمن. مرد.

سوْرام: (Soram) عیادت.

سوْران: (Soran) پرسنده. پرسش کننده. غریو و آوازی که لشکریان به جمعیت و ازدحام بکشند. راه جنگلی.

سورخان: (جان)(Surxan) اسب خاکستری رنگ با خالهای سرخ.

سوْرقال: (Sorqal) خبر.

سوْرقان: (Sorqan) محقق. پژوهشگر. جوینده. رفت و آمد در دریا. مسافرت دریایی.

سورقای: (Surqay) ابری. پوشیده.

سوْرقون: (Sorqun) گیسوی بلند. پشته بلند کوهستان.

سورگون: (Sürgün) تبعیدی. نفی بلد. گیاه سلمه. جوانه گیاه. اسهال. حیوان تخمی. قوچ یا پازن گله.

سوْرمات: (Sormat) واکاوی.

سوسات: (Susat) سکوت.

سوسار: (Susar) تشنه.

سوسال: (Susal) آبزی.

سوسقال: (گیا)(Susqal) سوسن. زنبق.

سوسون: (Susun) آبدوغ و آب مایعی که در ته ظرف شیر شتر جمع شده باشد.

سولات: (Sulat) با معرفت. دانا.

سولان: (Sulan) آخور. باتلاق.

سولدوز: (Sulduz) دشت پرآب. یکی از ۴ اولوس بزرگ ترک.

سوما: (جان)(Suma) اردک. روحانی شمنی.

سومار: (Sumar) مشک آب. واحد زمین زراعی در ماکو معادل هشت «چاناق» تقریباً چهار هزار متر مربع. پیمانه ۱۶ کیلوگرمی غلّه. ناقص. نارس. میوه دیررس.

سوْنار: (Sonar) در آینده. نخستین برف.

سونام: (Sunam) قربانی. شهید. لقمه نان.

سوناما: (Sunama) تقدیم. اهداء.

سوندور: (Sundur) دبدبه. شکوه. صاف. راست.

سونقا: (جان)(Sunqa) اردک نر. دُرنا.

سونگول: (Süngül) سرنیزه. مارمولک زرد.

سونگون: (Sünqün) استعداد. تیزی.

سونوم: (Sunum) تقدیمی. عرضه شده. عرض. طلب. لقمه.

سوْیدام: (Soydam) اصیل.

سوْیقا: (Soyqa) لباس. بالاپوش. لباسی که از تن مرده یا اسیر بیرون آورند. نوعی کلاغ نوک دراز. میراث. هویت. لایه داخلی پوست درخت. مُرده. بی صاحب. طرز لباس پوشی.

سوْیقان: (Soyqan) مسئله. حادثه.

سویلا: (Suyla) روح حامی انسان در دین باستانی ترکان.

سوْیلو: (Soylu) اصیل. ریشه‎دار.

سوْیما: (Soyma) پوست کنی. غارت. چپاول. آردی که از گندم پوست کنده بسازند.

سوْیوت: (Soyut) مجرّد. حیوانی که برای ذبح کردن هدیه داده شود.

سوْیوق: (Soyuq) سرد. سرما. بی‎مهری. سهل انگاری. درخی که خودبخود خشک شده باشد. خیار تازه. توت تازه. مزرعه یا باغی که در جنگل احداث کنند. پوست کنده.

سوْیول: (Soyul) چماق. اشراف. نجیب زاده.

*سهند: (Səhənd)(ساواند) نام کوهی در آذربایجان که دارای سه قله بزرگ «جام»، «سلطان» و «کمال» می‌باشد و در قدیم نامش «اوچ قایا» یا «اوشقایا» بوده و به مرور زمان، واژه «سهند» جایگزین آن شده است.

سیپای: (Sıpay) محبت. مالش. ماساژ. همسایه.

سیتار: (Sıtar) نیرو. توان.

سیجاق: (Sıcaq) داغ. با حرارت. گرما. هُرم. صفت رنگهای زرد و قرمز و نارنجی.

سیخاری: (Sıxarı) لبریز. سرشار.

سیخبال: (Sıxbal) نافشردنی. غیرقابل فشردن.

سیخلام: (Sıxlam) سینه. دل. فشرده.

سیخمار: (Sıxmar) شلخته.

سیراش: (Sıraş) صف. ردیف.

سیرام: (Sıram) ردیف. صف.

سیران: (Sıran) پاروی کوچک اجاق.

سیرای: (Sıray) چهره. رخ.

سیرتام: (Sırtam) بلند. دراز. برجسته.

سیرداش: (Sirdaş) همراز.

سیردام: (Sırdam) شکل. قیافه.

سیرقان: (Sırqan) فانوس. گنبد. علامت. لحاف.

سیرقای: (Sırqay) خشک. لوچ. چپ.

سیرلان: (Sırlan) صاف. صحیح.

سیرما: (Sırma) نوار. یراق. سرمه دوزی. رشته. رشته طلایی. گلابتون. ملیله. سردوشی.

سیرمال: (Sırmal) حلقه گیسوی کوچک.

سیروان: (Sirvan) ایوان. بالکن.

سیریل: (Sırıl) ردیف. صف.

سیرین: (Sırın) ایپدمی. واگیر.

سیغار: (Sığar) پیشانی سفید. سیگار. دوست.

سیغال: (Sığal) مالش. پرداخت.

سیغانا: (Sığana) خانه زیرزمینی. سرداب.

سیغرا: (Sığra) درّه میان دو کوه. اثر زخم.

سیغلام: (Sığlam) سینه. دل. جوانه یا نهال ظریف و بلند.

سیغمال: (Sığmal) گنجایش.

سیغمان: (Sığman) دایره.

سیغنار: (Sığnar) خویشاوندان.

سیلار: (Silar) زردآلوی وحشی.

سیلای: (Sılay) کم اشتهاء.

سیلکی: (Silki) شفاف.

سیلکیر: (Silkir) افشان.

سیلیب: (Silib) دُرد. عصاره.

سیلیم: (Silim) نظافت. پاکیزگی. نردبان. بیحال. احمق.

سیمار: (Sımar) مه آلود. گرفته.

سینار: (Sınar) شکننده. مادّه. همتا. پنج انگشتی. نصف. اقرباء. تجربه.

سیناش: (Sınaş) آزمایش. سنجش.

سیناشتا: (Sınaşta) آزموده شده. آشنا. تجربه شده.

سینان: (Sınan) شکننده. شکستنی.

سینای: (Sınay) روند. روش. شیوه.

سیندا: (Sında) ابزار درآوردن دملی که در پا درآمده باشد.

سینر: (Sinər) نوش. راحت. دلگشا.

سینلی: (Sınlı) زیبا.

سیوا: (Sıva) آب کم عمق.

شئیران: (Şeyran) راضی.

شابات: (Şabat) کفش کهنه.

شاباتا: (Şabata) کفش سبک بهاره.

شاباد: (Şabad) استاد. ماهر.

شاپاتا: (Şapata) تماماً. کاملاً.

شاپار: (Şapar) بچه بازیگوش.

شاخامان: (Şaxaman) فروتن. متواضع. شوخ طبع.

شاختا: (Şaxta) سرمای شدید. تونل. معدن. کان. سجام.

شاخلام: (Şaxlam) هنگام تابش عمودی آفتاب در روز.

شادارا: (Şadara) الک. غربال درشت چشم. آبپاش.

شارال: (جان)(Şaral) کرم باران.

شارقا: (Şarqa) برکه آب زیر آبشار.

شارلا / شارلاق: (Şarla) آبشار.

شاروان: (Şarvan) گسترده. درشت.

شاقای: (Şaqay) کال. نارس. قاپ.

شالات: (Şalat) خیش.

شالاش: (Şalaş) ناآرام.

شالاما: (Şalama) درخت.

شالامان: (Şalaman) مشوّق.

شالای: حر.(Şalay) چنان.

شالایین: (Şalayın) لایق. سزاوار. سخت درگیرنده. بسیار گرفتار کننده. لافزن.

شالپان: (Şalpan) شل و ول. افتاده.

شالتا: (Şalta) پول شیربها.

شامات: (Şamat) تیرک نگهدارنده تور ماهیگیری.

<<شاماخی: (Şamaxı) روسری. مقیاس اندازه گیری. قفل.

شامار: (Şamar) سیلی. کشیده.

شامان: (Şaman) افراد دینی در میان گؤگ ترکها. جادوگر. ساحر. در میان مغولان کسی را به این نام می‌خواندند که ۹ نسل از نیاکان او آهنگر بوده باشند.

شامخال: (Şamxal) نوعی اسلحه سرپر شبیه برنو. سرور. بیگ.

شانار: (Şanar) نامدار. باشکوه.

شانال: (Şanal) نامدار. باشکوه.

شانلی: (Şanlı) عظیم. محترم.

شاوار: (Şavar) خبر. شوخ طبع.

شایلان: (Şaylan) سرخوش. خمار.

شیبا: (Şiba) تیرباران. افعی.

شیدان: (Şidan) ایوان. بالکن.

شیراوان: (Şıravan) باران شدید.

شیرای: (Şıray) رنگ.

شیرلا: (Şırla) آبشار.

شیرنا: (Şırna)آبشارکوچک. ناودان.

*شیروان: (Şırvan) بارنده. نام ایالتی تاریخی در آذربایجان.

شیلار: (Şılar) زردآلوی خام.

شیلان: (Şılan) سفره سلاطین و امراء. طعام عام. عناب. جایی که مهمانان از هر جا بیایند. جای با صفا جهت مهمانی دادن. مهمانی بزرگ. نسترن.

شیلدیر: (Şıldır) آدم فریبکار. صدای آب جاری. گردویی که از پوست درآمده. جای کم عمق رود. اسب ناکارآمد.

شیلین: (Şılın) زباله. دورریز.

شیمار: (Şimar) صاف. سیلی.

شیمال: (Şimal) شمال. جوانه تازه.

شیمشک: (Şimşək) آذرخش.

شینجیر: (Şincir) زنجیر.

شینگان: (Şingan) کوتاه قد.

شینگیر: (Şingir) افشان.

شینگیل: (Şingil) آرایش تابنده. نوعی تیرک میخ‎دار برای آویختن میوه‎هایی چون انگور.شاخچه کوچکی از انگور. بخشی از خوشه انگور. سبک. غیرمتین. کلاف کوچک. عمیق.

قابات: (Qabat) طبقه. اصل. بنیاد. هیزم. خشن. هیکل. بار. دفعه. نوبت.

قابار: (Qabar) حباب روی آب. تاول. پینه. میخچه. ورم کرده. باد کرده. پینه بسته. هیکل. نی.

قابارا: (Qabara) آهنی که در پاشنه کفش زنند. میخ سرگنده که در کفاشی بکار برند. غرور. ورم دستهای اسب. النگو. انبار کوچک. گرد و غبار. قورباغه خشکی زیست.

قابارام: (Qabaram) دیوانگی.

قاباران: (Qabaran) کربنات. غربال.

قابال: (Qabal) احاطه. مقدار مشخص شده. کنترات. عمده. محبوس. زندانی. پرحجم. مزد کلی.

قابالا: (Qabala) نوعی سیب پاییزی ترش مزه که در زنوز آذربایجان به دست می‌آید. عمده. مقاطعه. پوشیده. بیشتر. افزونتر.

قابالان: (Qabalan) توخالی.

قاباما: (Qabama) احاطه. محاصره. ژاکت. لباس زنانه که آستر آن از پنبه است.

قابای: (Qabay) گهواره.

قابول: (Qabul) آنچه از بنا و ساختمان بیرون آمده باشد مانند سایه بان. مخارجه عمارت. ناودان کناره بام. گوشه.

قابیر: (Qabır) بزرگ. عظیم.

قاپات: (Qapat) محاصره. لباس.

قاپاتا: (Qapata) قسمت. گوجه فرنگی.

قاپار: (Qapar) قیمت. بهاء. جان. روح. سپر. دام. تله. شعور. اندیشه.

قاپارا: (Qapara) پوشش. ژاکت. بالا پوش بی آستین. کُرست. پولک ماهی.

قاپال: (Qapal) پناهگاه. تحصن. محصوریت. دسته. کدر. اندوه. نگرانی.

قاپام: (Qapam) قسمت. ظاهر.

قاپان: (Qapan) ترازو. قپان. تله. دام. در برگیرنده. پوشاننده. گیرنده. گازگیرنده. گزنده. گیرا (سگ). چنگ زننده. غارت کننده. رباینده. حاکم. عمل. حرکت. عکس العمل. عرقچین زیر زین.

قاپانا: (Qapana) طناب مخصوص بستن نوزاد به گهواره. ظرف بزرگ خوراک.

قاپای: (Qapay) گهواره. بدون شاخ (قوچ و بز).

قاپتال: (Qaptal)پهلوی اسب یا هر چیزی. دنده. کوهپایه.

قاپتان: (Qaptan)لباس جنگی. لانه روباه.

قاپرام: (Qapram) دیافراگم. مفهوم. محتوا. مقوله.

قاپران: (Qapran) صندوق. پوشش. فشار دهنده. بزرگ. سوراخ درخت. کندوی عسل. سنگین روش. آهسته رو.

قاپسار: (Qapsar) مشمول. درب باغچه که از چوب و ترکه بسازند.

قاپسال: (Qapsal) لباس. پوشش. لباس گشاد.

قاپسام: (Qapsam) احاطه. مقوله.

قاپسان: (Qapsan) غافل. کپسول.

قاپلا: (Qapla) گروه. قافله. نیرومند.

قاپلات: (Qaplat) خلعت.

قاپلار: (Qaplar) چارچوبه.

قاپلام: (Qaplam) مساحت. لباس.شمول.

قاتاش: (جان)(Qataş) عقرب.

قاتال: (Qatal) نامهربان. سفت. پیر.

قاتالا: (Qatala) گمراه.

قاتامان: (Qataman) ظرف لیساندن نمک به گاو.

قاتان: (Qatan) برهم زننده. سالم. نیرومند. سفت. خشن.

قاتای: (Qatay) باهم. در کنار هم. دوست. خدای زلزله.

قاتسا: (Qatsa) پارو.

قاتمار: (Qatmar) لایه‎های تشکیل دهنده هر چیزی. نوعی نان که داخلش روغن و قایماق گذاشته و کمی ‌تف داده باشند. لایه. طبقه.

قاتمال: (Qatmal) پله. نردبان.

قاتمان: (Qatman) لایه.

قاتیل: (Qatıl) طبقه. لایه.

قاتیم: (Qatım)زمان و یا عمل مخلوط کردن. پایان.ازلی. الیافی که تابیده شده و به صورت نخ درآمده باشد. اندازه نخی که برای دوختن چیزی در سوزن گذاشته شود. هر کوک زدن با سوزن. خویشاوند.

قاجار: (Qacar) استخوان زیرین فقرات پشت و پهلو. برجسته. دونده. رمنده. ناسازگار. حیله گر. سمج. دال سیاه (پرنده شکاری.(Aegupius monachis) کوتاه قد. بی زبان. چوبهای ریز که درپشت بام زیر گِل گذارند.

قاجال: (Qacal) باد. نفخ. مرتع داخل جنگل. محلی.

قاجین: (Qacın) جای باز در کنار سایبان.

قاچار: (Qaçar) قاچ. چند بار. چند دفعه. دونده. کولی.

قاچام: (Qaçam) مشت. کف.

قاچای: (Qaçay) دونده.

قاچین: (Qaçın) حالتی که سیل به دلیل شدتش بند و ممر آب را بشکند. محتاط. مهلت. فرصت.

قادات: (Qadat) ممنوع.

قادار: (Qadar) سطر.

قادال: (Qadal) گناه. جرم. جزایی. دشوار. منظره. تفریح.

قادان: (Qadan) بزرگ. محکم. کهنه. تیرک. اساس. پی. ممنوع.

قادانا: (Qadana) کنده که بر پای زندانیان نهند. اسب نیرومند و باربر. زنجیر. زن بسیار چاق. مادر بزرگ.

قاداو: (Qadav) محکم. مقدس. متین. فشرده.

قادای: (جان)(Qaday) بزغاله نوزاد. نان کوچکی که از باقیمانده خمیر بپزند.

قارا بال: (Qara bal) شربت نیشکر.

قارا چوْر: (Qara çor) شمشیر. شمشیر دراز. ارتش مردمی. پیاده نظام. فلاکت بزرگ. بلای سیاه. جن خبیث.

قارابای: (جان)(Qarabay) لک لک سیاه.

قاراپان: (Qarapan) ناودان بزرگ جلوی کاهدان.

قاراخان: (Qaraxan) حاکم ولایت که گردن فرازی نماید و جاه طلبی نماید. حاکم بزرگ یا نیرومند. حاکم شمال. گندمگون. سیاه چرده. حاکمی که از تباری معمولی باشد یعنی خانزاده نباشد و با کوشش فردی به حکومت دست یابد. حاکمی از تبار ماه.

قارادال: (گیا)(Qaradal) درخت بیدی با شاخهای سرنگون، سخت و مقاوم. درخت بی ثمر.

قارادان: (جان)(Qaradan) زنبور نر. یکباره. ناگهانی.

قارادای: (Qaraday) بیهوده. عبث.

قاراس: (Qaras) خُم بزرگ. سیاهی.

قاراسا: (Qarasa) مترسکی که از چوب و پارچه درست کنند و بر بالای درخت توت نصب کنند.

قاراسات: (Qarasat) توفان.

قاراسان: (Qarasan) قانقاریا. مرگ بخشی از بافتهای بدن بر اثر نرسیدن خون کافی، ضربه یا عفونت. عامیانه. بدبین.

قاراش: (Qaraş) حریف. رقیب. عظمت. فتنه. خوشه انگور سیاه. کمی بزرگ.

قاراشا: (Qaraşa) فتنه. مداخله. طبقه فقیر. رعایا.

قارالا: (Qarala) رنگارنگ. سیاه و سفید. از حفظ.

قارالان: (Qaralan) بداخلاق.

قارامات: (Qaramat) غصه. نگرانی. اندوهگین. خویشاوند. سرمایه. دارایی. جن کابوس در باور ترکان.

قارامان: (Qaraman) سیاه تن. سیاه چشم. دلاور. پهلوان. نوعی گوسفند با دنبه چربی و پر. بی پناه. باوجود. باد غربی.

قارامته: (Qaramtə) سیه فام.

قاران: (Qaran) بی‎ثمر. لخت. شوره‎زار. بزرگ. بیننده. خسیس. پوست خام. ساحل. روح مرده. فلاکت.

قارانا: (Qarana) پیشرو. پیشتاز. مادر بزرگ. دیگ.

قارانقوش: (جان)(Qaranquş)پرستو. چلچه.(Hirundinidae)

قاراوا: (Qarava) ارابه.

قاراوال: (Qaraval) راهنما.

قاراوای: (Qaravay) نان بربری.

قارتال: (جان)(Qartal) عقاب.

قارتان: (Qartan) خاک سختی که شخم نخورد.

قارتای: (Qartay) سالخورده.

قارتین: (Qartın) پیر. سالخورده. قله کوه. توده سنگ.

قارچین: (Qarçın) پشتی. متکا. پارچه‌ای که جهت تزئین به دیوار بندند. خاک سفت و سیاه. کیسه پشمی.گلابی وحشی.

قاردا: (Qarda) اشاره. پناهگاه حیوانات که با نی و خاشاک پوشانده باشند. صحرا. چراگاه.

قارداش: (Qardaş) برادر. دوست.

قاردال: (Qardal) حساسیت.

قارسال: (Qarsal)زنگوله گردن شتر.

قارسان: (Qarsan) ظرف مدوّر و عمیق.

قارقاس: (Qarqas) چارچوب. اسکلت. بتن آرمه.

قارقاشا: (Qarqaşa) سروصدا. جار و جنجال. غوغا. ازدحام.

قارقان: (Qarqan) مزرعه ای که به آیش گذاشته نشده باشد. دزد. سارق.فالگیر. پشیمان. دیوار محکم. سالخورده.

قارقین: (Qarqın) یخ. نوعی رنده بزرگ.پرنعمت. زیاد. نانی با روی پخته و درون خام. سیر شده از علف. حامله.

قارلاش: (Qarlaş) فقیر. بی چیز.

قارلاوا: (Qarlava) تازیانه بافته شده از طناب.

قارمات: (Qarmat) کریم. مکرّم.

قارماس: (Qarmas) مدیر.

قارماش: (Qarmaş) مخلوط ناپذیر.

قارمال: (Qarmal) منظره.

قارمان: (Qarman) آکاردئون. بهم ریخته. برجسته. باد کرده. محکم. تنومند. تناور. جاوید. جیب.

قارماو: (Qarmav) بازی قایم باشک. اطفاء.

قارمیت: (Qarmıt) پوسته. دکور.

قارناش: (Qarnaş) برادر. میهمان.

قارنال: (Qarnal) ساک دستی.

قارنیش: (Qarnış) بهم ریخته.

قار وئردی: (Qar verdi) برف داده. پسری که هنگام برف زاده شده.

قار یاغدی: (Qar yağdı) برف داده. پسری که هنگام برف زاده شده.

قاریان: (Qaryan) دانه سفت برف.

قاریش: (Qarış) وجب.

قاریشیم: (Qarışım) مخلوط. آلیاژ.

قاریل: (Qarıl) ضامن اسلحه. طناب مویی.

قاریم: (Qarım) بنه. خندق. جوی باریک. گودال. آبگیر (معمولاً دور چادر جوی باریکی حفر می‌کنند که آب باران و غیره به داخل چادر نفوذ نکند). به هم ریختگی. بحران. گودی اجاق. نیرو.

قازار: (Qazar) حفر کننده. حفّار.

قازال: (جان)(Qazal) برگ خشک. آهو. جیران.

قازالا: (جان)(Qazala) نوعی اردک سفید یا زرد.

قازبا: (Qazba) چیز فرو کردنی. آلت تناسلی مرد. زیرخاکی.

قازمان: (Qazman) کوه کازبک در قفقاز.

قازنا: (Qazna) بزرگ. والاتبار. بسیار.ثروت. مخزن. انبار. خزینه. دولت.

قازین: (Qazın) انبار. خویشاوند.

قاسات: (Qasat) فقیر. دوره کوتاه.

قاسار: (Qasar) اتو کشیده. نیکو. جداسازی گندم از سبوس. درشت.

قاسال: (Qasal) ورم.

قاسان: (Qasan) پوست سفت. اثر چیزی که روی زمین کشیده شده و خراش داده است. گندمی با کاه ظریف. هر چیزی که سیل با خود بیاورد.

قاسپال: (Qaspal) چشمه.

قاسپان: (Qaspan) چینه دان پرنده.

قاستار: (Qastar) پنهان. مخفی.

قاستارا: (Qastara) نان ساج.

قاستیل: (Qastıl) سیب زمینی.

قاسقار: (Qasqar) میوه ای که رو به رسیدن نهاده است.

قاسقال: (Qasqal) کفش کهنه.

قاسناق: (Qasnaq) تخته دور دایره و الک. قسمت گردی تار و ساز. کبره. پوسته. پوسته نازک روی زخم. کلاف چرخ. چنبر (دف، غربال). حلقه. فلکه. طوق. چرخ. تسمه نقاله. سیلندر. چنبر. تپاله گرد. گرداب. راکتی که شکارچیان در زمستان به پایشان می‌بندند.

قاشاب: (Qaşab) نگهدارنده. ظرف.

قاشال: (گیا)(Qaşal) شاخه خشک ذرت.

قاشتان: (گیا)(Qaştan) شاه بلوط.

قاشدا: (Qaşda) کنار. حاشیه.

قاشدار: (Qaşdar) راهبر. مدیر.

قاشقا: (Qaşqa) مشهور. گاو پیشانی سفید. پیشانی سفید. سفیدی روی پیشانی. هوشمند. بین دو ابرو. پیشانی. وسط پیشانی. دایره پیش جنگ. پیشرو در جنگ. سلاحی که از آهن ساخته و در روز جنگ بر پیشانی اسب بندند. گهواره. متانت. دلاوری. استواری. ارّابه اسبی دو چرخه. پررو. سفید. صاف.

قاشقار: (Qaşqar) جسور.

قاشقای: (Qaşqay) بی‎باک.

قاشلا: (Qaşla) تیرک حمال سقف.

قاشمار: (Qaşmar) دلقک.

قافار: (Qafar) پشتیبان.

قافتان: (Qaftan) لباس رزم. مناره که با نور تزئین شده و یا جلوه گر شده است.

قافلام: (Qaflam) خاک علف دار برداشته شده با بیل.

قافلان: (جان)(Qaflan) پلنگ. نیرومند. خراب. کپک زده. خالی.

قاقار: (Qaqar) پیش از ظهر. شوربخت. نیرومند. بی رحم.

قاقال: (Qaqal) آلت نرینه. ناتوان. حرف نشنو. بد. کال. ناقص. تنبل.نوک دماغ.تاج عروس. خشک. مردم چشم.

قاقان: (Qaqan) امپراتور. پادشاه. جسور. شرزه. اوژن. بزرگ. عظیم. کمر. بند.

قالابا: (Qalaba) محترم. بزرگ. فراوان. سرشار. بسیار. مسئله. پارچ یا آبخوری بلند بدون دسته.

قالاتا: (Qalata) بزرگ. عظیم. مُهر. نشان. غلّه مخلوط.

قالادان: (Qaladan) سوراخ انبار علوفه. رختکن حمام. جایی که حمامچی یا کیسه کش در آن نشسته باشد.

قالار: (Qalar) اسکان. حضر. مانا.

قالاز: (Qalaz) باد خشک. خیک پوستی. پُر. سرشار.

قالازا: (Qalaza) غلغله. صدای مهیب. تکه زردرنگی که از جگر گاو بدست آید. بچه‌ای که تربیت پدر و مادر ندیده.

قالاش: (Qalaş) فضله گوسفند. پخته. پخته شده. نان.

قالاشا: (Qalaşa) تراشه. براده. بی ادب. اسب ناکارآمد.

قالام: (Qalam) ترس. رنج. شرکت. ساختار. پیشانی نوشته. قاشق چوبی و دست ساز برای خوردن ماست و غیره.

قالاما: (Qalama) توده. پشته. انبوه. لبالب. آتش افروزی. تلنبار. بلند. نهال. قلمه. درخت سپیدار. سبد. آزاد. گشوده. نان ضخیمی که در دیگ بپزند.

قالامان: (Qalaman) قیام. ابله. خیره سر.

قالان: (Qalan) بزرگ. باقیمانده. اضافی. نوعی مالیات در دوره مغول که هزینه سفر امراء از اهالی محل وصول می‌شد. آنکه سفر نمی‌کند و ساکن است. مالیات اراضی.

قالاو: (Qalav) پی. اساس. حیران. مجموعه. پشته. آرزو.

قالاوا: (Qalava) درّه. سر نخ.

قالبا: (Qalba) مُهر. نشان. مخلوقات. درشت. رسم. عادت. والی. استاد. آسیستان. ناظم. مبصر. جهش.

قالپا: (Qalpa) پوشش. روکش. مرید. ملایم.

قالپاق: (Qalpaq) کلاه ترکان از پوست که پشم آن را باز نکرده باشند. کلاهی دراز که در ترکستان با پارچه سفید چکن دوزی ‌کرده و یا با ابریشم و رنگارنگ می‌دوختند. زلف. تعمیر. آرایش.

قالتا: (Qalta) کیسه. بند. بست. کوتاه. خلاصه. ابتر. جیب. کیسه وسایل ریز.

قالتار: (Qaltar) نوعی زره اسب. روباه خاکستری. معدنچی.

قالتان: (Qaltan) ضخیم. کلفت. گِِِل خشک شده. دشواری. سختی. محل تلنبار شدن غله. سیلو. عجول.

قالتای: (Qaltay) معتدل.

قالخار: (Qalxar) پرآوازه.

قالخان: (Qalxan) سپر. قاپی که درونش را سرب پر کنند.

قالخین: (Qalxın) برآمده.

قالدان: (Qaldan) انبار غلّه.

قالدین: (Qaldın) مانده. پس انداز.

قالقا: (Qalqa) ظرف کوچک سفالی. مخزن. انبار. منزل. ذخیره. خانه. اقامتگاه. لُپ. صورت. طاق پنجره. سپر. پرده.

قالقان: (گیا)(Qalqan) شیرک نرم. شیرتینک معمولی. شیرک. گل پر. چرخه.

قالماز: (Qalmaz) فانی. گذرا.

قالوا: (Qalva) کاشانه. آلاچیق. خلایق. تیر بدون پیکان.

قالوان: (Qalvan) مانده. کُند. کال. لات.

قالیر: (Qalır) مانا. باقی. صدا. نغمه.

قالیش: (Qalış) اقامت. محل ماندن. نوعی کفش که بر خلاف پاپوش از پا در نمی‌آوردند.

قالیم: (Qalım) دیرزیستی. بقا. شیر بهاء.

قالین: (Qalın) ضخیم. کلفت. پرجمعیت. پرپشت. انبوه. قطور. تنومند. ستبر. هدایایی که روز عروسی از طرف داماد برای عروس فرستاده می‌شود. پول شیربهاء. دارایی. تجهیزات. نان ساج.

قامات: (Qamat) بازو. هوس. خواسته. غیرت. تلاش. آرزو. نیرو. فشار. قیافه. وسایل آشپزخانه.

قاماتا: (Qamata) بخش. قسمت.

قامار: (Qamar) اثر آبله بر صورت. هر چیز کوچک و فشرده. اسب کوچک جثه. احاطه کننده.

قاماز: (Qamaz) توفان. کُند. گره دار. خاک بیحاصل. حیله گر. کلاغ بزرگ. ترسناک. رماننده.

قاماش: (Qamaş) تُرش. گرد و غبار.بازداشت.

قاماشا: (Qamaşa) دور ریختنی.

قامال: (Qamal) دیوار دژ. قلعه. محاصره. قصور. تقصیر.

قامانا: (Qamana) پشته. پشته کاه.

قامپا: (Qampa) فشار. جای فشار دادن در وسایلی چون بیل. آماده. زن ولگرد. نوعی پارچه.

قامچی: (Qamçı) تازیانه. چوبی نازک که سواران در دست می‌گیرند. تار. موی. میراث دار. وارث. چوب یا چماقی بوده که به دستور راهب دین شمنی بر طبل زده می‌شد تا مردم برای استماع سخنان وی جمع شوند.

قامچیل: (Qamçıl) تازیانه کوچک.

قامسالا: (Qamsala) پالتو.

قاموت: (Qamut) ملّی. حلقه گردن پرنده. قلاده.

قامیت: (Qamıt) لاغر. کم جان. نازک. بی صدا.

قامین: (Qamın) همیشه.

قانات: (Qanat) جام شراب. کانال. پرده. قسمت. فرصت. طرف. جهت. نشان. طناب کلفت. کاغذ در زبان مغولی.

قاناتا: (Qanata) تُنگ. طرح. نقشه.

قانار: (Qanar) باله (در ماهی). قانع. فهیم. جوال.

قانارا: (Qanara) قناره. چنگگ. سلاخ خانه. بازار احشام. شکمو. پرخور.

قاناش: (Qanaş) مصلحت. صلح.

قانال: (Qanal) شکمدار.

قانام: (Qanam) سیری. اشباع.

قانان: (Qanan) فهمیده. باشعور. باادب.

قانتار: (Qantar) قنطار. واحد مقیاس وزن. وسیله وزن کشی. قپان با یک اهرم. جنگ شدید. دشمن. حالتی از سفت و کوتاه بستن اسب به قاچ زین که بر اثر آن اسب قادر به خوردن و آشامیدن نباشد. میخی در میدان و دور از آخور که اسب چنین شده را به آن می بندند.

قانتال: (Qatal) خشن. زمخت. درشت.

قانتام: (Qatam) آبدارخانه. مغازه بقالی.

قانتورال: (Qantural) سرور جاوید.

قانچال: (Qançal) قاشق.

قانداش: (Qandaş) همخون.

قاندال: (Qandal) زنجیر. پابند. دستبند.

قانشار: (Qanşar) روبرو. جایی که دیده شود. ترازوی بزرگ.

قانقای: (Qanqay) دیگ.

قانمار: (Qanmar) هدیه . بخشش.

قانیت: (Qanıt) دلیل. سند. عابد.

قانیش: (Qanış) اقناع. نیرنگ. فریب. شادی. آسایش.

قانیشا: (Qanışa) ملکه. شهبانو.

قانیل: (Qanıl) قاعده. اصول. عرف. قانون. تکه چوب.

قانیم: (Qanım) سیراب. فهم. درک.

قاوار: (Qavar) خطر. قبرکن. پوشش. جوی آب در مزرعه.

قاوارا: (Qavara) اندام. سنگ فسان. کندوی بی عسل. دروغ.

قاواش: (Qavaş) کفش.

قاواشا: (Qavaşa) ظرف سفالی.

قاوال: (Qaval) دف. دایره. نوعی رقص آذربایجانی. تفنگ سرپر. توخالی. کج. جویبار.

قاوالا: (Qavala) جایی در ساحل دریا که ساختمان در آن بسازند. کفش کتانی.

قاوان: (Qavan) ژیان. بندر. لنگرگاه. ظرف بزرگ دهان گشاد. دفع کننده. گرامافون. نشان. هدف.

قاوانا: (Qavana) ظرف کوچک که از چوب تراشند.

قاواندا: (Qavanda) تور کاهکشی. توری که از ریسمان به شکل جوال برای حمل و نقل کاه یا چیز دیگر ببافند.

قاوای: (Qavay) گهواره.

قاودا: (Qavda) اندام. جسم.

قاودان: (Qavdan) ناودان. لوله. سوراخ انبار. شوره زار. علف خشک.

قاورا: (Qavra) قبر. مزار. پس درو. خس و خاشاک. ذخیره. کنیسه یهودیان. خندق.

قاورام: (Qavram) فهم. مفهوم. مقوله. معنا. محتوا.

قاوسا: (Qavsa) پوک. بی حاصل.

قاوسال: (Qavsal) یوغ احشام. برگ سبز ذرت. خالی.

قاوسام: (Qavsam) محتوا. مفهوم.

قاوسین: (Qavsın) پوست سبز فندق.

قاوشا: (Qavşa) خالی. سبک.

قاوشار: (Qavşar) رساننده. کهنه. خراب.

قاوشال: (Qavşal) برگ خشک.

قاهمار: (Qahmar) پشتیبان. حامی.

قایات: (Qayat) پاسخ. جواب. جذبه. کشش. کاغذ.

قایالان: (Qayalan) صخره نورد.

قایان: (Qayan) لغزنده. لیز. تنبل. نعل. مضطرب. سنگی که لایه‎های صاف و روی هم دارد. کدام طرف؟. سیلی قوی است که از فراز کوه سرازیر شود.

قایپان: (Qaypan) خلوت. آرام.

قایتا: ص.(Qayta) مدفوع. سرگین. دوباره. تکرار. بازهم به ترتیب. خمیده. کج. سُرنا (آلت موسیقی).

قایتار: (Qaytar) بی شرم. بیکار. چشمه.

قایتال: (Qaytal) سمبل تولد دوباره. بازگشت. رستاخیز. سنگلاخ.

<<قایتام: (Qaytam) پرداخت. جبران. برعکس.

قایدار: (Qaydar) بازگردنده. دلاور.

قایران: (Qayran) چمنزار. مکان مسطح. میدان. زیبا. دوست داشتنی. غیرعمیق. ارزشمند.

قایسار: (Qaysar) سرما. سالم. صبور. متحمل. جسور.

قایشا: (Qayşa) رانش زمین.

قایشات: (Qayşat) انحناء. پیچش.

قایغی: (Qayğı) نگرانی. تشویش. اندیشه. فکر. غم. تعصب. دلسوزی. درد. پرهیز.

قایقان: (Qayqan) لغزنده. صاف. ساده.

قایلا: (Qayla) کلنگ. حفر.

قایماز: (Qaymaz) جسور.

قاینار: (Qaynar) جوش. جوشان. داغ. خروشان. پرشور. چشمه.

قایناش: (Qaynaş) هماهنگ. فواره.

قایناشا: (Qaynaşa) هیجان. جوشش. خویشاوند.

قاینال: (Qaynal) لذت. نشئه.

قاینام: (Qaynam) جوشش. موج.

قاییم: (Qayım) بلند. محکم. سخت. پات. مساوی. مشاعره آهنگدار.

قوبار: (Qubar) پرده. پوشش. خاک خشک.

قوباش: (Qubaş) شرکت.

قوبان: (Quban) خاکستری.

قوبای: (Qubay) روح. روح پلید.

قوْپار: (Qopar) کوچ. سفر. سرفراز. قیامت. لکّه.

قوْپاش: (Qopaş) برجسته. باد کرده.

قوْپال: (Qopal) گرز. برجسته. باد کرده. کوتاه. کلک باز. پلید. زشت. خشن. اذیت. آزار.

قوْپان: (Qopan) همه. جدا شده. تکه کاغذ بریده شده. کوپن. بلیت. حاکم. چیره. خرگوش.

قوتات: (Qutat) خوشبخت.

قوتار: (Qutar) پایان. عاقبت.

قوتارا: (Qutara) عمده.

قوتاش: (Qutaş) خوشبخت.

قوتال: (Qutal) کفش. پاپوش. آسوده. راحت. تکه هیزم کوتاه.

قوتالمیش: (Qutalmış) متبرک. سعادتمند.

قوتام: (Qutam) مجموعه. انبوه. مُشت.

قوتان: (Qutan) پلیکان. آغل. محوطه‎ای که برای خوابگاه گوسفند سازند. هاله ماه. نیرومند. دعا.

قوتای: (Qutay) ماه مسعود. ابریشم.

قوتسال: (Qutsal) مقدس.

قوتوم: (Qutum) نیت. خواسته.

قوتون: (Qutun) بسیار. خوشبخت. مقدس. خشک.

قوْچاش: (Qoçaş) رهبر. پیشرو. ارّابه ران در جنگ. زشت.

قوْچاق: (Qoçaq) دلاور.

قوچال: (Quçal) تسمه یا چوبی که دوک را به چرخ نخ ریسی محکم کند.

قوْچان: (Qoçaq) استوانه. ستون. تیرک. محکم. مقاوم. قهرمان. نیرومند. باقیمانده گیاهانی مانند کلم که در زمین باقی بماند. باقیمانده دفتر پس از کندن ورقهای آن. چوب بلند با نوک قلابی. نشانه یا سندی که تعداد احشام را به هنگام شمارش مشخص سازد.

قوْچاو: (Qoçav) قهرمان. نیرومند.

قوْچای: (Qoçay) قهرمان. نیرومند.

قودا: (Quda) خودپسند. باجناق. قبیله‎ای که دختر می‌دهند. خویشاوند عروس. گوسفند. سگ بی دم.

قودال: (Qudal) فضول. قاشق چوبی.

قودای: (Quday) خدا. نیرومند.

قورات: (Qurat) زن نازا. منظم. مرتب. نیکو. مناسب. راحت. بی فرزند.

قورار: (Qurar) نظم دهنده.

قوراش: (Quraş) دروغ. دسیسه. خویشاوند نزدیک.

قورال: (Qural) قاعده. قانون.

قورام: (Quram) نظریه. مرتبه. طبقه. تئوری. مهمانی. دسته. کادر. تماماً.

قوران: (Quran) معمار. نصب کننده. تأسیس کننده. آفریننده. ایجادگر. مونتاژکار. ماه بهمن در تقویم آلتایی. نام حیوانی وحشی.

قورتول: (Qurtul) مالیات. باج. جزیه. ساده.

قورتوم: (Qurtum) جرعه.

قورداش: (Qurdaş) بیماری پوستی که در اثر آن پوست تاولهای بسیار می زند. همسال. همتا.

قوردام: (Qurdam) طرف برنده تبر دو طرفه.

قوردان: (Qurdan)حنجره. گلو. خلال دندان. گروه. کمربند.

قورسان: (Qursan) صندوق.

قورشا: (Qurşa) پارچه.

قورمات: (Qurmat) نیرومند.

قورمان: (Qurman) نیرومند. مرتب. قاب تیر و کمان.

قورمای: (Qurmay) ستاد.کسی که دوره نظامی ‌را دیده.

قورموش: (Qurmuş) نظم یافته.

قوروش: (Quruş) اغواء.برپایی. خورشت.

قوروشتای: (Quruştay) مانند فولاد.

قورول: (Qurul) هیئت. گروه. مجمع. برجسته. باد کرده. کنگره. بنا. ساختمان.

قوروم: (Qurum) دوده. خوال. سازمان. صیغه. ساخت فعل. رنگ سیاه. زنگ آهن. گیسوی بافته. کمیسیون. نیمه روشنایی. هوای نیمه تاریک. فیگور. صدای افتادن یا فرو رفتن در آب. خسیس.

قورون: (Qurun) اثر دود بر دیوار و تنور. وقت. هنگام. زمان. خودپسند. ناودان. خیال. خر بزرگ.

قوشات: (Quşat) زنجیر. نسل. تبار.

قوْشار: (Qoşar) فرمانده. تلاشگر. شاعر. توده گوسفند.گاومیش که به خیش بندند.

قوْشال: (Qoşal) دو اتاقه.

قوشام: (Quşam) کمربند. لباس.

قوْشان: (Qoşan) شاعر. سراینده. پیوند دهنده. انرژیک. پرتحرک. نظامیان متّحد و یک دست. بار. بهم پیوسته. جمع کردن احشام و شمردنشان. جفت شده.

قوشلار: (Quşlar) قرقره چاه یا نخ.

قوشمار: (Quşmar) سه عدد چوب که آن را با حلقه‎های آهنین تعبیه کرده به هم پیوسته، شاطران به دست گیرند و مرغان و جانوران را با آن شکار کنند.

قوْشول: (Qoşul) حکم. شرط. فرمان. وضعیت. دوست.

قوْلات: (Qolat) دسترس. قوی مانند شیر.

قولان: (Qulan) اسب وحشی از جنس اسب و الاغ و گورخر که اهلی نیست. کرّه اسب دوساله. غالب.

قوْلپاق: (Qolpaq) آرایش موی سر کودک به صورت سر قوچ که ترکمنها تا سن ۷ سالگی داشته باشند و علت آن باور به توانمندی و باروری قوچ است. دو رشته موی توپی و بلندتر از موهای اطراف که به کودک حالت قوچ دهد.

قوْلدام: (Qoldam) کارآمد.

قوْلدان: (Qoldan) مناسب. طبیعی.

قولون: (جان)(Qulun) کرّه اسب تا ۶ ماهگی. (Equus hemionus) همتا. شبیه. تفنگ شکاری با لوله کوتاه.

قومال: (Qumal) چانه (خمیر). گِرد.

قومان: (Quman) ظرف وضو. غیور. با درایت. آبستن.

قومای: (گیا)(Qumay) نام گیاهی زیان آور. زشت. بد. سگ تازی نژاد اصیل. کلاغ بزرگ.

قومرال: (Qumral) خرمایی. زردتند یا قهوه‎ای بلوطی رنگ یا خرمایی.

قوملا: (Qumla) پلاژ. ماسه‎زار.

قومور: (Qumur) بت. صنم.

قومول: (Qumul) تپه ماسه‎ای کومه شده.

قوْنات: (Qonat) غذای مهمان. مونس. قاعده. سیار. کاناپه. قاعده. مونتاژ. مهمان نواز. گروه مهاجران. منزل.

قوْنار: (Qonar) برکت. فراوانی.

قوْناش: (Qonaş) مقارنه ماه و پروین. مقارن. برابر. همسایه.

قوْنام: (Qonam) مقام. منصب. قبر. مزار. زخمی ‌که از بدن اسبان درآید. و بر دو نوع ساریجا و قاراجا است.

قونداش: (Qundaş) پهلو به پهلو.

قوْندال: (Qondal) صندلی یک نفره دسته دار.

قوْنور: (Qonur) قهوه‎ای روشن. بلوطی رنگ. کهر. خرمایی. بی‎پروا. بی‎باک. دلیر. نام اسب غازان خان.

قوْنوش: (Qonuş) محل فرود. جای گود. بحث. گفتگو. منزل. قرارگاه. حساب مقارنه ماه و پروین. سیاست. مدیریت جنگ. تاکتیک. همسایه. منطقه. محله.

قوْنول: (Qonul) دل. احساس. جای خالی در زیر تخت.

قوْنوم: (Qonum) منزل. مأوا. وطن. مقر. موقع. حجم.

قوْیات: (Qoyat) قاعده. اساس. بنیان.

قوْیار: (Qoyar) محل پیوستن دو آب روان. گذر. مرجع. التقاء. مرکز. گذارنده.

قوْیاش: (Qoyaş) خورشید.

قوْیان: (Qoyan) سابق. گذشته. گذارنده.

قوْیدار: (Qoydar) دیوانه وار.

قویلان: (Quylan) عمیق ترین نقطه رود.

قوْیمان: (Qoyman) نان سوخاری.

*قهرمان: (Qəhrəmən) دلاور.

قیپچال: (Qıpçal) فشرده. متراکم.

قیپسا: (Qıpsa) دستگیره.

قیتام: (Qıtam) خمیده. کج.

قیتان: (Qıtan) قطع کننده. برّنده. جاهل.

قیتای: (Qıtay) مونجوق. گردنبند.

قیجام: (Qıcam) تنگ. فشرده.

قیجان: (Qıcan) چنگال. چنگک.

قیدار: (Qıdar) تاج مرغ یا خروس.

قیدال: (Qıdal) تور ماهیگیری.

قیرابا: (Qıraba) خرابه. ویرانه.

قیرابال: (Qırabal) خرابات.

قیراس: (Qıras) ناز. غمزه.

قیراش: (Qıraş) خراش. جاده کمی شیبدار.

قیرال: (Qıral) دولت. مردم. سوگند. وطن. انبار ارزاق. درخت آکاسیا. آویزه انگور.

قیرام: (Qıram) ساتور. پرده. آبی که از سردی یا گرمی نتوان نوشید.

قیرای: (Qıray) نیرومند. سزاوار. شایسته. هماهنگ. راهزن. جوان.

قیربا: (Qırba) آبخوری. مشربه. مَشک. چسب.

قیربات: (Qırbat) کَشتی. نیازمند.

قیرپان: (Qırpan) گریبان. یقه.

قیرپیم: (Qırpım) لحظه. سنبل.

قیرتا: (Qırta) کوتاه.

قیرتاش: (Qırtaş) خمیده. کج.

قیرچال: (Qırçal) سفیدموی. زال.

قیرمال: (Qırmal) مخروطی.

قیرمان: (Qırman) دیوار. استحکام. بدشانس. نیازمند. گاومیش نر تنومند. مجموعه چیزهای خرد شده. مدوّر.

قیزقار: (Qızqar) غذایی که رو به سرخی نهاده باشد.

قیزقال: (Qızqal) ته مانده گیاهان. قدرشناس.

قیزمار: (Qızmar) تفت. بسیارگرم. سوزاننده. حریص.

قیزیل: (Qızıl) طلا. سرخ. شرق. به رنگ طلایی. زرد شفاف. قرمز سوخته. گرانقیمت. ارزشمند. مطلق. کامل. نوعی باز که در رنگهای سفید، سیاه و زرد یافت شود. پرنده‎ای سرخ رنگ به شکل طوطی که آن را نوری گویند. آشکار.

قیسال: (Qısal) خلاصه.

قیل قوش: (Qıl quş) نوعی پرنده شبیه به اردک. بلند آوازه.

قیلدات: (Qıldat) استاد ماهر.

قیلداش: (Qıldaş) همکار. عضو. همسان.

قیلدام: (Qıldam) طرف برنده و نازک کلنگ.

قیلقار: (Qılqar) فعّال.

قیلقامیش: (Qılqamış)←گیلگه میش.

قیلقان: (Qılqan) فعّال. بسیار کننده. درختان بی برگ. مویک. داسه. دراز.

قیلمای: (Qılmay) دسته. دستگیره.

قیوراق: (Qıvraq) چابک. چست. چالاک. سرحال. با نشاط. تنگ. چسبیده. کشیده. سبک (لباس).

***************************************

کؤچر: (Köçər) کوچ کننده. مهاجر. فرصت طلب.

کؤچکون: (Köçkün) بهمن. توده برف سرازیر شده.

کؤچمن: (Köçmən) مهاجر.

کؤچور: (Köçür) کوچ کننده. راننده. ارابه ران.

کؤچون: (Köçün) کوچ. مهاجرت. رحلت. ارتحال. بازار.

کؤزر: (Közər) گندم با پوسته یا با پوسته سخت.

کؤکن: (Kökən) دختر. اصلی. ریشه. منشاء. نوعی طناب که در طول آن به فاصله‌های معیّن بندهای حلقوی شکل نصب شده و برای بستن برّه‌ها و بزغاله‌ها به کار می‌برند. شفتالو.

کؤل تکین: (köl təkin) شاهزاده دانا.

کؤمج: (Köməc) گیاه خزنده (گیاهی که روی زمین می‌خزد). کندوی زنبور عسل. نان کوله. نانی که به تنور افتاده و پخته. نوعی نان که در زیر خاکستر و آتش پخته می‌شود. چادری که به وسیله ستون برپا ‌شود.

کؤمول: (Kömül) مجموعه. پشته.

کؤمه: (Kömə) کلبه کوچک. نوعی مسکن عشایری. گروه. جامعه. جمع.

کسگین: (Kəsgin) قاطع. برنده. تیز. تند. حادّ. شدید. قوی. جدی. آمرانه. خشن. گرزی که سر آن را با زنجیر یا دوال بر دسته آن نصب کنند.

کسمات: (Kəsmat) نماینده خانواده عروس یا داماد برای مذاکره با طرف مقابل برای تعیین مهریه، شیربهاء و رسوم دیگر ازدواج.

کسمت: (Kəsəmət) تنقید. قرارداد.

کوسول: (Küsül) گرفته. مغموم. توتک. نی لبک.

کوسون: (Küsün) نیرو. توان.

کولش: (Küləş) کاه بن. کاه. پوشال. ساقه گیاه برنج.

کولک: (Külək) تلاطم دریا. برف همراه با باد. موج بزرگ. تلاطم امواج دریا. توفان شدید با برف. کلبه کوچک در بستان.

کولن: (Külən) رنگ خاکستری. خاک خاکستری بارده. بادبادک کودکان.

کیتمان: (Kitman) بیل.

کیتمک: (Kitmək) حلقه.

کیران: (Kiran) چاه. خاک رسی. خاک آهکی. دامنه کوه.

کیلین: (Kilin) قطیفه نرم. اسب شاخدار افسانه‌ای.

کیملیک: (Kimlik) هویت.

گئدر: (Gedər) خرج. هزینه. مصرف. رفتنی. فانی. غرب. باختر. مرکب. سرنوشت. ناسازگار. لجوج.

گئدل: (Gedəl) نوبت. دیوار گلی.

گئدیر: (Gedir) هزینه. منفی. منها.صادرات. جانشین.

گئدیش: (Gediş) روند. جریان امور. مشی. رفتار. طول. طی. طرز رفتن. مصرف. حرکت (در بازی شطرنج).

گئدیل: (Gedil) جوال.

گئدین: (Gedin) نتیجه. بعداً.

گئرچک: (Gerçək) حقیقت. واقع. راستی. درستی. صحت. صحیح. درست. حقیقی. واقعی.

گؤرکن: (Görkən) نیکو. هنری. ارزشمند.

گؤرکم: (Görkəm) ظاهر. نما. چشم انداز. حالت.

گؤروش: (Görüş) دیدار. نقطه نظر. نگرش. دیدگاه. بینش. نقطه نظر. مسابقه دوستانه. جهان بینی. نظریه. کُشتی. زیارت. جهت. دوست. آشنا.

گؤروم: (Görüm) منظره. نظر. نقطه نظر. فال. طالع. بینایی. ظاهر. وضعیت. حد بینایی. خواهر زن یا شوهر. هیکل. زیبا. خودپسند. ← گؤرکم.

گؤرون: (Görün) ظن. گمان.

گؤزر: (Gözər) الک بزرگ خرمن. رفتار. تدبیر. معبر.

گؤزن: (Gözən) انبار. چشمه زار. جذاب. خوشایند. رفو. خاص. ممتاز.

گئنل: (Genəl) عمومی.

گئنیش: (Geniş) وسیع. گشاد. فراخ. باز. گسترده. پهناور. عریض. فراوان.

گئیسی: (Geysi) لباس. پوشاک.

گؤیمن: (Göymən) خدایی.

گئیمور: (Geymur) لباس.

گئییم: (Geyim) پوشاک. لباس. لباس رزم. شکل.

گئیین: (Geyin) عقب. بعداً. پشت. رحِم حیوان. زمان.

گدیک: (Gədik) گردنه. فرصت. احتیاج. نقش. امتیاز.

گدیل: (Gədil) جوال بزرگ یا کوچک.

گدیم: (Gədim) لباس. کمربند.

گردی: (Gərdi) کرت. خرد و ریزهای رشته. مولّد.

گرل: (Gərəl) تصمیم. کامل. هماهنگ.

گرمن: (Gərmən) حصار. دژ. استحکام.لتف. تخته چادری که در اطراف چادر اصلی کشیده و بسته می‌شود.

گرن: (Gərən) بار. دفعه. شوره زار. هوای کمی ابری. شاخه جدا و خشکیده درخت. پراکندگی گله. تلخ بی مزه(آب).

گریش: (Gəriş) غیرت. کشش. طناب. مقاومت. قلّه.

گرین: (Gərin) ابر. کشیده. مجذوب. سنگین. دراز.

گزر: (Gəzər) گَردان. جسور. سرفراز. ماجراجو. روح. جن. شبح. هویج.

گزل: (Gəzəl) پوست انار. برگ خشک افتاده درخت. گیاهی که ریشه‌اش برای رنگ آمیزی بکاررود.

گزمت: (Gəzmət) وقت. زمان.

گزمل: (Gəzməl) پارچه. قماش.

گزمن: (Gəzmən) گردش کننده.

گلبر: (Gəlbər) مغرور. گشاد(شلوار).

گلش: (Gələş) آینده.

گلمیش: (Gəlmiş) وارد شده. آمده.

گلیر: (Gəlir) درآمد. عایدی. سود. منفعت. علامت جمع.

گلیش: (Gəliş) مشی. طرز راه رفتن. رفتار. درآمد عایدی. دل. منظره. نما. نیم پرده نمایش.

گمین: (Gəmin) پهلوزنی. مراقبت.

گنجه: (Gəncə) کشو. قفسه. مشاطه. یئنگه. طفلی که از پیر کهنسال به دنیا آید. فرزند. نوعی روسری ابریشمی. شهری مشهور در آذربایجان.

گنش: (Gənəş) ارشاد. مشورت.

گوجوم: (Gücüm) نیرو. قدرت.

گودر: (Güdər) هدف. مراد. عمل. خواسته. دقت. سطر.

گودوم: (Güdüm) نگهبانی. پایش. مأل. آرامش. مشغله.

گورشاد: (Gür şad) رگبار. باران تند و سیل آسا. تگرگ. مأمور دلاور. قهرمان تاریخی ترک.

گورگون: (Gürgün) دلاور. سالم. شاداب.

گولخان: (Gül xan) زیبا چون گل و والا.

گولدون: (Güldün) غنچه.

گولر: (Gülər) خندان. متبسم.

گولن: (Gülən) خندان. خوشبخت.

گولوش: (Gülüş) طرز خنده. خنده.

گولوم: (Gülüm) لبخند. کمدی.

گوموش: (Gümüş) نقره. سیم. فضّه. نوجوان دلنشین.

گون خان: (Gün xan) فرمانروای خورشید. زیبا چون خورشید و والا چون خان.

گون دنیز: (Gün dəniz) زیبا چون خورشید و بزرگ چون دریا.

گون دوْغدو: (Gün doğdu) زاییده چون آفتاب. محل طلوع آفتاب. گل آفتابگردان. باد شرقی. روستایی در اوجان.

گوندش: (Gündəş) هوو. هریک از دو یا چند زنی که دارای شوهر مشترک باشند. دو حادثه که در یک روز اتفاق بیفتند. نیمروز. ظهر.

گوندم: (Gündəm) برنامه کار روزانه. روزنامه. ملایم.

گوندوز: (Gündüz) روز. صبح. از طلوع تا غروب آفتاب.

گونسل: (Günsəl) زیبا چون آفتاب.

گونشن: (Günşən)کامروا.

گونم: (Günəm) برادر.

گوون: (Güvən) اعتماد. دلگرمی. اتکاء. اطمینان. مباهات. افتخار. امان. آلبالوی وحشی.

گیرگین: (Girgin) فعال. پرکار. فضول. زرنگ. جذاب. گیرا. خلیج.

گیریش: (Giriş) ورود. طرز ورود. ورودی. مقدمه. پیشگفتار. سرآغاز. پیش درآمد. وتر. زه.

گیریم: (Girim) ورود. طرز ورود. ورودی. درآمد. سود.

گیرین: (Girin) روزن. سوراخ.

گیزلین: (Gizlin) پنهانی. پوشیده.

گیزم: (Gizəm) راز. سرّ.

گیزیر: (Gizir) پایین رتبه نظامی. نگهبان روستا. یاور. پشتیبان. در قاب بازی مقابل تووخان. مجری فرامین خان. معاون کمیسر. نوعی شعر در ادبیات آذربایجان که در آن از مظاهر و زیباییهای طبیعت سخن به میان می‌آید و معمولاً ابیات زیادی دارد. کناره گیری. پرهیز. تخم. تخم توتون. سیّاح.

گیزیل: (Gizil) پنهان. پتانسیل.تصور. حس. وصف. نیرو.

گیلدیر: (Gildir) گرد. قلنبه. قطره. هیزم کلفت که که به صورت کوتاه بریده باشند.

گیلگه میش: (Gilgəmiş) دانا. مردی که کارهای بزرگ انجام داده باشد. نام داستانی مشهور از ترکان قدیم و سومریان که در آن شخصی به دنبال زندگی جاودانی می‌گردد.

مئشین: (Meşin) چرم از پوست گوسفند. تیماج.

ماراق: (Maraq) کشش. جاذبه. دلبستگی. رغبت. علاقه. ذوق. میل. هوس. اشتیاق. شور. کنجکاوی. قفل چوبی پشت در. کلون. کاهدان.

ماران: (Maran) هر یک از اجزاء چهارگانه چرخ ارابه. جالیز. بستان. خانه کوچک.

مارقان: (Marqan) تضمین. گارانتی.

مالان: (Malan) سفید.

ماناس: (Manas) خوی. مزاج. هیبت. شکوه. نوعی حشره زیان آور. (Polylla fullo). داستانی مشهور میان قرقیزها.

مانای: (Manay) ساحه. قسمت. بخش.

ماوی: (Mavi) نیلگون. آبی.

مایانا: (Mayana) جای بلند و دست نیافتنی که لانه عقاب باشد.

مرگن: (Mərgən) تفنگچی. شکارچی ماهر. ماهر.

ملر: (Mələr) گریان. نالان. چارپای خانگی. زبان بُز.

ملن: (Mələn) گروه ماهیها در دریا. آب راکد. زمین بایر.

موْتون: (Motun) تمام. کامل.

موران: [مغ] (Muran) رودخانه.

مونار: (Munar) سراب.

مویان: (Muyan) ثواب. صلح.

میشیل: (Mışıl) حالت کسی که در کمال راحتی خوابیده باشد. صدای نفس کشیدن آرام.

میندیل: (Mındıl) ریز. کوچک.

مینیش: (Miniş) سواری. طرز سواری. عبا.

مینیل: (Mınıl) موی. گیسو.

ناققا: (جان)(Naqqa) گربه ماهی. نهنگ. ماهی اسبله. ماهی سبیلی.

نایان: (Nayan) بیگ. سَرور.

نایمان: (Nayman) نجیب زاده. خود ساخته.

نوْیان: (Noyan) فرمانده. سرهنگ. فرمانده واحد نظامی ۱۰۰۰ نفره در ارتش مغول. سردار. لقبی مترادف سر و شوالیه در اروپا. سکونت.

وئریم: (Verim) تاوان. بدهی. بخشش. حاصل. منفعت. قابلیت محصول دهی.

واران: (Varan) پیروزمند. ثروتمند.

وارسات: (Varsat) وسیله.

وارسای: (Varsay) فرض. تخمین.

وارسیل: (Varsıl) دارا. غنی.

وارلاش: (Varlaş) موفقیت.

وارلیق: (Varlıq) هستی. موجودیت. وجود. کائنات. نیرو. قوه. هویت. شخصیت. دارایی. رفاه.

وارمان: (Varman) موجودیت.

وارنا: (Varna) همگی. تمامی.

واریش: (Varış) منزل. وصول. رفت. پایان. فهم. تجربه. درآمد. عایدات. سود. کنترات. عمده.

واریل: (Varıl) بشکه. ظرف بزرگ.

واریم: (Varım) دارایی. ثروت. دختری که به سن ازدواج رسیده باشد. نتیجه.

وارین: (Varın) نیرو. همگی. تمام.

وورقان: (Vurqan) کتک. شدید. جوشان.

وورقون: (Vurqun) شیفته. دلداده. بیحالی ناگهانی.

ووروش: (Vuruş) نزاع. نبرد.کتک کاری. کارزار.

ووروشان: (Vuruşan) جنگجو. مبارز. دعواکن. ستیزه جو.

وورون: (Vurun) بیماری. آفت.

هؤرن: (Hörən) سلاله. تبار. کمربند. بزرگ. درشت. شهر. معمار. سازنده. دیوار ساده و بیخرج.

هؤروش: (Hörüş) بافت.

هؤروم: (Hörüm) بافت. تاب. حریم. مرز. محیط. عقل.

هؤرون: (Hörün) گاو مذکّر دو ساله. حلقه گیسو.

هارای: (Haray) فریاد. جار. هیاهو. بانگ سهمگین. کمک.

<<هالای: (Halay) دایره. حلقه. سرگین گوسفندان که با دست گِرد و قلنبه می‌کنند و روی دیوار ‌زنند تا خشک شود و سپس آنها را به طور منظم می‌چینند. نوعی رقص آذربایجانی. رقصهایی که صرفاً با آواز و کف زدن همراهی ‌شوند.

هایان: (Hayan) پشتیبان.

هایدا: (Hayda) خشم. غضب.

هایلار: (Haylar) خواننده.

هایلان: (Haylan)بیکار. آواره.

هایمانا: (Haymana) جایی که حیوانات آواره را در آن گرد آورند.

هورکن: (Hürkən) رمنده.

هورکون: (Hürkün) برآشفته. رمیده. رموک. اغتشاش یا خوفی که بر اثر دشمن در میان مردم رخ دهد.

یئتر: (Yetər) کافی. بس. به اندازه. بس است.

یئتمن: (Yetmən) کامل و رسیده.

یئتن: (Yetən) زه کمان. کمان حلّاجی. هرکس. واصل.

یئتیر: (Yetir) قابل. با کفایت.

یئتیش: (Yetiş) توان. نیرو. وصول.

یئتیل: (Yetil) کامل. ملحق. هفته.

یئتین: (Yetin) دسترس. کمال. وصول.

یئرسی: (Yersi) همکف.

یئرل: (Yerəl) محلی. موضعی.

یئریش: (Yeriş) طرز راه رفتن. رفتار. راه پیمایی. قدم رو. یورش. هجوم.

یئشیک: (Yeşik) جعبه. صندوق.

یئکون: (Yekun) جمع بندی. نتیجه.

یئلبیر: (Yelbir) بادپا. تیز رو.

یئلتک: (Yeltək) هرجایی. بادصفت. درهم برهم.

یئلکن: (Yelkən) بادبان. چادرشب. بادبادک. خیمه کشتی. منجنیق. جای انداختن شیشه در چراغ. بادبزن.

یئلمان: (Yelman) تیز. نوک.

یئلن: (Yelən) حاشیه. حاشیه تزئینی به شکل هندسی و گل و بوته در قالیچه و پارچه و روسری و غیره. لتف. چادر بادگیر. تخته چادری که در اطراف چادر اصلی قرار می‌گیرد تا از نفوذ باد در درون چادر جلو گیری کند. توفان. باد شدید.

یئلین: (Yelin) پستان حیوان سُم دار. ماه مارس. ماه پر شدن پستان. بادگیر.

یئمسل: (Yemsəl) لذیذ. چیزی که خوردنش سخت باشد.

یئمیش: (Yemiş) خربزه. میوه. خشکبار. کشمش. مویز. قاشق.

یئمیشان: (گیا)(Yemişan) کویج. زالزالک. (Grataegus)

یؤندم: (Yöndəm) منظره. قیافه. قاعده. نظم. شیوه. قلق. لم. آب سگ خور.

یئنگر: (Yengər) تازه.

یئنگی: (Yengi) کاهش. نزول. جدید. تازه. فتح. ظفر. سال آینده. موکول.

یئنگیش: (Yengiş) پیروز.

یئنیش: (Yeniş) جزر. سرازیری. پیروزی.

یئنیل: (Yenil) فروتن. خفیف. آرام.

یئنلمز: (Yenliməz) شکست ناپذیر.

یئنیم: (Yenim) پیروزی.

یابال: (Yabal) کرخت. سست.

یابانای: (Yabanay) خدای دشتها در باور ترکان.

یابین: (Yabın) قرمز. سرخ.

یاپار: (Yapar) رند. لوطی. سازنده. ماهر. استاد.

یاپاش: (Yapaş) کومه. کلبه.

یاپال: (Yapal) زره. جوشن. بد هیکل. برگ درخت قطران.

یاپای: (Yapay) جعلی. مصنوعی. سازنده.مجری.

یاپپا: (Yappa) تپاله گوسفند که با دست صاف کرده وبه دیوار بزنند تا خشک شود سپس آن را از دیوار کنده و به مصرف سوخت برسانند.

یاپتال: (Yaptal) چارچوب. ساختار. فعال. قهرمان. مجذوب. سرناچی. نوازنده سرنا.

یاپچیل: (Yapçıl) اساسی. بنیادین. نانوا. شاطر.

یاپچین: (Yapçın) میمون. آماده. فراهم. حاضر.

یاپدای: (Yapday) شرایط. وضعیت.

یاپراق: (Yapraq) برگ. پوشش. صفحه. بند (شعر).

یاپری: (Yaprı) ورقه. صفحه. شرف. آبرو.

یاپسار: (Yapsar) پوشش.

یاپسام: (Yapsam) پوشیده.

یاپشا: (Yapşa) محصول. تولید.

یاپشار: (Yapşar) جوانمرد.

یاپشین: (Yapşın) مناسب. برازنده.

یاپقین: (Yapqın) مست. باردار. آماده. مرفه.

یاپلا: (Yapla) طناب مخصوص باز کردن بادبان کشتی.

یاپمان: (Yapman) مؤثر. مؤسس.

یاپیر: (Yapır) صاف. هموار.

یاپیش: (Yapış) احداث. ساخت.

یاپیشان: (Yapışan) چسبنده. چسبناک. دلپذیر.

یاپیم: (Yapım) تولید. آفرینش. ساخت. مؤسسه. بنا.

یاپین: (Yapın) پناهگاه.

یاتا: (Yata) مسطح. صاف. دلنشین. ساکن. راکد.

یاتاپ: (Yatap) تبعید. تحت نظر.

یاتار: (Yatar) سمت و جهت خواب (خواب پرزهای فرش و مو و غیره). حالتی که مو به طرفی مال است. موقع خواب شبانه. خواب آلود. مقاومت. ثروت. دارایی.

یاتاغان: (Yatağan) خواب آلود. پرخواب. اسلحه سرد برنده شبیه چاقو و دشنه و خنجر که نوک برنده آن همطراز اسلحه است. خوابنده. تکیه گاه دو تکّه محورهای گردنده به شکل دو نیم استوانه از جنس فلز نرم مخصوص که بین محور بدنه دستگاه قرار می‌گیرد.

یاتاق: (Yataq) محل خواب. رختخواب. تختخواب. بستر. لانه. آشیانه. استراحتگاه رمه گوسفند و دام. آغل. طویله. اتاق خواب. محلی در روستاهای ییلاقی که شبها. گله را آنجا می‌خوابانند. تختخواب. پاس. چاقوی بزرگ. نگهبانی. بستر رود.

یاتالی: (Yatalı) هماهنگ. مناسب.

یاتان: (Yatan) خوابیده. بستری (بیمار). ماهر. چربدست.

یاتاو: (Yatav) خاطره. منفعل. تسلیم. معتدل.

یاتبا: (Yatba) طبقه. ردیف. با اشتهاء. متمایل.

یاتقان: (Yatqan) شمشیر قوس دار که بر پهلوی جنگاور خوابیده است. مطابق.

یاتقین: (Yatqın) خوابیده. به سمتی مایل شده (مو). هماهنگ. معتاد.

یاتمان: (Yatman) فرمانبردار.

یاتیر: (Yatır) اشیاء قیمتی. گنجینه. پس انداز. آرامگاه. مرد خدا. ولی الله. تنبل. درخت هیزمی. رحِم.

یاتیش: (Yatış) خواب. طرز خواب و دراز کشیدن. پاسبانی. شحنه. پاسبان. آتش نشانی.

یاتیم: (Yatım) قلق کار. خواب (فرش و غیره). روند. رسوب. ساختار رگه معدن. عادت.

یاتین: (Yatın) زهدان. رحِم. جنین. خوابگاه.

یاخار: (Yaxar) سوزاننده. مالنده.

یاخال: (Yaxal) سنگ فسان. دف روحانی شمنی.

یاخالان: (Yaxalan) سرسام.

یاخان: (Yaxan) جانگداز. آبشار. سوزان.

یاختا: (Yaxta) منگله ای که بر نوک کلاه دوزند.

یاخداش: (Yaxdaş) هم ولایتی.

یاخشان: (Yaxşan) رخشان.

یاخشی: (Yaxşı) خوب. نیکو. زیبا. مرغوب. اعلاء. سرحال. سالم. به اندازه کافی. به قدر لزوم.

یاخمال: (Yaxmal) خوشبخت. خوش شانس.

یاخمای: (Yaxmay) بی تأثیر.

یاخیش: (Yaxış)هوس. آرزو.

یاخیم: (Yaxım) مالش. سوزش. جاذبه. کشش. شفا. مدنیت. تربیت.

یاخیمتای: (Yaxımtay) جذاب.گیرا.

یاخین: (Yaxın) نزدیک. خویش. همسایه. آنا. نظیر. شبیه.

یادا: (Yada) جادو. سحر. ترانه مربوط به شکایت از کم آبی یا درخواست باران که در اولین چهارشنبه اسفند خوانده شود.

یارات: (Yarat) تولید. اعمال. کناره.

یاراچی: (Yaraçı) ناجی.

یارادان: (Yaradan) آفریننده. خداوند. خالق. سازنده. ایجاد کننده. به وجود آورنده.

یارادیم: (Yaradım) اختراع. خلق.

یارادین: (Yaradın) مرتب. منظم.

یارار: (Yarar) بهره. لایق. برازنده. کارآمد. به درد بخور. شایسته. انتفاع. سحر. سپیده. لازم. نتیجه. قهرمان.

یاراس: (Yaras) زیبا. خوش ترکیب. مطابقت.

یاراسا: (Yarasa) ترسو. خفاش. نادانی. گمراهی. دلپسند. شایسته.

یاراش: (Yaraş) برازندگی. حریف. رقیب. مصالحه. زیبا. خوش ترکیب. طبیعت.

یاراشا: (Yaraşa) برازنده. تطبیقاً.

یاراشی: (Yaraşı) تولید. محصول. طبیعت. زینت.

یاراق: (Yaraq) فرصت. امکان. ملزومات. اسلحه و ساز و برگ. اسباب و آلات. نوارهایی که از مفتول مویین سفید و زرد بافته می‌شود و صاحب منصبان نظامی ‌کشوری آن را بر روی شانه یا سردست خود می‌دوزند.

یارام: (Yaram) کمک. یاری.

یاراما: (Yarama) برازندگی. تناسب.

یارامان: (Yaraman) بی اثر. بی فایده.

یارامای: (Yaramay) ناممکن.

یارانا: (Yarana) تیرک چوبی زیر درخت تاک.

یارانان: (Yaranan) آفریده شده.

یارانیش: (Yaranış) آفرینش.

یارای: (Yaray) استاد. ماهر.

یارپان: (Yapran) ثابت.

یارتا: (Yarta) پرگار.

یارتامال: (Yartamal)توضیح. تفسیر.

یارچا: (Yarça) بخش. تکه. قسمت. چادر بهاری.

یارچال: (Yarçal) لهجه. گویش.

یارچانا: (Yarçana) برگشته. تغییر یافته.

یاردا: (Yard) خاک نرم.

یارداش: (Yardaş) دوست. یاور.

یاردام: (Yardam) یاری. کمک.

یاردیم: (Yardım) کمک. یاری.

یارسان: (Yarsan) انتفاع. استفاده.

یارشا: (Yarşa) معنویت.

یارقال: (Yarqal) قابل اشتعال.

یارقام: (Yarqam) پرتگاه. خندق.

یارقان: (Yarqan) سودمند. نگهبان. محکمه. دادگاه. پرتگاه کنار درّه‌ها و رودها که به خاطر آب بردگی و ریزش در آب حاصل شده است. بریدگی که سیل در کوه و تپه ایجاد می‌کند. لورکند. دادگاه عالی کشوری. جلاّد.

یارقیش: (Yarqış) رحم. لطف.

یارقیل: (Yarqıl) فرمان. استثنایی. درخشش.

یارقین: (Yarqın) آذرخش. اشعه خورشید. دوست. جانان. گشاده رو. جنگلی که با تیر بریده شود. مزرعه ای که با دست کاشته شده باشد. خرس دو ساله.

یارلان: (Yarlan) شیاری که آب بر زمین ایجاد کند.

یارلیق: (Yarlıq) فرمان. برچسب. پروانه. داغ. نشان. همدمی. دوستی.

یارما: (گیا)(Yarma) چند شیار موازی که برای جمع کردن آب مزرعه کنده شده. قطعات بریده بزرگ هیزم. بلغور. دانه خوراکی که درشت آسیاب شده. شکافت.

یارماش: (Yarmaş) ظریف. ریز. نرم. بلغور درشت. تناسب. هماهنگی.

یارمان: (Yarman) کمک. یاری. پرتگاه. شکاف.

یارنا: (Yarna) دوست. رفیق. مرز کشتزار. عایدات. جزء.

یاریش: (Yarış) مسابقه.

یاریل: (Yarıl) قسمت. تکه. بخش.

یارین: (Yarın) فردا. پشت. گُرده.

یاز: (Yaz) بهار. نوبهار. بیکار.

یازا: (Yaza) نوشته. جزا. طالع.

یازار: (Yazar) نویسنده. بزرگ خاندان. اتیکت.

یازال: (Yazal) زینت.

یازام: (Yazam) پشم بهاره گوسفند.

یازان: (Yazan) نویسنده. تنبل.

یازبا: (Yazba) پرگار.

یازلا: (Yazla) خانه ییلاقی. بهارخواب. بالکن.

یازلیق: (Yazlıq) بهاره. بهارخواب. اتاق رو به آفتاب. ویلا. دوغ.

یازمان: (Yazman) منشی. دبیر. بدون فرزند.

یازمای: (Yazmay) روسری. سربند.

یازیر: (Yazır) حاکم قلمرو پهناور. کاتب. نویسنده.

یازیش: (Yazış) نوشته. دستخط. طرز نگارش.

یازیل: (Yazıl) ادبیات. سبز.

یازیم: (Yazım) تقدیر. سرنوشت. دیکته. املاء. تصادفاً.

یاسا: (Yasa) قاعده. قانون. قانون و مقرّراتی که چنگیز برای مغولان وضع کرده بود. فرمان حکم. مجازات.

یاسات: (Yasat) محصول. تولید.

یاساتان: (Yasatan) قانونی.

یاساتور: (Yasatur) قانونمند.

یاسار: (Yasar) نالایق. دست و پا چلفتی. بی‌شعور. بیکاره. زشت. قانونی. گوساله یک ساله. گشوده. باز. عاجز. ناتوان.

یاساش: (Yasaş) محصول. تولید. اشتقاق.

یاساق: (Yasaq) قدغن.

یاسال: (Yasal) ترتیب. حلقه. صف. نظام. لشکر. قانونی. حقوقی. نظامی.

یاسام: (Yasam) قاعده. قانون. سازه.

یاساما: (Yasama) مالیاتی غیر از مالیات معروف به قلان و قبچور که از عشایر و کشاورزان وصول می‌شد. قانونگذاری. تنظیم. مصنوعی.

یاسامال: (Yasamal) زمین مسطح بر بالای کوه. کوهپایه. دامنه. کوتاه. کم ارتفاع. غیرطبیعی.

*یاسان: (Yasan) نظم. هنجار. الگو. سوء استفاده. رشوه. اشاره. توطئه. راحت. لایق. فعال. پرکار. حمله ناگهانی. پیش بینی. علامت.

یاساو: (Yasav) صف. ردیف. قانونی. حقوقی. آمادگی. آماده. جهیزیه.

یاساوای: (Yasavay) پلیس. مأمور قانون.

یاسای: (Yasay) نظم. قاعده. ترتیب.

یاسبال: (Yasbal) لطف. عنایت.

یاسپان: (Yaspan) اراضی مسطح. زمینهای صاف.

یاستا: (Yasta) کنایه. پشتوانه.

یاستار: (Yastar) میفولوژی. خرافات. عاجز. ناتوان.

یاستال: (Yastal) زینت. زیور.

یاستان: (Yastan) زمین هموار و مسطح بر بالای کوه و تپه و سنگلاخ. تکیه گاه.

یاسقام: (Yasqam) جای کج. دامنه. کوهپایه.

یاسلام: (Yaslam) جای کج. دامنه. هموار.

یاسما: (Yasma) بانوی آراسته و زیبا.

یاسیم: (Yasım) قاعده. ساختار.

*یاشا: (Yaşa) زنده باد.

یاشات: (Yaşat) احیاء.

*یاشار: (Yaşar) زنده. جاوید. مانا. ساله(مثلاً ۵ ساله). مکّار. حیله گر. پنهانکار. اسب یکساله. بشقاب کوچک.

یاشال: (Yaşal) سالخورده.

یاشان: (Yaşan) زنده. قدیمی.

یاشقان: (Yaşqan) خجالتی.

یاشقای: (Yaşqay) نوجوان.

یاشمار: (Yaşmar) دروغ. پوشیده. مخفی.

یاشماق: (Yaşmaq) پارچه‎ای که زنان برای پوشاندن گردن و چانه و دهان به کار می‌برند. چارقد. روبند. نقاب. تخته نازکی که به قسمت زیرین چارچوبه در نصب می‌کنند. پرهای قسمت پای مرغ. آتشدان. پنهان کردن.

یاشمال: (Yaşmal) مرفه. ثروتمند.

یاشمان: (Yaşman) سقف. نقاب.

یاشیت: (Yaşıt) همسن. همسال. پنهان. جاسوس.

یاشیل: (Yaşıl) سبزچمنی. سبز. کبود. کال. نارس.

یاشیم: (Yaşım) راز. پنهان. یشمی. سبز تیره. اردک.

یاغار: (Yağar) بارش. زخم زین. تخته گوشت. بارنده.

یاغال: (Yağal) سیاهِ روشن. کج. خمیده. قرمز روشن.

یاغلا: (Yağla) تاراج. تخته گوشت.

یاغلامان: (Yağlaman) بالکن.

یاغما: (Yağma) بارش. بارندگی. چپاول. غارت. شیره روی برگ درخت فندق. کشمش پیر.

یاغمور: (Yağmur) بارش. بارندگی. میهمانی. ضیافت.

یاغنال: (Yağnal) مُهر. تمغا.

یاغیش: (Yağış) باران. انحراف. قربانی.

یاغین: (Yağın) بارش. نیرومند.

یالار: (Yalar) آتش. لیسنده.

یالام: (Yalam) مقداری از یک چیز که با نوک انگشت بگرند و بلیسند. اشعه. پرتو.

یالامان: (Yalaman) گشوده. فراخ.

یالاو: (Yalav) حریر سرخ که برکلاه خود پیچند. شقه نیزه و علم. پرچم. رشوه. نیاز. شعله. پرتو. فضای خالی میان دیوار و چارچوب در.

یالبا: (Yalba) زه (کمان).

یالبان: (Yalban) خمیده. مایل.

یالپان: (Yalpan) پرتگاه. جای صعب العبور.

یالتا: (Yalta) راحت طلب. تنبل. آب راکد. بلند.

یالتان: (Yaltan) ترسو. تنبل.

یالتای: (Yaltay) ایوان. سایبان. بالکن.

یالچین: (Yalçın) صخره بلند. تخته سنگ بزرگ. زمین ناهموار. پرتگاه.

یالخای: (Yalxay) نازک. سبُک.

یالدیر: (Yaldır) درخشان. افیون دیر کاشته شده. هشیار.

یالدیز: (Yaldız) آب طلا یا نقره داده شده. مطلا. درخشان. برّاق. آرایش ظاهری. جلاء.

یالقا: (Yalqa) میان دو شانه اسب. غیرمسلح.

یالقات: (Yalqat) کارگر. مزدور.

یالقان: (Yalqan) مصنوعی. جعلی.

یالقیر: (Yalqır) درخشش. روشنایی. جلوه آنی. تابش.

یالقیز: (Yalqız) آدم تنها و مجرد و بی‎زن و بچه. بی‎بند و بار. بی‎قید.

یالقیش: (Yalqış) بخشش.

یالما: (Yalma) بارانی. خفتان. زره.

یالمان: (Yalman) اهل و عیال. دهنه. افسار. لبه تیز اسلحه و آلات برنده. تیغه سلاح سرد. لبه (شمشیر). یال اسب. تکه چوب. برجسته. سخت. سنگ صاف و درخشان. نوعی رقص جمعی که رقاصان به صف شده و دست در دست هم می‌رقصند. دوپا. (Dipodidae)

یالوا: (جان)(Yalva) بیلدیرچین. سحر. جادو.

یالوان: (Yalvan) تیزرو.

یالیم: (Yalım) طرف برنده شمشیر. صخره‎زار بلند. شعله. خط. شیار. درجه. مارمولک. برهنه. بدون پوشش گیاهی. خوی. اخلاق طبیعی انسان.

یالیمان: (Yalıman) پراکنده. مجموعه نامرتب.

یالین: (Yalın) برهنه. نوعی تفنگ تک لول شکاری. شعله آتش. رخشان. خوک نر. آیین مقدس ترکان برای الهه زمین.

یام: (Yam) اسب چاپاری. صحرا. اسب ایستگاه پیکها. چاپارخانه. ایستگاههایی که مغولها در بین راه به فاصله ۳ تا فرسنگ برای استراحت و تعویض اسب سفرا و مأمورین مالیات و غیره می‌ساخته‌اند. جای بلند. برآمده. خس و خاشاکی که داخل چشم شود. چاه ذغال.

یاما: (Yama) وصله. پینه.

یامات: (Yamat) خویشاوند. آماده.

یاماتا: (Yamata) خمیری که روی مرغ ‌کشند تا از پاشیدن روغن به بیرون هنگام تفت، جلوگیری شود.

یاماج: (Yamac) نشیب. سراشیبی. پرتگاه. کوهپایه. دامنه.

یاماق: (Yamaq) وصله. پینه. وصله پینه. حشو(در شعر). مشربه‎ای که از پوست دوزند. فرقه‎ای از یئنی چریها که نگهبان دژ بودند. خدمتکاران جزء که در کارخانه‎ها خدمت می‌کنند.

یامال: (Yamal) ماله. وسیله مالیدن.

یامای: (Yamay) پستخانه.

یامتار: (Yamtar) نیرومند. با اشتهاء.

یامچی: (Yamçı) متصدی ایستگاه پیکها. مسئول چاپارخانه. مهتر اسبان چاپارخانه. نوعی تن پوش از پوست برّه. عطّار.

یاملان: (جان)(Yamlan) نوعی موش صحرایی. پناهگاه.

یامیل: (Yamıl) آرام.

یامین: (Yamın) پوشش.

یانات: (Yanat) پشتیبان. یاور.

یانار: (Yanar) سوزان. آتش فشان. کبریت. شاکی.

یاناش: (Yanaş) خویشاوند. همسو.

یاناشا: (Yanaşa) به ترتیب. نزدیک.

یاناشان: (Yanaşan) مماس.

یاناق: (Yanaq) لپ. گونه. صورت. شکایت. شقیقه. دوست. همسر. حاشیه. یادداشت. پیش نیاز. پرورش. تربیت. دبستان. دوره کارآموزی. دانا. زیبا.

یانال: (Yanal) سردار. رئیس. غلام. برده. سرخ رنگ. سیبی که یک طرف آن سرخ باشد. تابش نورخورشید بر سنگها. رگه رگه. جنبی. فرعی. بستر نهر.

یاناما: (Yanama) نوعی نان کلفت که در هنگام خوردن، روی آن روغن بمالند. علاوه. افزونه.

یانان: (Yanan) سوخته. فروزان. دلسوخته. کلاغ سر سفید.

یانای: (Yanay) پروفیل. نیمرخ. سومین ردیف گاوهای ارابه. حاشیه درب.

یانبار: (Yanbar) اجاق. آتشدان.

یانتای: (Yantay) سایبان. محلی برای نگهداری ارابه. گاوآهن در زمستان. سبد.

یانداش: (Yandaş) همراه. محافظ. هوادار.

یاندام: (Yandam) خلوتخانه.

یانقال: (Yanqal) سوختنی. قهوه‌ای سوخته. آفتاب زده و سرخ شده. بُز یا بزغاله‌ای که گوشهایش سرخ یا زرد باشد. نیم کره. بسیار گرم.

یانقام: (Yanqam) ضمیمه. پیوست.

یانقین: (Yanqın) آتش سوزی. تکرار. بازگشت. مفتون. شیفته.

یانیر: (Yanır) سوزان. صمغ کاج.

یانیل: (Yanıl) وصف. راز. ملکه. گناه.

یاوار: (Yavar)خارجی. خاکی که جلوی جوی بریزند. خالی.

یاواش: (Yavaş) آهسته. به تدریج. کم کم. به آرامی. نرم. ملایم.

یاواما: (Yavama) سستی. آرامش.

یاوان: (Yavan) خالی. غذای بدون قانق. نان خالی. غذای بدون خورشت. بی‎نمک و بیمزه. بی‎معنا.

یای: (Yay) نوعی سنگ که به باور مغولان دارای خواص خارق العاده بوده و از اصطکاک آنها باران و برف می‌باریده است. جادوگری با این سنگ. زه کمان. تابستان. فنر (چرخ، ساعت). نوبهار.

یایا: (Yaya) پیاده. کج. ران. کفل. گوشت ران اسب که لذیذترین گوشت آن است.

یایان: (Yayan) سفر. حرکت. پیاده. دست خالی. کره اسب شیرخواره. پشم نرم. چوپان. گستراننده. هموار کننده. انتشار دهنده.

یایخان: (Yayxan) کمان. تابستان.

یایخین: (Yayxın) پنهان. مخفی.

یایقان: (Yayqan) گسترده. وسیع. غسل. شستشو.سخن چین. شایعه پراکن. چراگاه.

یایقین: (Yayqın) گسترده. گسترش یافته. سراب. شایعه. نافذ. عمومی. ضعیف. پخش. شایع. پراکنده. آبکی. رقیق. سیال. غیردقیق. غیرصریح.

یایلا: (Yayla) فلات. جلگه مرتفع. ییلاق. کناری. هموار.

یایلاق: (Yaylaq) تابستانگاه.

یایلام: (Yaylam) آگهی بازرگانی. تبلیغات.

یایلان: (Yaylan) سرگردان. وسیع.

یایما: (Yayma) انتشار. پخش. توزیع. نوعی نان نازک که از خمیر ترش نشده تهیه می‌کنند. کشش فلز. بالشچه زین. برگ (کباب). جوال دو طرفه. کره گیری. شیربرنج.

یاینا: (Yayna) خواهش. جستجو.

یایوان: (Yayvan) هموار. پخش شده. بیگانه.

یوبا: (Yuba) عزم. قصد. پایان.

یوبار: (Yubar) تمیز. سفید.

یوبان: (Yuban) دختر جوان. دلبر.

یوْتا: (Yota) زمام اسب. لگام.

یوتا: (Yuta) حریص. طمعکار.

یوخال: (Yuxal) هموار.

یوْخلاش: (Yoxlaş) معاینه. بازبینی. عیادت. ویزیت. سؤال.

یوْرا: (Yora) تصور. خیال. عادت. ظرافت. آموزش. تربیت. آردی که سنگ رویی آسیاب به اطراف بریزد.

یورا: (Yura) جای بسیار بلند. بلند.

یوْران: (Yoran) خسته کننده. تفسیر کننده. معنی.

یورت: (Yurt) چراگاه ایلات و عشایر. محل خیمه و خرگاه. مسکن و منزل. وطن. سرزمین. چادر. آلاچیق. خانه. کشور. وطن. قشلاق و ییلاق. منسوب به خانواده کوچنده یا قبیله معینی باشد. ارابه های نمدی که با گاوهای نر کشیده و به راحتی برچیده شود.

یورت اوْغلو:(Yurt oğlu) فرزند وطن.

یوْرتا: (Yorta) مخصوص. ویژه.

یوْرتار: (Yortar) سریع. تند.

یوْرتان: (Yortan) شتابان. تیز رو.

یوْردا: (Yorda) قاعده. رسم.

یوْردام:(Yordam) مهارت. تکنیک.

یوْرقوت: (Yorqut) تفسیر. تعبیر. تعبیر خواب. نگهبان باران و حافظ اراضی و دامها در برابر خشکسالی.

یوْرقون: (Yorqun) خسته. ناتوان.

یوروش: (Yürüş) تاخت و تاز. هجوم. حرکت. پیشروی. مسابقه راهپیمایی.

یوروک: (Yürük) چادرنشین. صحرانشین. بادپا. تیزرو. سریع السیر. روان. سلیس. منسجم. نقشه.

یوْروم: (Yorum) شرح. اجمال. تفسیر. حیوان فرسوده.

یوْرون: (Yorun) پایان. دفعه. بار.

یوْزقون: (Yozqun) ناگیرا (نهال یا جوانه).

یوْزوم: (Yozum) تعبیر. تأویل.

یوْسا: (Yosa) ارّه.

یوْسار: (Yosar) سربراه. نرمخو. حیوانی که پشم یا مویش کنده شده. لخت و عور. فقیر و بیچاره. حمله.

یوْسال: (Yosal) مشروع. متوسط قد.

یوْسان: (Yosan) آنکه پشم، مو، علف و… را بکند. اخّاذی کننده.

یوْسون: (Yosun) جلبک. خزه. (Alg) آداب و رسوم. سنت. آیین. طبیعت. نما. ظاهر. نظام. قاعده.

یوشان: (Yuşan) صاف. هموار. کم کارکرده.

یوغار: (Yuğar)آسمانخراش. بلند.

یوْغار: (Yoğar)ماتم. نرم. ظریف.

یوْغال: (Yoğal)لکّه. دمل. باتوم.

یوْغان: (Yoğan)متین. پر. بیات.

یوْغور: (Yoğur) ستبر. چاق. شجاع. درشت اندام و بدترکیب. حلال. مرکّب. پیچیده. کیفیت. خمیر. مایه.

یوْغورت: (Yoğurt) ماست.

یوْغوم: (Yoğum) اختلاط. ادغام.

یوْغون: (Yoğun) کلفت. ستبر. فربه. چاق. تنومند. گنده. خشن. بم (صدا).

یوکسل: (Yüksəl) بلندی. مرد بلند قد.

یوکسول: (Yüksül) دارا. ثروتمند.

یوکن: (Yükən) مسئول. عابد.

یوکوش: (Yüküş) حواله.

یوکوم: (Yüküm) وظیفه. تکلیف.

یوکون: (Yükün) یون (شیمی). نماز. عبادت. تعظیم. بنده. مسئولیت.

یولار: (Yular) افسار. مهار. لگام.

یوْلام: (Yolam) سفر.

یوْلای: (Yolay) مرد خوشقدم.

یوْلبان: (Yolban) جهانگرد.

یوْلداش: (Yoldaş) دوست. یار.

یوْلون: (Yolun) مغز حرام. مغز استخوان. فرهنگ.

یوْلونا: (Yoluna) مناسب.

یومار: (Yumar) کمر.

یومارا: (Yumara) چاق. خپله.

یوماق: (Yumaq) شستن. از بین بردن. غسل دادن. گناه کسی را شستن. کلاف. کلاف گرد. داستان.

یومالان: (Yumalan) تنبل.

یومتار: (Yumtar) قلنبه. متمرکز.

یومشا: (Yumşa) نرم. رقیق.

یومقال: (Yumqal) غلتک.

یومور: (Yumur) روده کوچک حیوانات. معده سوم حیوانات علفخوار. محصولی که صاحب زمین کشاورزی از مستأجر بگیرد.

یومورتا: (Yumurta) تخم مرغ. تخم(پرنده). تخمک. بیضه.

یوموش: (Yumuş) وظیفه. خدمت. وساطت میان چندنفر. نصیحت. فرمان. سخن. بشارت.

یوموشاق: (Yumuşaq) نرم. لطیف.

یوْنات: (Yonat) کامل. پرداخته. تصمیم.

یوْنار: (Yonar) رنده کننده.

یوْنتار: (Yontar) رنده.

یوْنقا: (Yonqa) تراشه. براده. رنده.

یونقا: (Yunqa) پشمینه.

یوْنقار: (Yonqar) تراشه. براده. سه تار ترکی. نوعی ساز که زه آن را از روده می‌ساختند.

یوْنقال: (Yonqal) تراشیدنی.

یوْنقور: (Yonqur) عمیق. ژرف.

یونگول: (Yüngül) سبک. خفیف. آسان. غیرجدی. سطحی. چابک.

یوْنوش: (Yonuş) تراش.

یووا: (Yuva) لانه. مسکن. منبع. منشأ.

یووار: (Yuvar) گرد. گویچه. گلبول خون.

یووال: (Yuval) قابلمه کوچک.

ییرتال: (Yırtal) قیطانی که زنان از زیر چانه گذرانند.

ییرتان: (Yırtan) اسلحه. درّنده.

ییرغا: (Yırğa) ریتم. ترانه. سعادتمند.

ییغات: (Yığat) محدودیت. فشار.

ییغار: (Yığar) غیور. با غیرت.

ییغال: (Yığal) نمدار. مرطوب.

ییغام: (Yığam) انبار. مخزن. ذخیره.

ییغجام: (Yığcam)منسجم. جمع بندی.

ییغدین: (Yığdın) متراکم.

ییغلا: (Yığla) مجموعه علف درو شده.

ییغما: (Yığma) جمع آوری. مونتاژ. تاراج. برچیده. پیش ساخته. دیوار چوبی. کلیات. کتاب. غنیمت. اعانه.

ییغوا: (Yığva) جمعیت. گردهمایی. مجلس جشن.

ییغیت: (Yığıt) مجموعه. تراکم. ذخیره. انبار.

ییغیم: (Yığım) برداشت (محصول). مقدار محصول. جمع آوری حاصل. پس انداز. انباشت. توده. کپه.

ییغین: (Yığın) کپه. انبوه جمعیت.

ییلقین: (Yılqın) درخت گز. (Təməriskə) ترسیده.

ییلماز: (Yılmaz) بی‎باک. دلاور.

19+
امتیاز:
اشتراک گذاری:
مطالب مرتبط
نظرات بازدید کنندگان
  1. Öz معنی این اسم رو میخواستم با تشکر

    3+
  2. حیف که این نام هارا خیلی هایشان را ثبت احوال ثبت نمی کند.

    14+
دیدگاه شما